۱۶نهال خدا شکست !
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۳   کلمات کلیدی:

 
از من مپرسيد راز «شادماني» را من «راوي» قصه پرغصه «مرگم» که به يک بار شعله کشيد 16 نهال را در «سفيلان لردگان» در کام کشيد. 16 دانش‌آموز را که رفتند تا سرکلاس درس زندگي بخوانند. غافل از آنکه زندگي آنها را به آغوش مرگ پرتاب مي‌کند. نمي‌دانم آن روز، آن ساعت، دانش‌آموزان کدام درس را مي‌خواندند، «بخوانيم» بود يا «بنويسيم»،«قرآن»بود يا «نقاشي»، «اجتماعي» بود يا «رياضي» فرقي نمي‌کند، مسئله زندگي آنها با مرگ حل شد، به سلامتي آنهايي که نمي‌دانند «روستا» نام ديگر «فقر» است. آنهايي که اصلا نمي‌دانند فقر چيست،
16 انسان که واجب‌الحرمه‌اند و به قول ناصر خسرو«نهال خدايند که نه بايد برکند و نه بايد شکست» اما آنها هم شکستند، هم سوختند. هم سوختند و هم شکستند، چه فرقي مي‌کند اول کداميک رخ داد؟
در خبرها هم داشتيم که مدير مدرسه و معلم دستگير شدند، نمي‌دانم چرا ولي ناخودآگاه، ياد ماجراي «قطار فاجعه» افتادم و‌«سوزن‌بان». ياد «سيل گلستان» افتادم و «سرباز» و «راهدار» و «راننده اتوبوس» ياد سقوط «هواپيما» افتادم و مرحوم «خلبان» و... تا دلتان بخواهد از اين مسايل. خيلي هم زود جمع مي‌شود ماجرا، دستگيري، محاکمه و محکوميت ضعيفترين حلقه، که در روند شکل‌گيري ماجرا، کمترين نقشي را هم دارند و شايد هم اصلا نقشي نداشته باشند، حال آنکه ماجرا خيلي مهمتر و عميق‌تر از اين‌هاست که اگر نبود و حقيقتا «اينها» عامل فاجعه بودند، با محاکمه و مجازات آنها ديگر فاجعه‌اي رخ نمي‌داد. اما قصه چيز ديگري است. تنها پرپر شدن چند گل هم نيست. از اين هم بزرگتر است با همه بزرگي ماجرا واقعيت قضيه اين است: «قصه، پرپر شدن يک گل نيست/ جنگلي مي‌سوزد/...» و آتش در «نيستان انسانيت» افتاده است چرا که فرموده‌اند هر کس يک نفر را بکشد انگار همه انسانها را کشته است و اينجا به قصور يا تقصير 16 انسان کشته شده‌اند، يعني انسانيت، 16 بار جان باخته است،
ماجرايي از اين دست را که مطالعه مي‌کنيم، به يک نتيجه مي‌رسيم، عدم توزيع عادلانه «امکانات»،«ثروت»، «فرصت» و هر آنچه که مي‌تواند براي سلامت و کمال انساني نقش‌آفرين باشد. اينجا به «قصور» مدير و معلم پرداختن و بر «تقصير» برنامه‌نويسان و برنامه‌ريزان و بزرگان چشم بستن، عين بي‌عدالتي است. کاش عدالت اينقدر غريب و مظلوم نبود، کاش کاري مي‌کردند بزرگان. کاش براي يک بار هم که شده، همين مسئله را بهانه مي‌کردند براي پرداختن به بهاي زندگي انسان و کاش هزاران کاش برآورده نشدني ديگر.... جنگل آتش گرفته است. همه مي‌سوزيم اما بعضي‌ها هم مي‌سوزانندمان، پس از درج يادداشت «2 قرص نان و...» بنده خدايي زنگ زد و گفت:ساعت‌هاي پنج ميليون توماني، کفش‌هاي 800 هزار توماني و عينک‌هاي 400 هزار توماني را از قلم انداخته بودي. او به طعنه مي‌گفت، دارندگي است و برازندگي، ما کشور برخورداري هستيم، نمونه‌اش هم اينها پس اينقدر نگو ندارند مردم، فقيرند مردم و... ديگري هم از «تخت‌خواب‌هاي رواني» مي‌گفت که به وسيله برق از اين سو به آنسو مي‌رود تا با تکان آن صاحب «تخت» راحت‌تر به «خواب» برود به سلامتي خواب آناني که مي‌بايست بيدار باشند و قرار بود هرگز نخوابند، شهروند ديگري هم از مرگ روستا شکوه داشت و وعده داد به تحريريه روزنامه بيايد و با سند و مدرک بلايي را روايت کند که بر سر روستا و کشاورزي و دامداري ما آمده است...
القصه گفتني‌ها کم نيست اما بايد عادت کنيم به کم‌گويي انگار.....