مثبت‌انديشي، لذت‌ آفرين است
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

 


نگاهي به رفتارهاي اجتماعي (34) بحث «چرا از زندگي لذت نمي‌بريم» هم از سرفصل‌هايي است که در اين سلسله نوشتار بازتاب خوبي داشته است و بسياري را با اين سوال مواجه کرده است و افراد از خود مي‌پرسند چرا از زندگي لذت نمي‌بريم؟ چون پاسخ اين سوال در مرحله اول نزد خود آنهاست نه پيش اين مسئول يا آن مقام. گرچه آنها هم موثرند و گاهي مقصر، چون طراحي ذهن جامعه هم با آنان است، اما اولين پاسخگو بايد خود فرد باشد. واقعيت اين است که ما در زندگي گمشده‌هايي داريم که اگر بيابيم، کارمان به سامان خواهد آمد اما...
*يکم: يک شهروند مي‌گفت، «لذت بردن از زندگي» تنها با امکانات نيست، بلکه با نگرش است، او مي‌گفت دوستم، يک خودروي 40 ميليوني گرفت و من يک کاست هفتصد توماني، اما حظ و بهره من اگر بيشتر از او نبود کمترهم نبود، من از گوش دادن به اين کاست يا خواندن آن کتاب آنقدر لذت مي‌برم که آن دوستم از خودرويش لذت نمي‌برد... او اين را که گفت من ياد ضرب‌المثل‌قديمي افتادم که مي‌گويند فلان دانشمند هنگامي که به فهم يک مطلب تازه موفق مي‌شد، مي‌گفت: «اين الملوک و اين ابناء الملوک...» کجايند پادشاهان و فرزندان پادشاهان که شادي مرا ببينند و معناي فرح را دريابند. راست مي‌گفت، گاهي لذت‌هايي است که هزينه چنداني هم نمي‌خواهد فقط کافي است اندکي سويه‌هاي فکري و ذائقه‌ها را تغيير دهيم و چشم‌ها را به حقيقت‌ها باز کنيم...

*دوم: يک فرهنگي بازنشسته و يک همسر و مادر موفق بود که با تربيت دانش‌آموزان زياد و فرزندان صالح، چراغ‌هايي روشن کرده بود و او در پاسخ به اينکه چرا از زندگي لذت نمي‌بريم به دو نکته اشاره کرد، اول اينکه ايمان، اين گوهر حياتي و آرامش‌بخش در زندگي ما کم‌رنگ شده است. نه اينکه خواسته باشم بگويم به فرايض عمل نمي‌کنيم، نه، بلکه حرف من اين است که خدا در ذره‌ذره وجود و لحظه لحظه حيات ما بايد حضوري پرشکوه داشته باشد و سهم ما از آرامش و لذت حقيقي درست به اندازه لحظه‌هاي خدايي‌مان است و نه بيشتر و نه کمتر.
او مي‌گفت: آنها که خانه دل را از خدا خالي کرده‌اند اگر دنيا را هم داشته باشند با همه وجود مي‌بينم که آرامش ندارند و از آنچه دارند لذت نمي‌برند. حرف اين خانم معلم اين بود که مشکلات موجود در زندگي، هرچه بزرگ باشند از لطف خدا که بزرگتر نيستند؟ دومين نکته‌اي هم که او اشاره کرد اين بود که بايد نگرش‌ها را اصلاح و مثبت‌انديشي را به جامعه تزريق کرد تا تلقين‌هاي منفي باورانه رخت بربندد. او مي‌گفت: نمي‌دانم اين جمله کليدي که دروازه‌هاي روشن را به روي انسان مي‌گشايد از کيست اما حقيقتا" ره‌گشاست اين گونه فکر کردن. او آن جمله را چنين بيان کرد «به جاي اينکه بگوئيم اي خدا من چه مشکل بزرگي دارم، بگوئيم اي مشکل، من چه خداي بزرگي دارم.» وي معتقد بود با نگرشي چنين همه مشکلات حل مي‌شود، چون اراده انساني متکي به لطف خداوندي، همه‌چيز را رام خويش مي‌کند. اومعتقد بود، عوض ديدن «نداشته‌ها»،اگر نگاهي به «داشته‌ها»‌مان بيندازيم آن وقت شکرگزار خواهيم بود خدا را» به خاطر اين نعمت‌هايي که ارزاني داشته است و از آنچه داريم لذت خواهيم برد... او اين را هم اضافه کرد که با «همه» آنچه صاحب «اين قلم» مي‌نويسد، «موافق» نيست اما تاکيد داشت که سلسله نوشتار نگاهي به رفتارهاي اجتماعي، قابل تامل و اثرگذار است.

ما هم نگاه ارزشمند اين معلم بزرگوار را به ديده منت مي‌نهيم و باور داريم قرار نيست همه مثل ما فکر کنند، بگذريم از اينکه آنچه ما مي‌گوئيم چقدر درست و چقدر نادرست است. به هرحال ما هم ديکته‌اي مي‌نويسيم. تصحيح و نمره‌اش با شما بزرگواران است، بازهم اين سوال را تکرار مي‌کنم، چرا با اين همه امکاناتي که هست، از زندگي کمتر لذت مي‌بريم؟