جوانان ماهواره ای!
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:


نگاهي به رفتارهاي اجتماعي (21)                               دو غروب جمعه در دو سوي شهر، دو اتفاق، يکي زيبا و ديگري چه عرض کنم؟، اولي، غروب يک روز جمعه، پارک مطهر، خيابان خواجه ربيع، صداي خوش اذان فضاي پارک را طراوتي صد چندان مي‌بخشد. آستين‌ها بالا مي‌رود آب‌ها جاري مي‌شود، سرها و پاها با مسح تازه مي‌شوند، آناني که آمده‌اند دمي بياسايند، پس از تفريح کنار همديگر صف مي‌کشند، پير و جوان، زن و مرد، فرقي نمي‌کند، همه رو به يک قبله مي‌آرند و يک خدا را نيايش مي‌کنند. همه پشت سر امام جماعت دست‌ها را بالا مي‌برند و... الله اکبر. نماز آغاز مي‌شود در ميان درخت‌ها که انگار آنها هم به نماز قامت افراشته‌اند. پس از نماز هم با يکديگر به مهرباني دست مي‌دهند، از هم احوال مي‌پرسند، همه با هم آشنايند...
دومي» غروب يک روز جمعه، پارک ملت مشهد، غلغله آدم و ماشين و دود و ترافيک و قيافه‌هاي ماهواره‌اي که رژه مي‌روند. پسري متلک مي‌پراند و دختري ده چندان جواب مي‌دهد، در شهر بازي، کنار هر جايگاه صف کشيده‌اند اما بيش از آنکه افراد در صف بتوانند از وسايل استفاده کنند، افرادي که در صف جا مي‌زنند به مقصد مي‌رسند. در آن صف اول، همه صفوف جلو را به ديگري تعارف مي‌کردند و اينجا، هر کس مي کوشد. «زرنگي» خود را با ناديده گرفتن حق ديگري نشان دهد، فضا، دم کرده است و محوطه شلوغ. بيرون که مي‌زني، باز همان جوانهاي ماهواره‌اي، سوار بر ماشين‌هاي آخرين سيستم، با صداي بلند پخش اتومبيلشان بر آرامش مردم و با ترمزهاي پر صدا بر تن خيابان، شلاق مي‌زنند و به اعصاب مردم، سوهان مي‌کشند. دو قدم، آنسوتر، دو دختر جوان با مانتوهايي که به زحمت به اندازه پيراهن مردانه است، ايستاده‌اند با سگي در آغوش و آرايشي نه «زيبنده» که «زننده» ، و جوانک‌هاي ديگر که مي‌آيند يا مي‌گذرند و يا متلکي مي‌پرانند و يا با کلاس‌ترهاشان؟، سگ را از دخترکان مي‌گيرند، نوازش مي‌کنند، مي‌بوسند و لبخندي رد و بدل مي‌کنند و احيانا شماره‌اي و مي‌گذرند...

مردم، اما با ديده تعجب به آنها مي‌نگرند، البته درجه اين تعجب با سالهاي قبل خيلي فرق کرده است. عاقلمردم، مي‌بينند، آهي مي‌کشند و سري تکان مي‌دهند به افسوس و مي‌گذرند، «جوانان ماهواره‌اي» اما...
بنده خدايي مي‌گفت اينها «پيروان» مد هستند با الگوگيري از «ماهواره» ، هر روز به «رنگي» در مي‌آيند و به «مدلي». ديگري مي‌گفت آنها «هميشه مقلدند» بي‌آنکه ابتکاري داشته باشند. مصرف‌کننده صرف مدل‌هاي ديگران، و سومي مي‌گفت وقتي ما نتوانيم مدل‌هاي قابل عرضه توليد کنيم و فاصله‌مان با جوانها به اندازه‌اي باشد که حرف همديگر را نفهميم، نتيجه از اين بهتر نمي‌شود و حرف ديگري اين بود که وقتي ما نتوانيم فرزندانمان را صاحب‌نظر بار بياوريم و اگر صاحب راي نشدند، برايشان الگوهاي صحيح، تعريف و تبيين کنيم، معلوم است اين خلاء را ديگران پرخواهند کرد و از آنها مقلداني صرف خواهند ساخت و باز نتيجه همين است که مي‌بينيم، راست هم مي‌گفتند همه‌شان، از يک مقلد صرف که گاه توان تشخيص ندارد چه انتظار؟ تقليد خوب است اما پيروي انسان در حوزه‌اي که اطلاع ندارد، از صاحب نظر، مثلا عمل به نظر پزشک در تب، مهندس در ساخت و مجتهد در حکم. تازه اين تقليد از روي شناخت و علم است والا آدم عاقل که هر دارويي را نمي‌خورد و در ساخت و ساز هم به هرکسي اعتماد نمي‌کند و هر حکمي را گردن نمي‌نهد. بلکه با شناخت راه تقليد را بر مي‌گزيند. و اين تقليد سازنده است نه سوزنده، اما آنکه در مقابل ماهواره، خود را مي‌بازد و راهش را گم مي‌کند، مصداق تقليدي است که به گفته حضرت مولوي، خلق را تقليدشان برباد داد/ اي دو صد لعنت بر اين تقليد باد... با چشمان بسته به دنبال ناشناسي رفتن، آدمي را به چاه و چاله مي‌اندازد...