شب قدر و دخترکان چشم به راه
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

شب به «رکوع قدر» مي‌رسد و تا «سجود سحرگاهان» فاصله‌اي نمانده است و من زخم خورده‌اي عاشق، بر سجاده نيايش، «شب» خويش را به گونه‌اي ديگر «احياء» مي‌دارم، ديگران «الغوث، الغوث» مي‌خوانند و از ديده «سرشک» مي‌بارند و من چشم بر هم مي‌گذارم و تا هزاره‌هاي پيش يک نفس «هروله» مي‌کنم، آنجا که مولاعلي، سيدهميشگي قبيله عاشقان و عدالت‌خواهان کوله‌باري بر دوش، کوچه‌هاي فقر را به قدوم خويش غنا مي‌بخشد و به در هر «خانه»اي که مي‌رسد، «نان و خرما» مي‌گذارد و «خدا» را به يادشان مي‌آورد، همان خدايي که حشره‌اي را در دل سنگ هم از ياد نمي‌برد و در احوال هر مستغني، حق براي فقرا، قائل شده است و آنان را عيال خويش خوانده است... و مولاعلي، حق آنان را «ادا» مي‌کند، که اين حق، نمازي است بي‌قضا... علي(ع) آن يگانه مرد، کوچه به کوچه فقر را در مي‌نوردد و نيازمندان را تکريم مي‌کند و مي‌گذرد و من مي‌مانم با چشماني باراني در بدرقه مردي که راز باران است و کرامت زمين و آسمان و به امروز بر مي‌گردم و نامه دخترکي که در دستانم، طوفان به پا مي‌کند»«پدرم، کارگر بود، و سال پيش، سرش را گذاشت و برنداشت. مرد و رفت و ما را واگذاشت و حالا، من مانده‌ام و مادري خسته و برادري تنها و شوهر عقدي که دو ماه مهلت داده است تا جهيزيه‌ام آماده شود اما از کجا؟ پدر نيست و کميته امداد هر دو ماه 30 هزار تومان به خانواده سه نفره ما مي‌دهد،يعني نفري 5 هزار تومان در ماه، براي جهيزيه هم که مراجعه کردم گفتند هنوز ثبت‌نام کنندگان سال 82 مانده‌اند،... دخترک نوشته است، سقف خانه‌مان هم خراب است، مثل زندگي‌مان، وقتي باران ببارد، سقف خانه نمي‌تواند چتر سرما بشود، شما را به خدا قبل از زمستان به داد ما برسيد... او در ادامه نوشته است آقاي بني اسدي، مي‌دانم خشکسالي 8-7 ساله امان کشاورزان را گرفته است مي‌خواهم برايشان دعا کنم. باران ببارد، اما فکر مي‌کنم اگر باران ببارد، سقف خانه روي سر من و خيلي‌هاي ديگر خراب خواهد شد، آن وقت دستانم در آسمان مي‌ماند و واژه‌هايم بر زمين مي‌ريزد اما... کاهش باران ببارد و پيش از زمستان خير مردان را فصل باران در رسد... و او منتظر است خاطره مولاعلي دوباره زنده شود و کسي دست گيرد اين برزمين نشستگان را... او من را، تو را، ما را به حق رمضان و خداي رمضان و شهيد رمضان قسم داده است دستي به ياري از آستين ايمان بدر آوريم...
-... باز هم دخترک، يک دخترک دانشجو، يک دخترک بمي، او در يکي از شهرهاي شمال کشور مشغول تحصيل بود که زلزله، بم را ويران کرد، کس و کار او را کشت و همه چيز را ويران کرد، او که شتابان خود را به بم رساند، جز تلي خاک نديد و حتي قبر خويشاوندانش را هم نيافت... داغ بدجوري زمين گيرش کرد... برزمين نشست و همه مظلوميت و تنهاي‌اش را گريست... چندي بعد زمين خانه‌اش را به 4 ميليون تومان فروخت اما... اما تلخ‌ترين حادثه زندگي‌اش پس از زلزله رخ داد و با زندگي‌اش در هم ريخت و اين بار، زلزله در «نگاه زشت» و «دست پر گناه» يک «شبه انسان» رخ داد» وقتي که او پول را از بانک گرفت و بيرون آمد، آن ناجوانمرد، پول را از دست او چنگ زد و رفت، يک دزدي ناجوانمردانه، و دخترک به دنبال او مي‌دويد که تصاف کرد و... تلخي ديگر آمد، تا يک لحظه هم شيريني را درک نکند... او حالا مانده است با دستي خالي و دلي پر و واپسين ترم تحصيلي که توان پرداخت شهريه‌اش را ندارد... و آثار تصادف که بي‌قرارش کرده است.
-... مردم به مسجد رفته‌اند، همسر و دختر من هم رفته‌اند، تنها پسر هفت ساله‌ام مانده است، با من و تلويزيون را روشن کرده است و قرآن بر سر گرفته است، و من مانده‌ام و شب احياء خودم. و سري که از بس شرمگين است، تاب بر سر گرفتن قرآن را هم ندارد... حالا من مانده‌ام و واژه‌هايي که آشتم مي‌زنند. خدا از من قبول کند، اين شب زنده‌داري را از همه ما قبول کند اين ،اين قدرداني‌هاي قدر را... اما... فکر مي‌کنم، لااقل مي‌توانيم ، مشکل اين دو دخترک منتظر راحل کنيم، کافي است، بسم‌الله بگوييم و يا علي را از عمق جان فرياد کنيم.
پس بسم‌الله الرحمن الرحيم... يا علي،