از کار خوب لذت ببريم
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

  ...در قسمت اول از تاثير نهاد خانواده بر شکل‌گيري شخصيت «فرد» گفتيم و در اين قسمت مي‌کوشيم مصداقي‌تر بحث را ادامه دهيم» بنده خدايي همواره داد، از ايثار مي‌زد و سخن از داد و دهش مي‌گفت. او از خود در ذهن فرزندان و اطرافيانش نماد ايثار، نقش کرده بود و تنديس از خودگذشتگي.
اما آن شخصيت به يک تلنگري شکست، هم براي فرزندان و هم اطرافيانش» او صبح حقوق گرفته بود. وقتي همکارش که مستاصل شده بود از او مبلغ جزئي، به عنوان قرض آنهم چند روزه طلب کرد پاسخ شنيد که ندارم، پسر نوجوانش، مي‌خواست، سخني بگويد. اما پدر با اشاره‌اي از روي عصبانيت او را ساکت کرد. وقتي که آن بنده خدا رفت، طاقت نياورد که پسرش چيزي بپرسد و با تحکم به او گفت تو هيچ وقت نمي‌تواني جلوي دهانت را بگيري؟ داشتي آبرويم را مي‌بردي،
اما پسر گفت، مگر دروغ هم آبرو مي‌گذارد که من ببرم. شما با اينکه پول داشتيد آنهم چند برابر آنچه او خواست با اينکه به اين پول احتياج هم نداريد، اما باز هم حاضر نشديد قرض بدهيد... اما پدر اجازه نداد حرف فرزندش به پايان برسد و گفت: من دروغ نگفتم، اصلا هرگز دروغ نمي‌گويم. آنچه تو شاهدش بودي «توريه» بود، نه دروغ. من گفتم نداردم و قصد کردم که در فلان جيبم پول ندارم. راست هم گفتم بيا نگاه کن، ببين چيزي هست؟ پسر ماند با اين استدلال پدر چه کند، اما عاقبت اين مرد جالب و پندآموز شد. آقاي اهل «توريه» جواب عملش را گرفت و به مثل، صاعقه آمد و خرمنش ‌آتش گرفت و سيل آمد و گوسفندانش را برد تا جيب او واقعا خالي شود، او در چند نوبت، آنچه يافته روي هم انباشته بود، را باخت.
و از همه آنها مهمتر، شخصيتش را هم باخت و باز مهمتر، نشان داد ميان آنچه زبان مي‌گويد و ‌آنچه به عمل درمي‌آيد، فاصله‌اي است بس طولاني و اين فاصله به نوعي ديگر در فرزندانش هم باز توليد مي‌شود. آنها هم، دچار چندگانگي شخصيت شده‌اند به راحتي مي‌شود شگردهاي پدر را در حرکاتشان ديد، آنچه هست ، اما اين است که «حناي» آنها براي همديگر، «رنگي» ندارد و روزگار بدي دارند آنها.
ايثار، فتوت، جوانمردي، از خودگذشتگي خوب است، خيلي هم خوب است، اما اينها، همه پيشکش. اگر مي‌خواهيم هر چيز بر سر جاي خود باشد و نظم زندگي برقرار باشد به آنچه مي‌گوييم، عمل کنيم. با مردم چنان رفتار کنيم که مي‌خواهيم با ما رفتار کنند. حيفم مي‌آيد روي ديگر سکه را نگويم» حيف است شما نشنويد.
يعني نخوانيد، جواني را مي‌شناختم، جوانمرد. چندان برخوردار نبود، اما از ايثار «تکه‌اي از نان» خشکش ابا نداشت. گرهي که به کار کسي مي‌افتاد، تا ‌آنجا که دستش مي‌رسيد دست پس نمي‌کشيد. حتي اگر شده به دندان گره را باز مي‌کرد و خدا هم به حرمت داد و دهشي که داشت، گره از کار او باز کرد و امروز روزگار خوبي دارد، او....
يکي مي‌گفت مشکل اصلي اينجاست که ما آنچه را در ياري بندگان خدا مي‌دهيم، از دست ر فته مي‌دانيم، حال آنکه آنچه به حقيقت به دست مي‌آيد و در عالم واقع هم چند برابر مي ‌شود، همين «داد» است و «دهش» و من اضافه کردم، مشکل اصلي اينجاست که ذائقه ما به کار زيبا چنان عادت نکرده است که از آن لذت ببريم. چشمانمان ‌آنقدر زيباپسند نشده است تا دل از تماشاي زيبايي‌ها نکنيم والا... در همين روزگار سخت هم مي‌شود با گشايش در کار ديگران زيبايي‌ها را افزون و لذت‌ها را فراوان‌تر کرد.
باز هم با هم حرف داريم. پس تا فردا،