مهر مادري
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

نگاهي به رفتارهاي اجتماعي(41)
  
* اول: دوباره سلام مي‌کنم به شما و باز مي‌گويم اين کلام نغز حضرت مولانا را که «مدتي اين مثنوي تأخير شد».
دليل تاخير هم يک مسافرت بود، تا چشم بگردانيم و ببينيم رفتارهاي اجتماعي مردم را. پس اگر خدا بخواهد باز هم «باهم» از رفتارهاي اجتماعي خواهيم گفت. اينکه مي‌گويم«باهم» از اين روست که بسياري از مطالب را خوانندگان عزيز در تماسهاي حضوري، تلفني، الکترونيکي و مکتوب خود، بيان مي‌کنند و از اين طريق با ديگر خوانندگان به تعامل مي‌پردازند. پس شما هم با اين عزيزان همراه شويد.

* دوم: حالم خيلي گرفته شد، وقتي شنيدم فرزندانش او را از خانه بيرون کرده‌اند. با خود گفتم مگر مي‌شود آدم، مادرش را، آنکه همه چيز را از او دارد، از خانه بيرون کند؟ اصلا" خانه‌اي که مادر را از آن برانند جز«جهنم» چه مي‌تواند باشد؟ اما...اما او را رانده بودند و پيرزن، به هر کس که مي‌رسيد مي‌ناليد، نه از فرزندانش که از دست روزگار و «نامهرباني» که متأسفانه بدتر از«وبا»،دارد شيوع پيدا مي‌کند، او مي‌گفت، وقتي مرا از خانه بيرون کردند و «چادرم» را برداشتم و بيرون آمدم، از اين ترسيدم که فرزندان فرزندانم،کنند هم فرداروز، با آنها چنين خواهند کرد، آن وقت دلم لرزيد براي بچه‌هايم...
راستي بر آنها سخت نخواهد گذشت اين تقاص روزگار؟ من که مطمئنم آنها روزهاي سختي در پيش خواهند داشت و حتم دارم وقتي داشتند مادر را از خانه مي‌راندند، فرزندانشان اين رفتار را مي‌آموختند تا فردا، با آنها چنين کنند که آنها امروز با مادر کردند. بالاخره از همان دستي که دادي، مي‌گيري. هيچ کس در طول تاريخ«جو»نکاشت که بتواند «گندم» درو کند مطمئن باشيد. آنکه«باد» نامهرباني مي‌کارد، فردا«طوفان» خشم و کينه را درو خواهد کرد.

* سوم: باز هم مادر بود، نحيف و زار و خسته و مريض، ديگر از آن چهره بشاش و اميدآفرين اثري نمانده بود. گويي گذر روزگار و تنهايي بدجوري بر آن پاي کوفته بود.
او مي‌گفت: براي فرزندش پيغام فرستاده که بيايد و او را ببرد، اما گويا فرزند...
مي‌گفت: گرفتار است، بچه‌ام، کارش زياد است، نتوانسته بيايد، من مي‌توانم با مشکل بيماري و درد کنار بيايم، اما او نمي‌تواند... همين که مي‌دانم خوب است و سالم، و به کار خويش مشغول، راضي‌ام. بگذار او يادش نيايد يک مادر مريض دارد. او مي گفت و مي‌گفت و مي‌گفت، من، اما ياد آن ماجرا افتادم که نمي‌دانم در کلاس چندم ابتدايي خوانديم، فکر مي‌کنم شعرش از پروين اعتصامي بود که جواني به توصيه زنش، سينه مادر را مي‌درد و قلبش را برمي‌دارد تا به معشوق بدهد، اما وقتي در بين راه زمين مي‌خورد، فرياد از آن قلب خونين برمي‌خيزد که واي پسرم، بله، معشوقه گرفتاري و پرکاري و روزمرگي و...
آن فرزند را هم از مادر غافل کرده بود، اما«مهر مادري»، اين مادر، به سلامتي او دلخوش بود. راستي چه درياي مهري است مادر که پايان ندارد...

* چهارم: اينها فقط دو نمونه بود، شما هم به اطراف خود نگاه کنيد از اين دست رفتارها، زياد اما چرا چنين مي‌شود؟ چرا اين رفتار نامناسب رو به فزوني وگسترش نهاده و جوامع سنتي را که مهرباني و احترام به بزرگتر و مخصوصا" والدين از جايگاه بالايي برخوردار بود و در برگرفته است. چرا مهرباني و رأفت رو به افول نهاده است؟ هيچ فکر کرده‌ايم اگر«خورشيد»مهرباني و ديگر دوستي غروب کند، در «زمهرير» بي‌مهري و يخبندان عاطفه‌ها، همه گرفتار خواهيم شد؟ هيچ به هنگامه تاريک نامهرباني و نفرت و... فکر کرده‌ايم؟ هر چند که با فکر و بي‌فکر، امروز خود داريم با شتاب به سوي آن زمان پيش مي‌رويم.