مردان بزرگ از مدرس تا میرزا کوچک خان
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:
 
 

تاریخ را که ورق می زنیم، به نام های بزرگی برمی خوریم که باید به احترامشان
برخاست اما سرانجامی داشته اند این بزرگان که باید به سوگشان نشست و زار گریست. هم
بر آنان که در زمان حیات خود شناخته نشدند و هم بر مردم آن زمان که اینان را
نشناختند و این «ناشناختگی» هم هزینه هایی بزرگ به کشور تحمیل کرده است و هم فرصتی
سرنوشت ساز را از این مُلک و ملت گرفته است. البته بازخوانی تاریخ یک گریه دیگر را
هم واجب می کند و آن گریستن بر خویشتن است که اگر دیروزیان بزرگان خویش را می
شناختند و قدر می دانستند سهم ما امروز از دانش و توسعه و پیشرفت و رفاه و معنویت
به مراتب بیش از امروز بود. به این اسم ها دقت کنید؛ قائم مقام فراهانی، امیرکبیر،
مدرس، ستارخان، باقرخان، کلنل پسیان و مردی بزرگ به نام «میرزا کوچک خان جنگلی»،
آیا اگر این مردان در زمان خود قدر شناخته می شدند و اگر مردمان عصرشان یاریگرشان
می شدند، آیا روزگار چنان رقم می خورد که امروز ما برگ های تاریخ را به حسرت ورق
بزنیم؟ آیا امیرکبیر را می توانستند به راحتی رگ بزنند و قدرت و تدبیر مردی چنان
بزرگ را از رگ هایش با خون بیرون کشند؟ آیا اگر هوشیاری بود، بر ستارخان و باقرخان
آن می رفت که رفت؟ آیا مدرس در کاشمر، غریب کش می شد؟ آیا سر یخ زده میرزا کوچک خان
از بدن جدا می شد و شهر به شهر مظلومانه می گشت تا لبخند بر لبان ظالمان بنشیند؟
مگر چه می گفتند این مردان، جز کلام حق؟ مگر چه می خواستند اینان، جز اعتلای نام
ایران و احقاق حق ایرانیان، مگر چه آرزویی داشتند جز برآورده شدن بهترین آرزوها
برای مردم ایران؟ البته این ها گناه بزرگی بود در پندار «کوچک مردانی» قدرت طلب که
با تحقیر ایرانی در برابر بیگانه می خواستند از نردبان قدرت بالا بروند و بزرگی
نداشته خود را به رخ مردم خویش بکشند. بگذریم، دیروز سالروز شهادت فرزانه مجاهد و
سیاستمرد دین مدار این دیار آیت ا... مدرس بود که غریبانه با زبان روزه، جان بر سر
پیمان گذاشت اما نمرد اما با شهادت جاودانه شد و امروز او را به نام آقای شهید می
شناسند و قاتلان او را کسی - حتی برای لعنت - به نام نمی شناسند و به تبار لعنت می
کنند. امروز هم سالروز شهادت مردی است که قامت کشیده تر از سرو نام جنگل را با حضور
فاخر مردانی مجاهد بلند آوازه کرد. میرزاکوچک خان، رهبر نهضت جنگل، تفنگ برداشت چه
می دید، در آن روز که روس از یک سو و انگلیس از دیگر سو به غارت گام به میدان
گذاشته بودند و استبداد ضلع سوم این مثلث شوم شده بود، کسی نه کلمه را حرمت می نهد
و نه کلام را می شنود. می دید ظلم است که بر صدر می نشیند و مظلوم باید ضربات
توأمان استعمار و استبداد را یک جا تحمل کند. می دید، نه دین حرمت دارد نه ناموس
مردم از گزند تیر نگاه های آلوده مصون می ماند. می دید نه مرز حرمت دارد و نه راز
مردم نه خدا را می پرستند و نه خاک را قدر می دانند، پس باید کاری می کرد. باید
مشقی می نوشت از سرمشقی که سیدالشهدا(ع) در کربلا نوشته بود و نوشت: حرف به حرف،
فشنگ به فشنگ چنان که شهید مدرس، دیگر بزرگ مرد دیارمان، نگاه به نگاه، کلمه به
کلمه نوشت. این درست که مدرس را در کاشمر شهید کردند و میرزا را در سرمای کشنده، سر
بریدند، اما هر دو و همه آزادگان را با عاشورا پیوندی ناگسستنی است و نگاهشان به
کربلا، هویت بخش حرکت شان است یاد همه بزرگان جاودانه باد...

خراسان رضوی - مورخ شنبه 1391/09/11 شماره انتشار 18280
/صفحه اول و۲