قبر...
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ دی ۱۳۸۱   کلمات کلیدی:
گریه میکرد زن! ضجه میزد. نه دلیل مرگ نوگل پرپر شده اش را می دانست نه کسی به او جواب می داد.به او گفته بودند :اگر می خواهی ماجرا را بدانی برو شکایت کن! اشک معصومانه او از دل سنگ اشک جاری می کرد چه رسد به آدم ! به من گفت :بچه ام را در بهشت خردسالان دفن کردم اما در این بهشت تابستان خاک عذاب اور است ودر زمستان گل . بخدا بچه ها با مرگ هم خاک بازی را از یاد برده اند هم با گل میانه ای ندارند . بگویید به انجا رسیدگی کنند .تا لااقل بتوانیم قبرشان را ببوسیم.