سهم یک پدر در تربیت فرزند
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

فریاد نمی زد، اما سکوتش، اما نگاهش، رساتر از هر فریادی بود، آخ
نمی گفت، اما می سوخت، به کوره ای می مانست که درونش پر از آتش است، اما ظاهرش چیزی
را نشان نمی دهد. زبان به گفتن که باز کرد، می توانی بفهمی هرم آتش درونش را،
می توانستی حس کنی درد انباشته شده در دلش را، می توانستی حتی نبض کلماتی که ادا
می کند را بگیری و تب بالای نه ۴۰درجه که ۴۰۰درجه آن را حس کنی. حتی می توانستی حس
مرد را بفهمی که هم به کسی می مانست که آتش به خانه اش افتاده و هم کسی را مانند
بود که دار و ندارش در ایلغار به تاراج رفته است و راستی چه دارایی بالاتر از فرزند
که مرد می سوخت از بیماری بی هویتی که آنان را به مرگ شخصیت می کشاند. چه خانه ای
بالاتر از «خانواده». اصلاً اگر خانه حرمت دارد اگر عزیز است به احترام خانواده است
و الا چهار دیواری را آن قدر حرمت و ارزش نیست که مرد را «بایسته» باشد برای دفاع
از آن حتی تا پای جان برود. بله، مرد دارایی اش را و خانه اش را در رهگذار
توفان های کشنده می دید و می گفت: من حتی از چراغ قرمز رد نمی شوم، اما فرزندانم...
نصیحت که می کنم به مسخره ام می گیرند. می گفت من نه خوانندگان و هنرپیشه های قبل
از انقلاب را می شناسم و نه شبه هنرپیشه های آن سوی آب را اما نوه هایم هم امروز،
آنان را نه تنها به نام و نشان که به آثارشان هم می شناسند و من آتش می گیرم وقتی
آنان ترانه های خوانندگان زمان طاغوت را زمزمه می کنند. او می گفت: من سعی کرده ام.
«صراط مستقیم» را جلوی شان بگذارم. کوشیدم، به مهربانی و رأفت بزرگ شوند. سعی کردم
دست دهنده داشته باشند و به اخلاق دینی، جان زلال کنند، اما امروز وقتی می بینم بد
این را می گویند یا بد آن را می خواهند، وقتی آز و حرص و حسد را جانشین کرامت
می یابم و می بینم پنجه در چهره هم می کشند و دست هایشان دراز است برای... هزار بار
بر خود می لرزم. بارها با خود می گویم من که این بذرها را در دل فرزندانم
نکاشته ام. من گندم کاشتم، پس چرا، این همه علف های هرز گوناگون روییده که مجال قد
کشیدن را به ساقه های گندم نمی دهد. من که خیلی کوشیده ام. جایی برای «هرز علف» ها
نباشد پس چرا چنین شد؟ او می گفت و می گفت و می گفت و حتم دارم اگر خجالت نمی کشید.
اگر موهای سفید سر و رویش را شاهد نمی دید، اشک هایش می  بارید. او گفت و باز هم
گفت ناگفتنی هایی که نانوشتنی تر هم هستند و من را جرات آن نیست که قلم به
واژه هایی بیالایم که هرم جهنم از آن برمی خیزد. چندان نیاز به گفتن هم نیست، همه
می دانیم خیلی ناگفته ها را من اما، حالا که مرد رفته است، به حرف هایش فکر می کنم
و به خبرهای سیاهی که در صفحات حوادث می خوانم. اما امروز قصه تربیت در برخی
فرزندان، به زمین کشاورزی مانند است، که هر کسی می رسد، یک مشت بذر می کارد و
می رود، روشن است، فردا که سبز شود زمین ، چه خواهد شد داستان.حالا آن قدر گروه های
اثرگذار روی ضمیر و ذهن فرزندان هستند که خانواده در ردیف های چندم تربیت قرار
می گیرد و مخصوصاً پدر که مجبور است از بام تا شام کار کند تا «نان» به سفره
خانواده خویش بیاورد و -متاسفانه- چندان وقتی برای «ایمان» و روح و جان آن
نمی گذارد- یا نمی تواند بگذارد- چندان نقشی در شکل گیری شخصیت فرزند ندارد. حالا،
سوای مدرسه و رسانه که نقش تربیتی خاص خود را دارند و می کوشند براساس مهندسی نظام
برای ارتقای دانش و سلامت آحاد جامعه بکوشند. گروه های دوستان، رسانه های بی مهار
مجازی، ماهواره ها، بازگویی ماجراهای ماهواره توسط همسالان و شیطانکی کوچک به نام
موبایل که در «جیب » جا می گیرد و «جیب» و یقه فرد را می گیرد و خیلی چیزهای دیگر
در تربیت فرد نقش دارد و متاسفم که باید بگویم، اثر تربیتی برخی از ما پدر و مادرها
فقط به اندازه «ژن» که به وراثت می گذاریم کاهش یافته است و متاسف ترم که فردا دشمن
برای آن هم چاره ای خواهد یافت و ما هنوز برای نجات فرزندانمان از این بیماری های
مهلک اخلاقی احساس بیچارگی می کنیم. متاسفم که... بگذریم، درد زیاد است و حرف
زیادتر. اما در خانه اگر کس است، یک حرف بس است. خدا کند مسئولان برخیزند به تدبیر
و برخیزیم ما به غیرت و گلیم نیم سوخته خود را از آتش دشمن افروخته پس
بستانیم...

  خراسان - مورخ چهارشنبه 1391/09/15 شماره انتشار
18284 /صفحه۹/اجتماعی