سرباز امام زمان
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

  (03/02/84)
 - همه بچه‌هاي اين سرزمين فرزندان من هستند «لحظه‌هاي خاکستري يک خبرنگار» بازخواني تعدادي اندک از واقعيت‌هاي تلخ بود و اما... اما مردم ما خيلي خوبند، خيلي، آنقدر خوب که خالق لحظه‌هاي شيرين هستند و حيف است شما هم کامتان شيرين نشود. * يکم: يک مادر، دنبال دانش‌آموزان«بازمانده از تحصيل» مي‌گشت تا با واداشتن آنها به تحصيل، چراغي فراروي فرداي جامعه باز کند. او مي‌گفت: بچه‌هاي اين مرز و بوم، همه، بچه‌هاي من هستند و هر کدام که به موفقيت برسند من خود را مادري موفق خواهم دانست. توفيق آنها، توفيق علم و ايمان و ايران است. او مي‌گفت بايد استعدادهايي که چون طلاي ناب زيرخاک هستند را کشف و شکوفا کرد تا زمانه براي ظهور مهيا باشد. راست مي‌گفت، من هم شنيده‌ام که در«دولت يار» زمين ذخاير خود را رو مي‌کند و چه ذخيره و ثروتي بالاتر ازانسانهاي توسعه يافته؟ انسان توسعه‌يافته مي‌تواند جامعه توسعه‌يافته بسازد. آن مادر هم دنبال افرادي مي‌گشت که ظرفيت توسعه انساني را داشته باشند. من، اما، ناخودآگاه، احساس کردم او براي امام زمان دنبال سرباز و براي جامعه امام زماني، دنبال مدير مي‌گردد. خدا اين مادرها را زياد کند... * دوم: وقتي فهميد مرد جوان و خانواده‌دار و آبرومند، کارش را از دست داده و شايد اميدش را هم از دست بدهد، جوانمردي ببخشيد«جوان زني» را به نهايت رساند، وسيله کسب وکارش را از حقوق کارمندي خود فراهم کرد. من مثل او کم ديده‌ام اما به همين کم‌ها خيلي اميد بسته‌ام. در خانه، يک لامپ روشن است و همان يکي هم خانه‌اي را روشني مي‌بخشد و همين تعداد کم هم براي روشن کردن اميد در جامعه خوب است، هر چند کافي نباشد، * سوم: يک خانم دکتر است توي همين مشهد خودمان که مي‌گويند چند خانواده را تحت پوشش دارد. او شکرانه بازوي سلامت را بگرفتن دست ناتوان مي‌داند. ماجراي«کرکس سياه و جوجه‌هاي کنار آتش» را من به بهانه تلاش او نوشتم. * چهارم» نمونه‌ها از خانم‌ها به قلم آمد، اما، نه، آنها کساني هستند که شهدا را در دامن خود پروريده‌اند و براي دفاع از حريت و آزادگي و غرور و ايمان مردم به رزمگاه فرستاده‌اند. آنها که از جگرگوشه خويش در راه خدا گذشتند، قطعا" انفاق مال برايشان دشوار نيست. * پنجم، مرد چندان هم پولدار نبود، اما کريم بود و دست‌دهنده داشت. خدا هم ديد حيف است اين دست دهنده پر نباشد. حالا ماشااءالله وضع زندگي‌اش روبراه است. هر وقت مشکل‌داري مي‌آمد، او از اولين نفراتي بود که دست به جيب مي‌شد. خدا به او بيشتر بدهد و توان داد و دهش او را هم افزون فرمايد، * ششم: يادم هست، «کفش‌هايش نيست» را که نوشتم، خيلي کفش راهي مدرسه‌اي شد که دانش‌آموزش به دليل پارگي کفش به مدرسه نمي‌رفت. او يک جوانمرد بود. * هفتم: «همه جهيزيه‌اش را مي‌دهم، ماشين بياورد و ببرد» اين را يک جوانمرد ديگر گفت براي دختري که جهيزيه نداشت، * هشتم به همين امام هشتم، که با نام ويادش بزرگ شده‌ايم در همين شهر، آنقدر جوانمرد و بزرگ‌زن هست که ايمان را با عمل معنا مي‌کنند. به همين امام هشتم هستند کساني که«بي‌نام» کمک مي‌کنند، «بي‌نشان» گره از کار فروبسته مردم مي‌گشايند و«چون پهلوان» ردپايي هم از خود به جا نمي‌گذارند. * نهم، ما در همين شهر، پزشک فوق تخصص داريم که گاه دستمزد براي عمل جراحي هم نمي‌گيرند، چه رسد به زيرميزي، حيف است از اين جوانمردي‌ها ننويسيم. * دهم، سفيدي‌ها را که کم هم نيست مي‌بينيم و بازمي‌گوييم. اما حرف ما اين است، «يک لکه سياه در جامعه سپيد، توي ذوق مي‌زند» و در جامعه‌اي که براي سپيدي مطلق قيام کرده است، يک لکه سياهي هم خيلي است، خيلي،