لذت زندگي
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:


نگاهي به رفتارهاي اجتماعي(32)                              ... دقت کرده‌ايد، هرچه امکانات بيشتر مي‌شود. زندگي عوض اينکه «آسان » شود، «مشکل‌تر» هم مي‌شود. هر روز، فن‌آوري، سوغات تازه‌اي دارد، اما اين ره‌آورد آن چنان که بايد گرهي از کار ما باز نمي‌کند، راستي چرا؟ نسل قبل مي‌گويند که بسياري از اين امکانات نبود، اين همه شتاب نبود، ماشين نبود، کامپيوتر نبود و خيلي چيزهاي ديگر هم، اما يک چيز بود، «لذت زندگي» که در رگ‌هاي زمين و زمان و ساکنانش جريان داشت. به جاي پيتزا و لازانيا و هزار غذاي تازه و مدرن، ديزي سنگي بود و نان سنگک اما سنگ همه واکنده شده بود و مسائل چنين پيچي نداشت. از دالانهاي تو در تو در کوچه‌هاي پيچ در پيچ به راحتي عبور مي‌کرديم و «شاد» بوديم اما امروز از خيابانهاي عريض و درهاي وسيع عبوري راحت نداريم... تازه نسل قبل‌تر از آنها هم با آه و افسوس «خاطرات» عاري از «خطر» گذشته را تعريف مي‌کنند در کنار «خطرهاي»‌امروز که به اجبار «خاطره»‌مي‌شود و در حسرت آن روزها که هيچي نبود اما دل خوش، دامن، دامن بر چهره‌هاشان گل لبخند مي‌نشاند را داشتند آه مي‌کشند امروز، اما همه بايد به دنبال دل‌خوش آنهم «سير»، «سير»‌همه شهر را زيرپابگذاريم و آخر سرهم بدست نياوريم، راستي چرا؟ مگر همه امکانات ايجاد نشده است تا زندگي انسان آسان شود و بشر از زيستن خويش لذت ببرد؟ مگر فن‌آوري به مدد نيامده است تا مشکلات و سختي‌ها و دشواري‌هاي کار را آسان کند تا زندگي زمين مردم را آسماني کند؟
پس چه شد و چه به روز مردم آمد؟ ما که هر روز گرفتارتر مي‌شويم و سهم ما از تکنولوژي جز گرفتاري افزونتر نيست؟ راستي چرا؟

من فکر مي‌کنم دليلش اين باشد که ما راه را عوضي رفته‌ايم، عوض اينکه تکنولوژي را به خدمت بگيريم، خود به خدمت آن در آمده‌ايم عوض اينکه از امکانات بهره منطقي ببريم، منطقه بهره‌برداري را فرا نگرفته به سوء‌ بهره‌برداري مي‌رسيم. شايد بخشي از اين واقعيت تلخ هم به اين برگردد، که ما از حيث اخلاقي، به آن خود خودآگاه و سالم خود نرسيده‌ايم، مسابقه تجمل اصلا به ما اجازه فکر کردن هم نمي‌دهد چه رسد به بهره‌برداري صحيح، اين مسابقه همه شب و روزمان را پر کرده است تا هرروز ماشين بهتر سوار شويم و در خانه‌اي وسيعتر و مدرن‌تر بنشينيم و از امکانات بهتر بهره ببريم اما چنان غرق در مسابقه شده‌ايم که هدف آن را از ياد برده‌ايم.
البته اين بخش از ماجراست اما دلايل ديگر را ترجيح مي‌دهم به مخاطبان فهيم وا بگذارم و با اين پرسش تکراري که چرا به رغم امکانات،احوال ما خوش نيست؟ چرا رفتارهاي اجتماعي ما، هر روز، سخت‌تر و پرهزينه‌تر وکم‌بازده‌تر مي‌شود؟ چرا از آنچه داريم لذت نمي‌بريم؟ چرا «لذت زندگي » به گوهري گمشده تبديل شده است.چرا از فرصت‌ها براي زندگي بهتر استفاده نمي‌کنيم چرا هميشه خسته‌ايم و شکسته‌ايم و دلبسته‌ايم. اين مسابقه بي‌لذت و بي‌تفريح بي‌تفرج و بي‌فرح کي به پايان خواهد آمد تا «لذت زندگي»‌دوباره به کوچه‌هاي جانمان بازگردد.
بازهم دراين باره با هم صحبت خواهيم کرد...