کار يا بيکاري
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

(03/06/84)
نگاهي به رفتارهاي اجتماعي (38)* اول: از بس کار مي‌کرد، فرصت اينکه بنشيند و پشت سر اين حرف بزند يا آن، نداشت، او وجدان کاري داشت و معتقد بود» به ازاي حقوقي که از محل کارش مي‌گيرد، بايد کار کند و روزي حلال به خانه برد و «روزش» را هم حلال کند، براي خود اعتقادات خاصي داشت، بيکاري را «حرام» کردن «روز» مي‌دانست و بدون کار حقوق گرفتن را «حرام‌روزي»، او بر اين باور بود که زندگي بايد هدفمند باشد و کار هم در راستاي همين هدفمندي بايد انجام شود تا «غايت زندگي»، مومنانه و طول و عرض آن همراه با موفقيت و لذت زندگي باشد. او نماينده گروهي بود که معتقد بودند» در «محل کار» بايد کارکرد، فقط کار. آنهم کار مفيد و نه چيز ديگر. او راز پيشرفت کشورهاي توسعه يافته را رويکرد منطقي به کار مي‌دانست که در آموزه‌هاي ديني ما هم بر آن اصرار شده است. با اين تاکيد که پيشوايان و ائمه ما نيز هرگز «بار» زندگي خود را «بر دوش» کسي نگذاشته‌اند، بماند که خود «بار زندگي» بسياري را بر دوش کشيده‌اند، تاريخ هم از اين رويکرد مبارک خاطره هاي خوشي به ياد دارد،... * دوم: از بس پشت سر اين و آن حرف مي‌زد، فرصتي براي کار کردن نمي‌يافت، اگر از بدگويي اين و آن و سمبل کردن کار فارغ مي‌شد، بهانه‌اي براي نق‌زدن پيدا مي‌کرد. در آخر ماجرا هم «نه قرت و نيمش» هم باقي بود، او نماينده خيل عظيمي بود که بهره وري در کار را چنان فرو کاسته‌اند که ميانگين ميزان کار مفيد در کشور از چند ده دقيقه بالاتر نرود: آنها مي‌آيند سرکار، کارت هم ‌زنند اما تنها کارشان گاه همان کارت‌زدن ورود و خروج است و به جاي مغز و دست و بازويشان فقط زبانشان به کار مي‌افتد آنهم يا عليه اين مي‌زنند يا عليه آن، يا زير پاي اين را خالي مي‌کنند يا به آن پشت پا مي‌اندازند. تازه کلي هم از خود متشکر هستند و اين پشت پااندازي را در راستاي بهبود اوضاع هم به حساب مي‌آورند، تعجب نکنيد، بي زحمت به اطراف خود نگاه کنيد، از اين قبيل افراد و اينگونه رفتارها کم مي‌بينيد؟ نه، با کمال تاسف فراوان هم هستند اينها و اين رفتارها، سوم: چند روز پيش، شهروند کاسبي تماس گرفت و به اصرار از نگارنده مي‌خواست در ادامه نگاهي به رفتارهاي اجتماعي، به مردم گوشزد بکنيم که «رضايت زوري» نادرست است. او مي‌گفت: مي‌آيند و کالايي بر مي‌دارند و موقع پول دادن کمتر از قيمت پول مي‌دهند و چک و چانه شروع مي‌شود و در آخر هم اصرار دارند که راضي باش، حال آنکه رضايت بايد طرفيني و با هزينه فايده منطقي باشد. نه اينگونه، راست مي‌گفت: «رضايت» را با «رضا» بايد اعلام کرد نه به اصرار و رودربايستي. اما... * چهارم: روي ديگر سکه را يک شهروند ديگر تعريف کرد و باز به تاکيد خواست به کاسب‌ها يادآور شويم، اين دنيا، آخرتي هم دارد، او مي‌گفت: يکي از کاسب‌ها به من گفت: من يک کالاي صد‌درصد مشابه يک کالاي ديگر را با چند برابر قيمت مي‌فروشم، مثلا طرف مي‌آيد و انگشتر فيروزه مي‌خواهد، يک نوع را مي‌گذارم مي‌گويم مثلا 1000 تومان، اما بهترش را هم داريم و يکي ديگر از همان انگشترها را مي‌گذارم 1500 تومان و سومي 2000 و همينطور ادامه دارد. با اين توجيه که اگر چه شبيه هم هستند اما از نظر جنس و ساخت و... فرق مي‌کند اما واقعا همه يک جنس، يک طرح و يک مدل هستند، فقط اين زبان است که قيمت‌ها را بالا مي‌برد. او اين را اوج زندگي مي‌دانست، انتهاي کياست، حال آنکه با اين روش اگر در دنيا «سياست» نشود، فردا‌روز، او را سخت سياست خواهند کرد، مطمئن باشيد...