دسته گل‌ها، دسته دسته، مي‌روند از يادها!!
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:


  ديگر تشييع شهدا، انگار نه «نان» دارد نه «نام» که اگر داشت گرسنگان نام و نان مي‌آمدند و تشييع پيکر مطهر سه اسوه زندگي چنين غريب در پنجشنبه مشهد برگزار نمي‌شد. اين را يک بسيجي دوران جنگ مي‌گفت و تاکيد مي‌کرد، با همان يقيني که گلوله‌هايم را به سمت لشکر صدام شليک مي‌کردم، امروز سخن مي‌گويم و از مسئولان به جد گلايه دارم که چرا چنين کردند با برادران شهيدم. او مي‌گفت، باور کنيد آقاي بني‌اسدي خجالت کشيدم پنجشنبه که مراسم تشييع شهدا بود از بس کم آمده بودند، در تشييع جنازه يک فرد عادي گم شد. او مي‌گفت نمي‌دانم اسم اين را چه بگذارم، غربت شهدا يا خشکيدن غيرت بعضي‌ها، آنجا در ميان جمع اندک تشييع‌کنندگان که بيشترشان خويشاوند شهدا بودند، يک مسئول نديدم. انگار آقايان «رياست» را جانشين «مسئوليت» کرده‌اند. شهدا ما را ببخشند، خداي شهدا ما را ببخشد که بدجوري با شهدا رفتار مي‌کنيم. او دلش خيلي گرفته بود، خيلي، آنقدر که مي‌خواست فرياد بزند، فرياد، اما آيا کسي فرياد او را هم مي‌شنود؟ اصلا وقتي فرياد شهدا را نمي‌شنويم، از صداي خسته او و قلم خسته من چه برمي‌آيد؟
او مي‌گفت انگار پايه‌هاي ميز خود را محکم مي‌دانند که نمي‌آيند. انگار... او خيلي حرف داشت، خيلي آنقدر که بسياري از صحبتهايش را من نمي‌توانم بنويسم اما شما مي‌توانيد بخوانيد، فقط کافي است به دلتان رجوع کنيد. راست مي‌گفت او، آنچنان که بايد اطلاع‌رساني نشده بود، کمتر کسي خبر داشت از اين مراسم، او که خود دستي در کار رسانه دارد هم از اين ماجرا خبر نداشت چه رسد به ديگران. شايد اگر هنوز سخن گفتن از شهيد براي بعضي‌ها «نان» داشت و «نام» مي‌آمدند و با هياهو هم مي‌آمدند اما... ياد شعر قزوه افتادم که مي‌خواند
دسته گل‌ها، دسته دسته، مي‌روند از يادها
گريه کن اي آسمان در مرگ توفان‌زادها
با شما هستم که فردا کاسه سرهايتان
خشت مي‌گردد براي عافيت آبادها...
... و بگذريم چنانکه شهدا گذاشتند و گذشتند، «عافيت آبادها» آباد، هرچند دل سوخته من و تو، آباد نباشد. سر ايشان سلامت، بگذار سر من و تو درد بگيرد، بسيجي خسته،