بغض خانم معلم!
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

... ميگن خط فقر «250» هزار تومانه اما چطور به يک بازنشسته «100» هزار تومان مي‌دن؟ اين را يک پيرمرد با بغضي در گلو و غمي در چهره و هزار سوءال در نگاه مي‌گفت آن هم در فيلم تبليغاتي يکي از کانديداهاي محترم رياست جمهوري.
راست مي‌گفت پيرمرد، او «منفي يکصد و پنجاه هزار تومان» در ماه را با آن تن خسته و رنجور و دست‌هاي لرزان و چشمان کم سو چگونه بايد جبران کند، چگونه؟... زنگ کلام پيرمرد همچنان در گوشم بود و فرصتي براي نوشتن مي‌جستم که دگرباره زنگ تلفن تحريريه «خراسان» به صدا درآمد و صدايي شکسته که آنسوي ديوارش بغضي شکسته بود،«مرا» به «نام» و «نشان» مي‌خواند. او يک «فرهنگي بازنشسته» بود، يک «خانم معلم» همان ها که در سخن آنها را به عرش اعلي مي‌بريم و چراغ راه مي‌ناميم و از زبان پيامبر مي‌خوانيم که «اني بعثت معلما» و کلام امام عظيم‌الشأن انقلاب را گواه مي‌گيريم که «معلمان به جاي انبياء نشسته‌اند» و... اما درجايگاه عمل چه کرده‌ايم براي آنها و چه مي‌کنيم «امروز» و چه برنامه‌اي داريم‌«فردا»؟،
خانم معلم مي‌گفت: اين همه گفتيم از حق‌مان اين همه گفتند «بازنشستگان» که با اين حقوق توان «برخاستنمان» نيست. همه هم درسخن مي‌پذيرند که درست است و حق بازنشستگان بيشتر از اين است، راست هم مي‌گويند... اما اين پرسش را بي‌پاسخ مي‌گذارند که اگر حق آنها بيشتر از اين است،«آن بيشتر» را که نمي‌دهند «حق الناس» است که برگردنشان بار، که بايد بپردازند و همه خوب مي‌دانيم که خداوند هم در روز حساب حق‌الناس را نمي بخشد، حتي از‌«شهيد»، ما هم که از شهيد بالاتر نيستيم، هستيم؟
خانم معلم مي‌گفت مي‌داني پسرم حاصل اين همه «حق‌خواهي» براي ما چه بود؟ گفتم: نه، و او درحالي که صدايش را، زلزله گريه مي‌لرزاند گفت:«تحقير»، «تحقير» و باز هم «تحقير»، و توضيح داد او، که پيشتر بسياري نمي‌دانستند چقدر مي‌گيريم. فرزندان و عروس و دامادهايمان جور ديگري نگاهمان مي‌کردند تکيه‌گاهي مي‌دانستند «مارا» براي «خودشان»، اما حالا، آنها که خوبند به ديده «ترحم» نگاه مي‌کنند به ما و آنها که... با نگاه «تحقير»، .. و روشن است درجامعه‌اي که به «معلم» ولو بازنشسته‌اش، به ديده «تحقير» نگاه کنند، چه سرنوشتي رقم خواهد خورد. او با همان ادبيات معلمي‌اش مي‌گفت تصميم‌سازان و تصميم‌گيران و برنامه‌نويسان و مجريان امروز، همانهايي هستند که سالها پيش سرکلاس درس ماها نشستند و اين ما بوديم که‌«حرف» به «حرف» را به آنها آموختيم، از حرف‌ها، کلمه ساختيم و از کلمه، کلام تا آنها امروز آن بالا، بالاها بنشينند، اما آيا رواست وقتي از بالا نگاه مي‌کنند نه «کوچک» که «اصلا» ما را «نبينند»؟ آيا اگر معلمي نبود، در نگاه اينان چراغي افروخته مي‌شد تا به امروز برسند؟ آيا کوچک شمردن «فرهنگيان» کوچک شمردن «فرهنگ» را پيامد ندارد؟... او دلش «خيلي‌پر» بود، بيش از‌«خالي دست‌هايش»...او مي گفت: پيشتر هر جور بود بهاي «سرخي صورت» را با «سيلي» مي‌پرداختيم، اما امروز در دست تواني نيست که برگونه، سيلي بنوازيم و...«گريه»... گريه... گريه... سعي مي‌کنم دلداري اش بدهم، مي‌کوشم با اداي جملات احترام‌آميز که از عمق قلبم بر مي‌خيزد، او را آرام کنم، آخر من در مقابل تنها کساني که سر فرود مي‌آورم، معلمان هستند و تنها دست کساني را مي‌بوسم که مرا «به کلمه‌اي» و «کلامي» تکريم کرده‌اند.
نمي‌توانم گريه خانم معلم را تحمل کنم، با خود مي‌گويم سرنوشت معلمان مهربان من هم همين است«آيا»؟ و... خوب مي‌دانم پاسخ اين «آيا» مثبت است، مثبت و «تلخ» ، ياد روزهاي شيريني مي‌افتم که معلم «بابا آب داد» را به من آموخت و بابا نان داد را. اما امروز، همان معلم که بازنشسته شده است آيا مي‌تواند به فرزندان و نوه‌هايش آب و نان بدهد؟
ياد مهرباني‌هاي آقا معلم و خانم معلم دوران ابتدايي مي‌افتم، ياد شور و شوق و اشتياقشان مي‌افتم، هنگامي که در سال‌هاي دور، براي امروزمان چراغ مي‌شدند و ما اين همه راه را نيامده‌ايم مگر به مدد روشني که معلمان با شمع وجود خود ايجاد کرده اند. ما ساخته نشده‌ايم مگر اينکه پيشتر معلمان ما سوخته‌اند آيا امروز، رواست، با آنها چنان کنيم که چنين به فغان آيند؟ من که نه سياست مي‌دانم و نه اقتصاد، نه در تصميم‌گيري، دستي بر آتش دارم، اما خوب مي‌دانم آتشي که در دل‌ها شعله بکشد، اگر به مهر و برنامه فرو ننشيند، عاقبت خوبي نخواهد داشت. خوب مي‌دانم جامعه اي که گنج‌هاي گرانبهايش، بازنشستگانش، چنين بر زمين بنشينند، توان برخاستن را به راحتي بدست نخواهند آورد. خوب مي‌دانم حق آنها هرچه باشد، اين نيست که امروز روا مي‌داريم.....