عالم مرد مدار شهر رفت!
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۳   کلمات کلیدی:


آن مرد رفت...زيبا، نجيب، باشکوه رفت. رفتني شبيه آمدن، آن مرد، مهربان بود. آشنا با زبان آب و زمين و زمان او مرد زمانه خود بود. اهل مردي و مردمداري. در دسترس همه مردم، آنگونه که يک عالم ديني بايد باشد. کسي مي‌گفت وقتي قرآن را خداوند در دسترس مردم قرار داده است تا راه را بيابند، علماي ديني به عنوان مفسران قرآن هم بايد در دسترس باشند تا راه رابه رهروان بنمايانند و آيت‌ا...عبادي از اين جنس بود، در ميان مردم،
نمي‌دانم چرا، اما هر گاه که او را مي‌ديدم، ناخودآگاه ياد عارف شهير و عالم آسماني اين ديار «ميرزا جواد آقا تهراني» مي‌افتادم که به حق «آيت‌ا...» بود و نشانه او در زمين. اما وقتي پاي صحبت آيت‌ا...نشستم دريافتم که به برکت تلمذ در محضر «ميرزا» نشان از او دارد اين نيک‌پي و مثل همو اهل جهاد و اجتهاد بود. اهل جبهه و سنگر و خاکريز، از اهالي شهد و شهود وشهيد. «آقاي سيدمهدي» پيشتر دو پسر رعنايش را رخت شهادت پوشانده بود تا به سيدالشهدا اقتدا کرده باشد.
آيت‌ا...اهل عاشورا بود روح کلام هميشه سيالش، همان«هل من ناصر ينصرني» ابا عبدا... و لذا هميشه خود را در کربلا احساس مي‌کرد. او اهل تکليف و تعقل و خردورزي بود، اهل تدبير و تدبر.
امام‌جمعه مشهد، از قبيله تواضع و فروتني بود. دعوت کسي را رد نمي‌کرد.
هميشه با مردم بود، به آنها احترام مي‌گذاشت و آنها را دوست داشت، چنانکه مردم هم ايشان را صميمانه دوست داشتند.
آيت‌ا...عبادي، در دفتر، روي زمين مي‌نشست، دور تا دور اتاق دفتر پتو انداخته بود، تاهر کسي مي‌آيد راحت بنشيند و با امام جمعه خود صحبت کند و آقا صحبت‌هايش را مي‌شنيد و بدان توجه نشان مي‌داد و در حد توان براي گره‌گشايي از کار مردم مي‌کوشيد. اهل بردباري بود، مرد باراني قبيله توحيد، او حتي پاسخ سوىالات تند ما را هم با سعه صدر مي‌داد و جواب اعتراض‌هاي ما را با لبخند برگزار مي‌کرد.
مشهد بار ديگر، ميرزا جواد آقاي خود را از دست داد. پير عارفي که دعاي نيمه شبانش، اعتلاي کلمه توحيد و حل شدن مشکلات مردم و سرفرازي ايران بود.
آيت‌ا...سيدمهدي عبادي به پسران شهيدش پيوست اما جاي او براي هميشه خالي است و ياد او در خاطره خوش اين شهر جاودان. مي‌گويم جاي او خالي است از اين رو که فرموده‌اند مرگ عالم، شلمه در اسلام است و به حق چنين است و هيچ عالمي جاي عالم ديگر را نمي‌گيرد حتي اگر به جاي او بنشيند چرا که علما مثل چراغند، که اگر خاموش شدند نورشان دريغ مي‌شود و هيچ چراغ ديگري نور آن را ندارد. ‌آن چراغ نور خود را دارد و حق داريم بر نور از دست رفته دريغ بخوانيم و افسوس بخوريم. افسوس، افسوس...افسوس،