همسایه خورشید بود نور علی شوشتری
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

ساده بود و صمیمی

مردی که

زلال تر از باران

بر زمین می بارید

و باران نگاهش

سفر اول عشق بود

و بریدن از هر چه غیر است

«سیر من الخلق الی الحق»

و به جست وجو برخاسته بود

عشق را

در سرزمینی که

عاشقان به خون وضو می کردند

و همراهشان شد

در سفر دوم

سیر من الحق فی الحق

تا پیوند خویش با حضرت عشق کامل کرد

به «نور» رسید مرد

وقتی یا «علی» گفت

و سفر سوم آغاز شد

«سیر من الحق الی الخلق»

و بازگشت به میان مردم

تا بسیجی برای شهادت پرورش دهد

و به موتواقبل ان تموتوا رسید

و به شهادت

قبل از آن که شهید شود

و سفر چهارم را به جان آغاز کرد

سیر من الخلق

فی الخلق

بالحق...

جبهه به جبهه

زمین به زمین

و زمان به زمان

هر کجا بود

نگاهش

و اشارت هایش

راه آسمان می نمود

آسمانی که نه دور دست

که در دسترس بود

برای آنانی که

عاشق بودند

نامت شرح عشق بود

نور علی شوشتری

سفید مویی

که دل سپید داشت

و کلماتش شعر سپید بود

بی وزن اما سنگین

بی قافیه

اما در مسیر قبله

که قلب قبیله را هم

به سوی خدای قبله می کشاند

وقتی می سرود؛

«الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم

بصیرمان کن، تا از مسیر برنگردیم

آزادمان کن، تا اسیر نگردیم

الهی خوشم که معبودم تویی

خرسندم که مقصودم تویی

نه دوری که نخوانمت، نه مستوری که نبینمت

نه مجهولی که نشناسمت

الهی کینه را از سینه ام بزدای

زبانم را از دروغ و تهمت نگه دار

اگر نعمتم بخشیدی، شاکرم کن

اگر به بلا افکندی، صابرم کن

اگر آزمودی پیروزم کن

امروز را بهتر از دیروزم کن

الهی تشنه جانیم و سوخته دل

سیرابمان کن که از عطش نسوزیم

بینایمان کن که تا دیده به سراب ندوزیم

الهی تا ما را اهل «ضمیر» نکرده ای «ظاهر» مکن

ما را بخر، آنگاه ببر

تو را به مرادی پذیرفته ایم، ما را به مریدی بپذیر

الهی امیران کشور دل به درگاهت حقیرند

اسیران بت نفس، به یاری ات حقیرند

ما را امیر کشور دل کن، تا اسیر فرعون نفس نشویم

گاهی تو را گم می کنیم، مددی تا خویش را گم نکنیم

الهی کشتی بر گل می نشیند و موعظه بر دل

هر که به خلوت حضورت راه یابد، کامل گردد

بخوان، تا دل به پای سرآید

الهی بارمان گناه است و یارمان تویی

اگر گریه سود می بخشد، این دیدگان پراشک

اگر سجده، دریای رحمتت را به جوش می آورد

این چهره نهاده بر خاک

اگر توبه، سبب ساز طهارت جان و آمرزش عصیان است

این دل شکسته و این جان سوخته

ما را کوچک کن تا بزرگ شویم

ما را به خودمان وا مگذار

عنان روحمان را به شیطان مسپار

بخواه تا بخواهیم

بطلب، تا فاصله ها را بکاهیم.»

ساده بود و صمیمی

مردی که صادق بود

و چشم هایش

نه چشمه که دریای صداقت داشت

صداقتی که

دنیای دروغ و تزویر را

به توفان می کشید

شوشتری

به جای سواد

نور داشت

تبارش

به مردانی می رسید

که امی بودند و جهان آشوب

و او شرح امروزین

آنانی بود که

یک روز اویس بودند

که به عطر رسول ا... به مدینه معرفت می آمدند

و دیگر روز ابوذر بودند

به یقین رسیده و فریادگر علیه بیداد

و باز سلمان می شدند

تا مسلمانی شان کامل شود

و مسلمانی مان را کامل کنند

و دیگر بار

عمار می شدند

تا دلیل حق باشند

بسیجی واقعی

نورعلی شوشتری

چنان که حق است این کلمات

بسیجی واقعی

همت بود و باکری

و همه باکری ها

و همت ها

و شوشتری ها

که بر مدار ولایت

به شهادت رسیدند....

ویژه‌نامه - ویژه نامه افلاکی اما خاکی - مورخ چهارشنبه 1391/07/26 شماره انتشار 18245 /صفحه۲۱