دلم براي خودم تنگ مي‌شود، گاهي
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ آذر ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

 دلم براي روزهاي يک رنگي تنگ مي‌شود، روزهايي که رنگ همه «بي‌رنگي» بود. روزهايي که مثل آب جاري و زلال بوديم، گوارا او عطش‌زدا، اما دلم مي‌گيرد گاهي مي‌بينم، مايي که عطش را از لب‌ها مي‌گرفتم، بعضي‌هامان به بيماري عطش‌هاي گوناگون گرفتار آمده‌ايم. به آينه نگاه کنيم، عکس‌هاي روزگار عاشقي را هم بگذاريم جلو، اگر چشمانمان نمي‌بيند، «فانوس» معرفت را «روشن» کنيم، چه مي‌بينيم: آيا بعضي‌هامان نبايد از ياران شهيدمان خجالت بکشيم؟
بعضي وقت‌ها با خودم مي‌گويم، بگذار و بگذر، اينقدر حرف نزن، اما نمي‌دانم چرا، باز اين حرف است که مي‌جوشد. من سکوت مي‌کنم. واژه‌ها مي‌تراوند، انگار چشمه‌ها را توان سکوت و سکوت نيست. احساس مي‌کنم دستانم هنوز از پيماني که در «بيت‌المقدس 2» با ياران بستيم داغ است. پس خواهيد بخشيد اگر واژه‌ها گاه «بي‌تابي» مي‌کنند حتي اگر من «تب» کنم. ببخشيد من نمي‌توانم ننويسم. اين دست‌هاي داغ، داغ لاله‌ها را در جان دارد و داغ آناني که لاله نشدند اما در گذر روزگار پرپر شدند، براي من، تو او و...

ميان خويشتن و من جنگ مي‌شود گاهي
دلم براي خودم تنگ مي‌شود گاهي
چه شد که نرفتيم و اهل ننگ شديم؟
نصيب و قسمت من سنگ مي‌شود گاهي
... هر از گاهي شهدا را به نظر مي‌آورم، رزمندگان را، بسيجي‌ها را که از همه وجود، در «راه دوست» مي‌گذشتند و همه را «دوست» داشتند اما امروز بعضي‌ها را مي‌بينم که فقط «خود» را مي‌خواهند و آن روزها، يک لقمه کمتر بر مي‌داشتند تا همان نان و پنيري که بود، به همه برسد و به ديگران بيشتر، اما امروز «ميليارد»، براي بعضي‌ها رقم قابل توجهي نيست (ديروز، از «جان» مي‌گذشتيم اما امروز دغدغه «نام و نان» بر زمين ميخ‌کوبمان کرده است. بسيجي که دغدغه نان و نام نداشت،،
چه شده است ما را؟ بسيجي قدرتمند بود اما به دنبال قدرت نه،
در اوج اقتدار، مهرباني را به نهايت مي‌رساند. نمي‌دانم باز هم بگويم از آن روزها؟ البته، هنوز خيلي‌ها را مي‌شناسم که به آن گذشته پرافتخار پايبندند و سالک «کوي شهيدان» و حضور آنها، هزار در هزار که باشد، باز هم کم است، اما اينکه يک نفر از اين صف جدا بشود و برود، زياد است...
بياييد، به ديروزمان برگرديم. به روزهاي عاشقي يک رنگي، بي‌رنگي