من فراموش کنم اما شما مرا به یاد می آورید آقاجان
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:
 

خاطرخواه زیاد داری آقاجان، آن قدر که آدم خیال می کند کسی متوجه نمی شود که کی آمد و کی رفت. حرفش چه بود، دردش چه بود اما... اما نه آقاجان. شما حواستان هست. دقیقاً می دانید کی آمد و کی رفت و حرف و دردش چه بود. حتی قبل از آن که دهان باز کند به گفتن می دانید چه می خواهد بگوید. نگفته اجابتش را هم نوشته اید و شفای دردهایش را هم. حتی کسانی را که نیامده اند هم هوایشان را دارید. حالا شرم حضور، غفلت، تنبلی و... هر چیزی آن ها را از آمدن بازداشته است. اما شما بزرگوارتر از آن هستید که نیامدنش را به رخش بکشید و او را غایب حساب کنید. نه، از قضا وقتی او را «حاضر» می زنید، یادش می افتد، چه کلامی را از دست داده و چه سعادتی را. یادش می افتد نباید غایب شود. یادش می افتد باید در باران توبه جان بشوید و جامه غفلت را از تن بدر کند و دوباره به مدرسه بازگردد و به خانه. وقتی شما او را در فاصله های دور دور که شمار کیلومترهایش از چند هزار افزون است، حاضر می بینید و سلامش را- که با شرمندگی و سر به زیر افتاده می دهد- پاسخ می دهید و سیاهی پرونده اش را به رخش نمی کشید، وقتی روند درمانش را به سوی بهبودی هدایت می فرمایید تا روز بعد پزشکان هم به تعجب دیده و زبان بگشایند که« راست می گویند در این عالم خبرهایی هست»! بله خبرهایی هست و سلطان خبر شمایید آقاجان که به اجازت حضرت خداوند، شفا می بخشید، دردهای جسم و جان را، بی آن که مزدی باشد یا حتی منتی بگذارید.

آقاجان، حواستان به همه چیز و همه جا هست. «تسمع کلامی و ترد سلامی» فقط در حوزه حرم نیست و در یک شهر حتی به بزرگی مشهد، کائنات حرم شماست و شما سلام ها را از هر جای زمین و زمان و به هر زبانی که باشد می شنوید و پاسخ می فرمایند و «علیک» شما پایان همه مشکلات و آغاز زیبایی هاست و به راستی ما چه کم داریم از مردمان چهارده قرن پیش که با سلام پیامبر رحمت(ص) سلامت می یافتند و حالا در آن زمان و زمین نبودیم، این زمین و زمان هم متعلق به شماست و به نامتان زنده، پس من هم حق دارم با سلام و علیک شما، به سلامت برسم و شما کریمانه اجابتم می فرمایید. من با همه بی سوادیم، با همه غباری که بر جانم نشسته، با همه دردهای جسم و جانم، اشارت های شما را حس می کنم، معنای سیلی هایی که گاه به نوازش فرود می آید را می فهمم. اما برای بیدار شدن، باز به شما امید بسته ام، مثل بچه ای که هر چه پدر و مادر صدایش می کنند حتی برای نماز صبح، باز خود را به لحاف می پیچد و می داند، تا بیداری، پدر و مادرش، رهایش نخواهند کرد. من هم مطمئنم به شما که بیداریم خواهید بخشید. دستم را خواهید گرفت و از کوچه های تاریک عبورم خواهید داد و تا شکوه عصمت مسجد خواهید کشاند، تا نماز را به جماعت به امامت شما قامت بندم، من می دانم، این به زمین افتادن ها بر اثر گناهان و اشتباهات من است اما یقین دارم، برخاستن دوباره، لطف شماست. من به لطف شما گاه چنان مغرور می شوم که خود را به چاه می اندازم، اما مطمئنم، باز دست لطف شما مرا برخواهد کشید، شما خاطرخواه زیاد دارید، هیچ کس را فراموش نمی کنید، حتی اگر او خود را و شما را فراموش کرده باشد...

خراسان رضوی - مورخ چهارشنبه 1391/07/05 شماره انتشار 18227 /صفحه۷/فرهنگی