همان قصه، همان غصه
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

  
 
دشمنتان هم بيمار نشود، اگر هم شد گذرش به بيمارستانها نيفتد که اگر افتاد بيماري‌اش مضاعف نشود، بهبود نخواهد يافت. اشتباه برداشت نشود، قصد صاحب اين قلم در اين مقال اشاره به کمبودها و تنگناهاي سيستم درماني نيست. خداي نکرده قصد گلايه از کادر زحمت‌کش پزشکي و پرستاري و اداري و... را ندارد، قصه چيز ديگري است. قصه، يک سوءال است» چرا اين همه مريض؟ چرا اين همه مردم مريض مي‌شوند؟ چند روز پيش اين سوءال بدجوري ذهنم را مشغول کرد. وقتي به درمانگاه بيمارستان امام رضا رفتم و ازدحام بيماران را پشت در اتاق پزشکان ديدم. مخصوصا بيماران بدحال که نگاه کردن به آنها و ديدن دردشان آدم سالم را هم بدحال مي‌کرد. روز بعد باز گذرم به بيمارستان شهيد هاشمي‌نژاد افتاد و باز قصه همان بود و غصه هم همان، در بيمارستان امام حسين ماجرا اسف‌انگيزتر بود. انبوه بيماران کم حوصله و حتي بي‌حوصله که پرحوصله‌ترين افراد را هم عاصي مي‌کردند. بيچاره منشي پزشکان و بيچاره پزشکان که بايد اين بي‌حوصلگي‌ها را تاب مي‌آوردند و بايد تاب بياورند، راستي چرا اينقدر مريض؟ براي اين پرسش دو پاسخ يافتم، اول» فقر، تعجب نکنيد، فقر، امکان تغذيه مناسب را مي‌گيرد. چرخه ناسالم شروع مي‌شود، بدن که سوخت مناسب دريافت نکرد، ساز مناسب هم نخواهد داشت مختل شدن چرخه تغذيه و کار بدن، در شکل بيماري خود را نشان مي‌دهد. به چهره بيماران که نگاه مي‌کني به خوبي درمي‌يابي که زردي رخ، قبل از آنکه از بيماري باشد، از نداري و سوء تغذيه است، ديگر در بازوها تواني نمانده است تا با نواختن سيلي، برگونه، رخ گلگون بنمايانند، فقر و پيامد آن بيماري آنها را مثل انبار باروت مي‌کند که منتظر جرقه‌اند، کافي است تا يکي حرفي بزند، کاري بکند يا کاري که بايد بکند، نکند، آن وقت منفجر مي‌شوند و...
آنها تا حدودي حق دارند، در بحث فقر، به اندازه محقق نشدن عدالت اجتماعي، آنها طلبکارند. اما ديگر بدهکارشان، کسي نيست جز خودشان. آنها با رعايت نکردن بهداشت و نداشتن فرهنگ صحيح مصرف، خود در فرايند توليد بيماري بيشترين نقش را دارند اما در بحث درمان کمترين نقش را حاضرند ايفا کنند.
وقتي دکتر به آنها روش تغذيه مناسب را پيشنهاد مي‌کند و به اصطلاح مي‌گويد «چه بخور و چه نخور» عاصي مي‌شوند و در ظاهر به لج پزشک و در حقيقت در لج‌بازي با خود، ميوه‌ها و غذاهاي ممنوعه مصرف مي‌کنند و باز بيماري گسترش مي‌يابد. راستي چرا؟ چرا با خودمان لج مي‌کنيم؟ چرا حاضر نيستيم با اداي حق خود، سلامتي خود را تضمين کنيم؟ از منظر آموزه‌هاي اسلامي نيز ما همانگونه که حق نداريم به ديگران آسيب برسانيم، مجاز نيستيم به خود هم زيان برسانيم. ما صاحب اختيار خود هستيم، درست اما دايره اين اختيار تا جايي نيست که بخواهيم به خود آسيب بزنيم. حتي در نظام‌هايي که مالکيت فرد بر جسمش به رسميت شناخته مي‌شود هم کسي نمي‌تواند به خود آسيب برساند. چه رسد به ما که «خودآزاري» را مثل «ديگر آزاري، »، «مذموم» مي‌شماريم و خودکشي را مثل ديگرکشي. «حرام» مي‌دانيم. به هر روي در فرايند بيماري، اين درست که حاکميت بايد با فراهم آوردن امکانات بهداشتي در مرحله قبل از بيماري به جامعه سرويس دهد و در بيماري هم با فراهم کردن امکان درمان مردم را ياري کند، اما نقش اصلي را خود افراد دارند، هم در پيشگيري که بسيار کم هزينه‌تر و کم‌آسيب‌تر از درمان است و هم در درمان. «بيماران سخت» از يک بيماري ساده دشوارتر بيرون مي‌آيند که «بيماران راحت» از يک بيماري سخت. پس اين خود ما هستيم که بايد نگرش خود را تغيير دهيم و با تغيير سيستمي نگرش، با رعايت بهداشت، هزينه‌هاي درمان را کاهش دهيم. درست مثل جامعه که مي‌تواند با هزينه پايين پيشگيري از جرم، شانه از به زيربار هزينه‌هاي بالا براي مقابله و برخورد با جرم بيرون کشد.
اين خيلي بد است که در جامعه‌اي براي برخورد با جرم هزينه زيادتري مصرف کنند و براي برخوردکنندگان هم، آن وقت جايگاه آناني که مي‌توانند با هزينه کمتر، جلوي جرم را بگيرند، چندان به رسميت شناخته نشود درست مثل فرد بيماري که حاضر است براي درمان، ميليونها تومان هزينه کند اما براي پيشيگري از بيماري از هزينه کردن چند هزار تومان پرهيز مي‌کند.
چقدر بيماري؟ چرا اينقدر بيمار؟ چرا اينقدر بيمارند مردم؟ آيا کسي در پي يافتن پاسخ برآمده است؟