مهم رفتن بود
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

   تک پسر بود و «عزيز» خانواده، بهتر است بگويم «اميد و عزيز» يک فاميل، او تنها پسر فاميل بود که مي‌خواست «نام فاميل» را‌«زنده» نگهدارد، به همين خاطر پدرش با مشورت فاميل طوري برايش «شناسنامه» گرفت که وقتي او‌«60 ساله» شد، پسرش را به «خدمت» احضار کنند تا بتواند «معافيت کفالت» بگيرد اما... روزگارجور ديگري رقم خورد. «شاهي» رفت و کسي آمد که شاهي را و سربلندي را براي همه مردم مي‌خواست و خود را نيز خدمتگزار مردم مي‌ناميدند. هماندم چيزي در دل پدر ترک خورد، ماجراي سربازي پسرش و سن شصت سالگي و معافيت کفالت و باز هم اما...
- جنگ شروع شد پسر «کوچک» بود اما در سر هواي «بزرگي» داشت. و پدر هيچ نمي‌گفت «جنگ» به «نيمه» رسيد و براي پسر انگار «روز عاشورا» به «ظهر» رسيده است و او مي‌خواست به هر شکلي که شده خود را براي «نمازظهر» امام حسين (ع) آماده کند پسر بي‌تاب بود، پدر هم اين بي‌تابي را مي‌ديد و بي‌تاب‌تر مي‌شد و باز هم اما...
- پسر پانزده ساله شد و پس از اينکه چندين بار او را از کاروان‌هاي «اعزام» باز گردانده بودند، خود را به «ظهر» حماسه 8 ساله رساند و شد بسيجي، بسيجي که جايش را در خط مقدم مي‌جست و رفت و پدر ماند و قصه شصت سالگي «معافي کفالت» و پسري که «سه سال» مانده به «احضار» شدن، خود «حاضر» شد، آنهم نه سربازي که او در ذهن داشت که فقط دوري بود و «غربت». سربازي که شجاعت بود و «غيرت» باز هم اما....
- پسر سربازي نرفت اما بيشتر از چهارسال را جبهه بود و وقتي هم باز مي‌آمد، روحش را و جانش را آنجا جا مي‌گذاشت و عجيب اينکه پدر هم به «تاب»‌آمده بود و قرار مومنان مجاهد را باور داشت. او وقتي از پسرش پرسيد با اين «کوچکي» کجا مي‌روي؟ و پاسخش را شنيد که وقتي براي زيارت وداع به حرم امام رضا (ع) رفتم با خود گفتم «کوچک» نيستم من؟ اما يادم آمد، پسر همين امام رضا(ع) که پنجه در ضريحش دارم،در 9 سالگي رداي «امامت» بر دوش افکند و «قافله» را سالار شد. پس براي اقتدا به امام‌«پانزده سالگي» سن کمي نيست. مخصوصا که مي‌خواهي به سربازي امامي بروي که در «پنج سالگي» غيبت را آغاز کرد تا چون خورشيد از پشت ابر، نور ببارد ، اما...
-... پدر فهميد، پسرش بزرگ شده است، خيلي بيشتر از سن و سال و هيکلش. و او اين را مديون انقلاب و دفاع مقدس مي‌دانست پس بر سر پسر، قرآن گرفت و مادرش پشت سرش کاسه آب را خالي کرد به اميد باز آمدن اما نه براي پسر و نه براي پدر «آمدن» مهم نبود، مهم «رفتن» بود...