قصه آن ديدار
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۳   کلمات کلیدی:

بزرگ بود و از اهالي امروز/ و با تمام افق‌هاي باز نسبت داشت/... خدا بيامرزد سپهري را، سهراب شعر ايران، نمي‌دانم اين را در وصف چه کسي سروده بود اما انگار اين شعر امروز در رساي مردي سروده شده است که ديروز بر شانه‌هاي شهر تا خدا تشييع شد. «جمعه‌نشين مردي» که آخرين نمازش را هم در جمعه خواند،
او اهل امروز بود، به ديروز هم اگر سري مي‌زد از آن رو بود که به تجربه، همسان آنان شود. به فردا هم اگر سفر مي‌کرد مي‌خواست چراغي فراراه بيفروزد. او اهل امروز بود. و امروز را هم چراغي روشن. آيت‌ا...، «مردمداري» را به نهايت رسانده بود. «نه» نمي‌گفت به دعوت مردم. همه را عزيز مي‌داشت. او حتي به بسياري از روستاهاي خراسان هم سفر کرده بود. بنده خدايي از روستاي«ارکان» بجنورد مي‌گفت آقا براي افتتاح خانه عالم آنجا آمده بود، راستي چند نفر از مديران ما، اينگونه پاسخگوي مردم هستند؟ مي‌شناسيد، شما، آيا؟ سلام ما را هم برسانيد، آن عزيز روايت مي‌کرد که هر هفته، لااقل يک بار آيت‌ا... را مي‌ديدم که براي صله‌رحم و ديدار با مادرخانمشان به خانه پيرزن مي‌آمدند.
او مي‌گفت من فقط هفته‌اي يک بار مي‌ديدم شايد هم بيشتر مي‌آمدند آقا.
ما، اما، چند وقت است پدر و مادر خود را نديده‌ايم؟ يادمان هست هنوز؟،
آقا سيدمهدي عبادي، «بهانه» انقلابي بودن نمي‌گرفت، «اداي» مردمداري را درنمي‌آورد، حقيقتا" مردمدار بود و «بهاي» انقلابي بودن را هم با مبارزات ساليان دراز و حضور در جبهه و شهادت دو«سرو» برومندش پرداخت.
او سروهايش را به خاک سپرد، اما قد خم نکرد. نگاهش با همه درختان باغ مهربان بود،
اهل«رضا» بود سيد «بلا» را«ابتلا» را از سر«ولا» مي‌دانست و بدان خشنود بود. هنوز صداي گرمش- که قنديل‌هاي يخي باور بعضي‌ها را آب مي‌کرد- در گوش جانم، تکرار مي‌شود که حديث شهادت و نهراسيدن از مرگ مي‌خواند. راست مي‌گفت آقا، او از مرگ نمي‌ترسيد، خطبه آتشناکش در هفته بعد از ترور مرحوم آيت‌ا...عبايي، يادتان هست؟
آيت‌ا...عبادي، با مردم چنان مهربان بود که بايد، از همين رو بود که مردم هم با او چنان مهربان بودند که دانيم. و من هميشه دوست داشتم از اين خصلت آقا بنويسم، اما شرم حضور مانع شد، اما امروز شايد اين چند خط، آغازي باشد براي از او گفتن که مورد علاقه خيلي‌هاست.
يادم هست، سال شصت، بحبوحه ترورهاي ناجوانمردانه. من و يکي از طلاب آن روز و قاضي امروز- که در شهر دور خدايش به سلامت دارد- در بازار بيرجند، آيت‌ا... را ديديم که در ميان مردم است. البته محافظان ايشان هم بودند. اما آيت‌ا...درميان مردم بود. جلو رفتيم. ما، دو کودک- که تازه يازده سال را پرکرده بوديم- و آقا را به خانه‌اي در مدرسه دعوت کرديم. او هم آمد، با همه مهربانيش، ظهر مهمان ما شد، با غذاي«کوکو سيب‌زميني» و«چاي»، چقدر صميمي بود، مرد،
حالا نگاه مي‌کنم، به اطراف و به افراد، ايمانم به بزرگي او کاملتر مي‌شود.
خيلي‌هامان، بچه را آدم حساب نمي‌کنيم، چه رسد که بخواهيم دعوتش را هم بپذيريم،
بعضي‌ها، اصلا" آدم را آدم حساب نمي‌کنند، ساده نيست، در طبقه فوقاني قدرت باشي و مردم را حرمت بگذاري. اما آيت‌ا...عبادي، کريمانه به مردم حرمت مي‌گذاشت و نجيبانه گره‌گشايي مي‌کرد. آيت‌ا...عبادي بزرگ بود از اهالي امروز و با تمام افق‌هاي باز نسبت داشت/ و زبان و زمان و زمين را چه خوب مي‌فهميد/ او مرد زمان خود بود.