جانباز، عشق خداست
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

  *نگو که نمي‌شناسي‌اش، مگر مي‌شود، مدعي بينايي بود و شرابه‌هاي آفتاب را نديد؟ نديد و نشناخت يا ديد و نشناخت؟ نه، نگو که نمي‌شناسي‌اش که باور نمي‌کنم...
*نگو که نمي‌شناسي‌اش والا به تو خواهم گفت هر کس حسين را بشناسد و از عباس خبري داشته باشد و «کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا» را فهميده باشد، او را مي‌شناسد، اويي که در کربلاي مکرر تاريخ، حسيني‌ترين شيوه را برگزيد تا نام ايران را تا بلنداي اقتدا به کربلا، برکشد و آوازگر نام عباس بر کوچه‌هاي تاريخ باشد، کوچه‌هايي که بسياري تاريکش مي‌خواهند اما او با چراغ خون روشنش مي‌کند.
*نگو که نمي‌شناسي‌اش و الا به تو خواهم گفت: او عشق خداست و زماني که نفس‌هايش به شماره مي‌افتد و صداي حسن‌ حسن سينه شيميايي شده‌اش بلند مي‌شود، خدا فرشته‌هايش را به تماشا مي‌فرستد تا دگر باره دريابند راز «افي اعلم ما لا تعلمون» را و باز ياد آن سجده نخستين به ياد آيد.
*او عشق خداست از زيباترين جلوه‌هاي آفرنيش و تجسم حديث قدسي «عبدي اطعني...» که نفسش به زيبايي‌ها بند است. زيبا‌سيرتي که همه چيز و همه کس را زيبا مي‌خواهد و کلامش بوي آيات و قرآن دارد.
نگو که نمي‌شناسي‌اش و الا به تو خواهم گفت او را آسمان و زمين مي‌شناسد و زمان هم ساعت خود را با نفس‌هاي او تنظيم مي‌کند او «جانباز» است، دست از جان کشيده و به جانان رسيده‌اي که کليد فرداهاي روشن در دستان اوست.
*نگو که نمي‌شناسي‌اش و الا به تو خواهم گفت، وجود و بود من و تو رهين منت او است که جهاد را به عمل درآورد و مجاهدانه، پرچم حماسه افراشت تا پرچم آزادي و آزادگي در اهتزار باشد.
* او را بشناس و از اين پس هرگاه او را ديدي، بر ويلچر شسته يا با تکيه بر عصا ايستاده و يا... فرقي نمي‌کند، احترامش بگذار که حرمت نهادن او حرمت حق است و تکريم عشق و فردا، روز عشق است، روز جانباز...