تو چرا جنگيدي؟
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ مهر ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

پسرم می پرسد: توچرا مي‌جنگي؟ من گفتم: تا چراغ خانه را از تو نگيرد دشمن
اين را جاودان ياد، سلمان هراتي سروده بود پاسخ به چرايي‌هايي که روزگار جنگ از بعضي زبانها شنيده مي‌شد با تلميحي زيبا که پرسش‌کنندگان را پسر خويش فرض کرده بود، پسران ايران و شايد هم اين اشاره که آنها که از چرايي جنگ مي‌گويند در فهم «دفاع مقدس» هنوز بزرگ نشده‌اند و براي پاسخ به اينها هم فقط بايد پاسخ گفت، نه اخم و تخم و... که هزار سوءال ديگر را در ذهن ايجاد مي‌کند. اين را بايد به همه، امروز هم- حتي- پاسخ گفت که ما نمي‌جنگيديم. بلکه آنچه بود، «دفاع» بود و از همين رو هم مقدس بود و الا جنگ با آن واژه‌هاي زمخت و پيامدهاي زمخت‌تر را چه به قداست؟ پاسخ چرايي ادامه جنگ هم دقيقا در همين واژه نهفته است؟«دفاع مقدس»،
با اين تعريف که دشمن که آغازگر جنگ بود، دست از ددمنشي و گرگ‌خويي برنداشته بود، خشاب از پي خشاب پر مي‌کرد و تنها زماني انگشت از ماشه برمي‌داشت که فشنگ‌هايش به پايان رسيده باشد و بخواهد خشاب عوض کند.
حالا با او چه بايد کرد؟ من اين را امروز از بسياري مي‌پرسم که چرا نجنگيديد؟ چنانکه آن سالها و روزها فرياد مي‌کرديم چرا نمي‌جنگيد؟ راستي وقتي دشمن مي‌آيد تا چراغ خانه را از ما بگيرد و حتي بالاتر تمام خانه را از ما بستاند و دستار آبرويمان را به گرو برد آيا مي‌شود جز اين کرد که حماسه‌سازان دفاع مقدس کردند؟ اين را هم در پاسخ آنها که مي‌گويند چرا جنگ ادامه يافت مي‌گويم که ما دفاع مي‌کرديم، نه آغازگر جنگ بوديم و نه ادامه‌دهنده آن فقط «دفاع» را متناسب با جنگ دشمن ادامه مي‌داديم.
او مي‌زد، ما هم محکمتر مي‌زديم. اما در اين دفاع پا از حدودي که قبول داشتيم فراتر نمي‌گذاشتيم. او بمب شيميايي مي‌زد. ما نمي‌زديم او در جنگ شهرها خانه بر سر مردم ويران مي‌کرد و ما با اينکه مي‌توانستيم خيلي از شهرهايش را بزنيم اما جز به اندازه‌اي که هشداري باشد به صدام، به شهرها شليک نکرديم و در اين عرصه، حداقل دفاع را در شکل مقابله به مثل انجام داديم... به هر روي تا جنگ هست دفاع هم هست، تا ‌آنها جنگيدند ما هم دفاع کرديم.
من اين را دوباره مي پرسم: تو چرا نجنگيدي؟ مخصوصا که در آخر جنگ دگر باره صدام تا فرصت نفس کشيدن يافت مي‌خواست فرصت نفس کشيدن را از ما بگيرد؟ آيا اعتماد به ديوانه‌اي مثل صدام، در قبول پيشنهاد آتش بس او ،خانه ساختن بر آب و بنا کردن اميد در سراب نبود، باور کنيد ما اهل جنگ نبوديم.
حرف ما از جنس پيام روشن حق بود، آنها بودند که برايمان مرگ به سوغات آوردند و اگر دفاع نمي‌کرديم اين مرگ با ذلت هم همراه مي‌شد و ما ايرانيان مسلمان، مي‌ميريم اما با عزت و حاضر نيستم زنده بمانيم با ذلت...
دفاع ما متناسب با جنگي بود که بر ما تحميل شد و حال باز ما مي‌پرسيم: تو چرا نجنگيدي وقتي دشمن گام آلوده خود را به ايران گذاشت؟