ايستاده چون کوه
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

  مثل کوه مي‌ايستد، پدر. و من در عجبم اين عصاها چگونه تکيه کوه را بر خويش تحمل مي‌کنند. مخصوصا" وقتي سرفه‌هاي خشک، زلزله در کوه مي‌زند اما باز اين عصاها، ستون کوه مي‌شوند و من نگاه مي‌کنم به پدر، به کوه ايستاده بر عصا، که سرفه‌هايش پژواک درد است و دردش شرح عاشقي. بارها از او پرسيده‌ام، پدر، خسته نمي‌شوي؟ در نمي‌ماني از اين روزگار، از اين درد، از اين سينه خسته؟ و او فقط مي‌خندد، تا من زيبايي‌هاي عشق را بيشتر دريابم، او مي‌گويد: مگر عاشق، خسته هم مي‌شود؟ و دعا مي‌کند الهي پسرم، عاشق بشوي تا بداني که درد عشق، همه دردها را از ياد مي‌برد، همه دردها را. او چنان محکم سخن مي‌گويد که حتم دارم دردها را حس نمي‌کند، اگرچه بارها ديده‌ام که بر خويش مي‌پيچد و در خود مچاله مي‌شود و هر نفسي که فرو مي‌برد، کاهنده جان است و چون برمي‌آورد زخم زمان، اما اين همه ذره‌اي در باورش خراش نمي‌اندازد، حتي وقتي که به زخم طعنه و تير درشت‌گويي اين و آن گرفتار مي‌شود و تقاص گناه نکرده پس مي‌دهد و هزينه فايده نستانده مي‌پردازد، اما بازهم مي‌خندد. مي‌گويم پدر، لااقل حرفي بزن در برابر طعنه‌ها، بگو که همه چيزت را باختي و کوچکترين بردي نداشتي، بگو که همه چيزت را گذاشتي و از همه چيز گذشتي و... کلامم که تند مي‌شود، باز مي‌خندد و مي‌گويد: هي، پسر، من برنده‌ترين برندگان هستم، باخت در کارم نيست. پس بگذار هرچه مي‌خواهند بگويند، ما را باک نيست و ديدم زيرلب زمزمه مي‌کند.

«هرکه را اسرار حق آموختند
مهر کردند و دهانش دوختند»
و من حس مي‌کنم او خود تجسم اسرار عشق است، مخصوصا" وقتي درد، همه وجودش را مي‌گيرد. بارها گفته‌ام پدر، اين همه درد را چرا تحمل مي‌کني.
لااقل در لحظه‌هاي دعايت، طلب شفا کن براي اين دردهاي کشنده، اما بازهم مي‌خندد، که زخم عشق را به مرهم نيازي نيست و آنکه اين زخم را مرهم بگذارد در عشقش خالص نيست. و بازبه زمزمه لب مي‌گشايد که:
«اي کاش جان بخواهد معشوق جانی ما
تا مدعي بميرد از جانفشاني ما...»
و پدر، بيشتر به پرواز فکر مي‌کند و معتقد است، پرواز با پروبال زخم پرشکوهتر است.
مثل کوه مي‌ايستد، پدر و من در عجبم اين عصاها چگونه تکيه کوه را بر خويش تحمل مي‌کنند...