من مأمور هدايت مردم نيستم!
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

نگاهي به رفتارهاي اجتماعي(22)                                                                       نقد خواندني يک شهروند  شهروندي عزيز در نوشته‌اي به نقد نگاشته‌هاي صاحب اين قلم شکسته پرداخته است. واژه‌واژه‌اش را به ديده منت مي‌گذارم و با نهايت احترام عرض مي‌کنم» اول: روزنامه خراسان شماره تماس دارد، در ورودي دارد، امکان نوشتن نامه هست، پس به هيچ‌وجه نويسنده‌اي که از«کره‌اي ديگر» آمده است، غيرقابل دسترس نيست. دوم: يک قلم شکسته ضعيف که فلان مسئول نيست که به او دسترسي نباشد و شما با اختصاص نيم ساعت از وقتتان مي‌توانستيد با او رودررو صحبت کنيد. سوم: خدا مرا بکشد اگر بخواهم همه مثل من فکر کنند، تازه اين ستون روزنامه در اختيار شما هم هست، پس بنويسيد. چهارم: من به تک‌تک آحاد مردم از هر دين و مرام و مسلکي که باشند از آنجا که انسان هستند و صاحب حرمت و آفريده خدا احترام مي‌گذارم، جدا". پنجم: نکاتي که اين«شهروند عزيز» را آزرده، نقل قول از ديگر«شهروندان»هاست و اين «حقير »بي‌تقصير، ششم: بي‌خود نوع نگاه ما را به حساب ديگران نگذاريد، چون من به آنکه شما فکر کرده‌ايد راي نداده‌ام. پس گناهي اگر بر ما مي‌بينيد به حساب آن بنده خدا نگذاريد. هفتم: همشهري گرامي، اگرنقل قول يک شهروند را نظر صاحب قلم نمي‌شمرديد و لااقل همين سلسله نوشتار را مورد توجه قرار مي‌داديد. قضاوتتان جور ديگري بود. هشتم: معتقدم، خداوند هم نمي‌خواهد همه را به زور به يک راه برد و بر يک مرام استوار کند که اگر مي‌خواست، اين همه بشريت، شعبه، شعبه و قبيله، قبيله و نژاد، نژاد و زبان، زبان نبودند. نهم: آن اقليت که شما از آنها نام برده‌ايد، اين حقير را به قطع از خود نمي‌دانند و بارها به انحاء مختلف به تير طعنه نواخته‌اند ما را. دهم: کاش لااقل اسمت را مي‌نوشتي يا لااقل اجازه مي‌دادي تصور کنم نامي که روي پاکت نوشته‌اي درست است، کاوه نوري، يازدهم: پس ازاين دلم براي کلمه‌هايت تنگ خواهد شد. پس بنويس باز هم، دوازدهم: اجازه بدهيد نامه اين دوست عزيز را بخوانيم. جناب آقاي غلامرضا بني‌اسدي نويسنده محترم ستون«نگاهي به رفتارهاي اجتماعي» با سلام و عرض احترام اينجانب يکي از شهروندان شهر مشهد و يکي از خوانندگان عادي و نسبتا" تحصيلکردهء روزنامه خراسان هستم. مدتهاست که قصد داشتم پاسخي به مقالات شما بخصوص در زمينه حجاب و خيابانگردي بنويسم اما هر چه به دنبال Emaiيا هر پل ارتباطي ديگري با شما گشتم بي‌فايده بود. اين شد که تصميم گرفتم مستقيما" اين نوشته را خدمتتان تقديم کنم. اصلا" دوست ندارم نامه‌ام آنقدر طويل شود که خواندن آن از حوصله و وقت شما خارج باشد اما چه کنم که دلم پر است. آقاي بني‌اسدي توجه داشته باشيد که شما يک ستون روزنامه را دراختيار داريد بدون اينکه خوانندگان شما به شما دسترسي داشته باشند بنابراين به راحتي مي‌توانيد يک طرفه به قاضي برويد و کسي هم اعتراض نکند کما اينکه اين کار را نيز مي‌کنيد. درمورد مقاله حجاب بايد بگويم دوست عزيز شما بهتر مي‌دانيد که در يک خانوادهء چند نفري هم همه افراد مثل هم فکر نمي‌کنند و رفتار و عملکرد مشابه ندارند آن گاه شما چگونه انتظار داريد که همه افراد يک جامعه 70 ميليوني يکسان فکر کنند و يکسان بپوشند و بدتر از همه اينکه، آنچنان که شما فکر مي‌کنيد و دوست داريد، فکر کنند وبپوشند؟ اصلا" قصد ندارم بگويم چه چيزي درست است و چه چيز نادرست. چون صلاحيت آن را در خود نمي‌بينم و معيارهاي خود را فقط براي خودم باارزش و لازم‌الاجرا مي‌دانم اما مي‌خواهم اين را بگويم که چگونه به خود اجازه مي‌دهيد بين خودتان و ديگران رابطه استاد و شاگردي برقرار کنيد و از جايگاهي به توده مردم بنگريد که حتي پيامبر عزيزمان هم خود را در چنين جايگاهي نمي‌دانست؟ چگونه به خود اجازه مي‌دهيد افرادي را که مثل شما فکر نمي‌کنند نفهم و گول خورده خطاب کنيد(اشاره به مقاله حجاب) در حالي که اگر عاقلانه بنگريد افکار شما و دوستانتان با افکار ميلياردها انسان روي کره خاکي که درصد زيادي از آنها نيز مسلمان هستند از زمين تا آسمان تفاوت دارد آيا براي آنها نيز اين حق را قائليد که درمورد شما چنين فکر کنند؟شما که روزنامه‌نگار هستيد و داعيه جامعه مدني و حقوق بشر داريد چگونه است که هنوز نياموخته‌ايد که کساني که چون شما فکر نمي‌کنند هم حق حيات و ابراز وجود دارند و چگونه است که هنوز تحمل کردن افراد با عقايد و سبک‌هاي کاملا" متفاوت را فرا نگرفته‌ايد؟ نمي‌دانم تاکنون به کشورهاي اسلامي ديگر از جمله امارات، عراق، کويت، مالزي و حتي عربستان که مهد اسلام است سفر کرده‌ايد؟ باور کنيد آنجا هم دين رسمي اسلام است اما همه مسلمانان با افکار، عقايد و پوشش مختلف، مسلمان‌تر از من و شما کنار هم زندگي مي‌کنند. جناب آقاي بني‌اسدي، به فرض که حرفهاي شما و همفکرانتان درست باشد همانطور که ميلياردها نفر مغاير با شما فکرمي‌کنند و تصور مي‌کنند که درست فکر مي‌کنند، بايد بدانيد که انسان جايز‌الخطاست و دموکراسي و جامعه مدني انسان را با انسان بودن و جايزالخطا بودنش مي‌پذيرد. سعي نکنيد 70 ميليون ايراني را به زور در قالب آرماني خود قرار دهيد و اگر نتوانستيد آنها را تحقير کنيد که اين مغاير با دموکراسي است. در مورد مقاله خيابانگردي جناب آقاي بني‌اسدي، بنده هم کار مي‌کنم، هم درس مي‌خوانم و هم به خيابان مي‌آيم و اين را يک تنوع و نه هدر دادن انرژي جواني مي‌دانم. چرا به خود اجازه مي‌دهيد کساني را که به دلائل مختلف که ممکن است با دلائل شما فرق داشته باشد و حتي از نظر شما بعضا" منطقي هم نباشد و به خيابان مي‌آيند خيابان‌گرد و اسير شيطان لقب داده و نکوهش کنيد؟ چرا فکر مي‌کنيد اگر کاري را که ازنظر شما درست نيست و مقبول حضرتعالي نيست انجام دهيم انرژي جواني را هدر داده‌ايم؟ اگر روزها را درمساجد سپري کنيم و بعدازظهر به بهانه مبارزه با بدحجابي و منکرات و... به اذيت وآزار خلق خدا بپردازيم از نظر شما از انرژي خود به خوبي استفاده کرده‌ايم؟ اگر هم انرژي خود را هدر مي‌دهيم به کسي آزاري نمي‌رسانيم. برويد کساني را نکوهش کنيد و اسير شيطان بدانيد که از انرژي خود براي تخليه عقده‌هايشان بهره مي‌گيرند. کساني که با در دست داشتن همه قدرت‌ها به جاي استفاده از آن در جهت سازندگي و بهبود معيشت مردم، خود را فرستاده خدا مي‌دانند و از تمام قدرت خود براي تحقير، توهين و اذيت و آزار کساني که مثل آنها نمي‌انديشند بهره مي‌گيرند. آيا اينها اتلاف انرژي نيست؟ با وجود اينکه 90% جرمها در مناطق پائين‌شهر اتفاق مي‌افتد اما نيروي انتظامي 90% نيروي خود را در مناطق بالاي شهر مستقر مي‌کند و به سرکوب به قول شما بالانشينان فقط به خاطر لباس آنها مي‌پردازد آنگاه هر روز درهمين روزنامه شما مي‌خوانيم که در فلان محله قتل رخ داد و در فلان محله زورگيري شد. آيا اين اتلاف نيرو نيست؟ در يکي از مقالات شما يا نويسندهء ديگري که دقيقا" خاطرم نيست نوشته بوديد کسي که در مشهد زندگي مي‌کند چون شهر مذهبي است بايد چنين باشد و چنان باشد. مي‌فرمائيد در اين کلان‌شهر سه ميليوني که تنها يکي از هزاران جنبه آن، وجود حرم امام رضا(ع) است و دهها سال است که نياکان ما زندگي مي‌کنند چون مانند شما فکر نمي‌کنيم بايد کوچ کنيم؟ کدام منطق اين را مي‌گويد؟ نکند غير از خدا وکالت امامانش را هم شما برعهده داريد؟ حيف که هيچ کدام زبان اعتراض ندارند. شايد هم شما نمي‌شنويد... نوشته‌ايد فضاي موجود در مناطق بالانشين باعث احساس خفگي شما مي‌شود از اين که همين مختصر هوا براي تنفس کساني که مانند شما نمي‌انديشند باعث خفگي شما مي‌شود متأسفم. نمي‌دانم در اين کشور پهناور با فرهنگ غني پديده‌هايي چون شما که تنفس خود را در گرو خفگي مخالفانش مي‌داند از کجا به وجود آمده‌اند؟ اصلا" چرا راحتي شما بايد به قيمت ناراحتي عده‌اي ديگر تمام شود؟ چگونه راضي مي‌شويد اين عده کثير را که به قول خودتان بالانشينان هستند و کم‌کم طبقات متوسط و حتي پائين را هم شامل مي‌شود فقط براي راحتي خودتان در تنگنا قرار دهيد؟ آيا خفقان فقط براي شما آزاردهنده است؟ اگر هواي بالانشينان آزارتان مي‌دهد و حس تماميت‌خواهي‌تان اجازه تحمل ديگران را به شما نمي‌دهد همان پائين بنشينيد واز زندگي خود لذت ببريد. قصد ندارم بگويم اين ستون بد است اصلا"... فقط طوري نگارش کنيد که مبين نظر شخصي شما نباشد و واقع‌بينانه و براساس تفکرهاي مختلف در جامعه باشد(اشاره به آراء 60% مردم در دور اول رياست جمهوري به کانديداهاي مختلف وآنها که راي ندادند) از بالا به ديگران نگاه نکنيد. مطمئنم که خدا شما را براي هدايت بشر به زمين نفرستاده است. * ما را از نقد خود محروم نکنيد، مطمئنا" ما آينه‌شکن نخواهيم بود چون آينه نقش ما، راست بنمايد و صد البته پيرامون نکته، نکته اين نوشته سخن بسيار است، بسياري از آنچه گفته آمد، مبين«جانا سخن از زبان ما مي‌گويي، مي‌باشد و براي بخش ديگري پاسخ مبسوطي بايد گفت و خواهيم گفت، انشاءالله