برادرزاده، عمو را نمي‌شناسد!
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

 نگاهي به رفتارهاي اجتماعي(13)
شهرها هرچه بزرگتر مي‌شود، آدم‌ها هم گرفتارتر مي‌شوند و اين گرفتاري به رغم اينکه تکنولوژي رابطه انسانها را تسهيل کرده است، فاصله‌ها را بيشتر مي کند.
از منظر سخت‌افزاري، «دنيا»‌به يک «دهکده» تبديل شده است، اما گرفتاري‌هاي خودساخته و ديگرساخته به گونه‌اي است که مردم را از هم دور مي‌کند و اين واقعيت تلخ، يک فاجعه است مخصوصا درجوامعي که مدعي اخلاق واخلاق‌گرايي هستند ومکتب اخلاقي‌شان هم رابطه افراد را ذيل «صله رحم» به عنوان يک «ارزش» مورد توجه قرار مي‌دهد. اين را داشته باشيد تا به نکته‌اي اشاره کنم که چندي پيش يکي از همکاران به آن تصريح کرد» برادرم آمده بود خانه ما، پس از چند ماه و پسر کوچکم ديدم هي اشاره‌هاي نامفهوم مي‌کند وقتي از او پرسيدم چه مي‌خواهد، به برادرم اشاره کرد و گفت: «اين آقا کيه؟،» من در هم شکستم و با خود گفتم، ما چه کرده‌ايم باخود؟ چه بر سر ما آمده است که حالا بچه‌ام عمويش را نمي‌شناسد؟ آن هم عمويي که در همين مشهد خودمان زندگي مي‌کند و نه شهري دوردست ،خجالت کشيدم به برادرم چيزي بگويم، مي‌خواستم با يک بحث انحرافي فضاي خانه را عوض کنم اما نگاهم که درنگاه برادرم گره خورد، ديدم درنگاه او هم چيزي شکسته است واشک مي‌کوشيد بر تحمل او چيره شودو شد. او گريست، من هم گريستم، هر دومان گريستيم، خوب شد زنها نفهميدند. اما ،بچه، دليل گريه‌مان را مي‌پرسيد و ما مانده بوديم به او چه جواب بدهيم دست آخر، برادرم به سخن آمد و گفت من عموي تو هستم و بچه را تنگ در آغوش گرفت، آنقدر که بتواند گرماي وجودش را حس کند، تا «همخوني» بتواند، نسبت فاميلي را در جان بچه بريزد. و همخوان کند... او بچه را که زمين گذاشت، مرا در آغوش کشيد تا بتوانيم فاصله‌ها را از بين ببريم. ما،البته با هم نه تنها قهر نبوديم که از قضا خيلي هم خوب بوديم اما چنان در زندگي وکار خود غرق شده بوديم که زندگي خويشاوندي را از ياد برده بوديم. ما، تصميم گرفتيم هفته‌اي يک بار دور هم جع بشويم تا فرزندانمان لااقل، عمويشان ، تکيه‌گاه دومشان را بشناسند، اما خيلي‌ها را مي‌شناسم که ديري است نسبت‌هاي فاميلي را از ياد برده‌اند... او راست مي گفت، لااقل صاحب اين قلم قصه‌هاي پرغصه بسياري از شهروندان را در همين صفحه نوشته است. از ماجراي مادري که در بيمارستان چشم به راه فرزندانش لحظه‌ها را با حسرت شماره مي‌کرد و آشنايي را نمي‌ديد ، تا آن پدري که در سن 80-70سالگي ،فرزندانش از خانه بيرونش کرده بودند و حاضر بود غرورش را براي يک سرپناه زير پا بگذارد و بالاترين گوهرش را، غرورش را و قلبش را براي يک سقف بدهد، تا پدر ومادري که فرزندان حاضر نبودند، در خانه به رويشان بگشايند.... کم نبودند قهرمانان اين قصه تلخ، کم هم نيستند. اما...
ما را چه مي‌شود؟ چرا اينقدر از همديگر دور شده‌ايم؟ مگر ما شاگردان مدرسه تربيتي اسلام نيستيم که ما را به انجام «صله رحم» امر فرموده است و به ازاي آن، سلامت و طول عمر و فراواني رزق و سعادت را وعده فرموده است؟
مگر ما ايراني نيستيم که به مهرباني نام برداريم؟ مگرما همشهري امام رضا (ع) نيستيم که ما را به مهرباني مي‌خواند و مي‌خواند تا هميشه؟
اميدوارم، اين نوشتار، ما را به فکر وادارد و به کوچه‌هاي مهربان بکشد مخصوصا که فردا هم جمعه است و فرصت براي تجديد ديدار فراهم.... خدا کند فردا، خيلي‌ها از ديدار هم خوشحال شوند...