نامه يک روستايي به خدا
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۳   کلمات کلیدی:


نعمت انقلاب را قدر مي‌دانيم و به شکرانه آن، سر بر آستان ربوبي مي‌ساييم که ما را به برپايي حکومتي که عدالت را وجهه همت خويش و رسيدن همه آحاد جامعه به حقشان را هدف خود قرار داده مفتخر گردانيد. اگرچه تا رسيدن به قله اهداف فاصله فراوان است اما در کمرکش کوه وقتي روي برمي‌گردانيم و به پشت سر نگاه مي‌کنيم مي‌بينيم کم راه نيامده‌ايم.
من قصد بازشکافي و بازخواني آنچه رفته وآمده است را ندارم. فقط مي‌خواهم به عنوان يک روستايي عرض کنم، در روستاي هفت خانواري ما که قبل از انقلاب يک نفر تحصيلات بالاتر از ديپلم داشت، الان بيش از 100 نفر تحصيلات بالاتر از ديپلم دارند. کسي ماشين شخصي نداشت، الان حداقل 40 دستگاه خودرو، زيرپاي هم روستائيان است. قبل از انقلاب، يک نفر هم در شهر خانه نداشت اما الان حداقل 100 نفر در شهر منزل دارند. سطح آگاهي مردم نسبت به اوضاع و آشنايي‌شان نسبت به حقوقشان قابل مقايسه با گذشته نيست. نمي‌گويم که امروز، از نعمت آب شرب بهداشتي، برق و تلفن هم برخوردار شده‌ايم. چراکه در روستاي مجاور ما ماجرا از اين هم بهتر است. آمار باسوادان بالاي ديپلم حداقل 15 برابر شده است. سطح تحصيلات هم از دانشجويي به دکتري و استادي دانشگاه ارتقاء يافته است. ميزان برخورداري آنها از مواهب و امکانات هم در حد بالايي است و اينها در بستري فراهم شده است که انقلاب پي افکنده است. اين درست که پير شدن روستا برايم عذاب‌آور است و احساس مي‌کنم ديوار خانه‌هاي روستايي کوتاه شده است اما ساخت خانه‌هاي تازه در روستا با طرح شهرکي، سرمايه‌گذاري جوانان روستايي به شهر کوچ کرده در روستا و خريد زمين کشاورزي و... اين اميد را زنده مي‌کند که روستا زنده خواهد ماند،
به هر حال من به عنوان يک روستايي شاکر انقلاب هستم و منت‌دار مردان وزناني که براي ساختن ايراني آباد و آزاد و مستقل تلاش مي‌کنند. آرزويم هم اين است که روزي با رسيدن انقلاب به همه اهدافش، من هم به همه حقم برسم و به اندازه آن جوان تهراني و برخوردار، فرصت به فعليت رساندن استعدادهايم را به دست بياورم. البته صادقانه مي‌گويم گاهي از ديدن نابرابري‌ها دلم مي‌گيرد و زبان به انتقاد مي‌گشايم اما منصفانه که نگاه مي‌کنم مي‌بينم خيلي کار شده و روزگار من و روستايم بهتر شده است. به نظر شما اين جاي شکر و به پاس شکرگذاري، تلاش مضاعف ندارد؟ گاهي فکر مي‌کنم نامه‌اي به خدا بنويسم و از اين عنايت قدرداني کنم اما با خودم که خلوت مي‌کنم مي‌بينم او همه چيز را مي‌بيند و عيار صداقت ما و مسئولان را خوب مي‌شناسد. مي‌گويم به مردم نامه‌اي بنويسم و بگويم چه بود و چه شد باز مي‌بينم آنها خيلي بيشتر از من گذشته و امروز را مي‌شناسند. پس همه چيز را به وجدان آگاه تاريخ مي‌سپارم تا قضاوت کند.