مي‌دانستم گريه خواهد کرد!
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

 عروسي، يعني شادترين شب و روز عروس و داماد، يعني خنده چشم‌ها، رقص لب‌ها و کرشمه ابروها. يعني قشنگ‌ترين لحظه‌ها... و او هم عروس بود صاحب همه قشنگي‌ها. اما... اما از قبل مي‌دانستم او گريه خواهد کرد. پر صدا هم خواهد گريست. او شب عروسي‌اش، احساس مي‌کرد جاي يک نفر برايش خالي است، خيلي خالي، و هيچ کس هم «نه» مي‌تواند اين جا را پرکند و«نه» حتي مي‌تواند بفهمد او چه مي‌کشد، او، اما «چشمان ابري‌اش» را به اين سو و آنسو مي‌دواند تا لحظه‌ها بگذرند، من‌اما مي‌دانستم طوفان به پاخواهد شد از اشک چشم‌هايش، هر چند مي‌خواهد با مدارا گريه کند و صاعقه جهيد کسي اسم پدر را آورد و عروس گريست، پر صدا هم گريست او پدر را چندان نديده بود. يعني نوزاد که بود، پدر سفري را آغاز کرد که پايان نداشت. سفري به وسعت شهادت. و او شده بود «دختر شهيد» و چقدر اين نام با همه نام‌هاي دنيا فرق مي‌کرد و از آن روز که او در آغوش مادر «خبرشهادت پدر را » شير مي‌نوشيد، درست 17 سال مي‌گذرد و او اين همه سال را با تصويري شناخته بود که در کنار تصويري از امام و رهبري، قاب شده بود تصويري که به او لبخند مي‌زد و او از چشمان قاب شده رازها مي‌خواند، برايش مي‌نشست و با همان کودکي قصه مي‌گفت و عجيب اينکه نقش اصلي و ثبت همه قصه‌ها را هم «بابا» داشت. بابا بود که به او در «درس خواندن» کمک مي‌کرد بابا بود که موقع افتادن او را مي گرفت تا آسيب نبيند، بابا بود که کارهايش را انجام مي‌داد. بابا بود که در برابر «زورگوها» مي‌ايستاد و... خلاصه هرچيز قشنگ که دخترک در دنيا مي‌ديد به گونه‌اي به بابا ربط داشت و او در همه لحظه‌هايش، حضور پدري را پرنگ مي‌ديد که جز يک قاب تصوير از او بيشتر نداشت......
شب عروسي اما وقتي همه بودند و او شمع جمع بود، اما قصه او حديث حاضر غايب شکل مي گرفت
«آيا حديث حاضر غايب شنيده‌اي

من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است»
و عروس، شمع جمع بود اما پروانه دلش در آغوش پدري بود که مي‌خواست آن لحظه‌ها، در کنارش باشد.«حضورش» را مي ديد اما مي‌خواست «ظهورش» را هم ببيند، مي‌خواست همه او را ببينند مي‌خواست او در مجلس بنشيند، مي‌خواست موقعي که مي‌خواهد دست در دست داماد بگذارد و به خانه بخت برود، پدر کنارش باشد اما...
- او گريست، پر صدا هم گريست، موقعي که از درخانه بيرون مي‌شد، رو برگرداند و قبل از آنکه از مادر خداحافظي کند ميان گريه‌هايش گفت: بابا، باباي عزيز، خداحافظ» و گريست و همه گريستند ....