قرار، «چابهار» بود
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

سلام! ما عزاداريم.عزادار گل های پرپر مان.کسی به ما تسليت بگويد... کسی شمع روشن کند در شب سياه ما....فصل گريه فرصت سخن گفتن نمی دهد...کسی به ما تسليت بگويد کسی ................................................
* قرار «چابهار» بود. قلم‌ها آماده، فيلم‌ها در «خشاب دوربين». دوربين‌ها، آماده، خبرنگارها آماده، قرار چابهار بود. حضور در مانور آبي-خاکي ارتش قهرمان جمهوري اسلامي. اين قبلا اعلام شده بود.
* آب و آينه و قرآن و نگاه‌هاي «منتظر»، و خبرنگاراني که روبرمي‌گرداندند، دست تکان مي‌دادند و پا به راه مي‌گذاشتند... و شايد بسيارشان فقط توانستند «خداحافظي» بگويند و بدون اينکه به «اميد ديداري» بشنوند، بروند... خبرنگاري است ديگر، گاه فرصت خداحافظي هم نيست، باور کنيد، گاه خبرنگار فرصت خداحافظي هم ندارد...
* جايي که صبح، «قصه آب وآينه وقرآن» و نگاههاي منتظر نقش بسته بود حالا بايد «قصه پرغصه حجله» باشد و شمع و قاب عکس و نگاه‌هاي خالي از اميد و پر از اندوه. نمي‌دانم رنگ آن حجله‌ها «سرخ» خواهد بود يا نه، ولي من مي‌گويم براي برادرانم بايد حجله سرخ گذاشت. آنان به قصد ثبت لحظه‌اي پر از شهود دلاور مردان ايران زمين مي‌رفتند. مي‌خواستند «شاهد» باشند يک رزمايش پرشکوه را... اما... انگار امروز بايد من، با اين «دل خسته»، و شما با آن «نگاه باراني» و ايشان با «گونه‌هاي باران» خورده و خيس «شاهد» تلخ‌ترين حادثه براي جامعه خبري ايران باشيم که به يک باره دهها چشم بيدار و زبان گويا و وجدان آگاه، از دست بشدند، به يک باره سنگ حادثه، دهها آينه را شکست...

* خسته‌ام، دل خسته‌ام، واژه‌ها گريان و نالان مي‌گريزند و جوهر در خودکارم رو به پايان است. ياد روزهاي جنگ مي‌افتم که خشاب اسلحه‌ام رو به پايان مي‌رفت و هر لحظه، همرزمي بر خاک مي‌افتاد. آن روزها هنوز يادم هست و هنوز «رد اشک» را بر گونه‌هايم حس مي‌کنم. آن روزها گذشت، بعضي‌هامان تفنگ را کنار گذاشتيم، قلم را برداشتيم تا حماسه، شهيد نشود و امروز بي‌ديروز نباشد. اما باز امروز، قلم را برمي‌داريم تا از شاهداني بنويسيم که مي‌رفتند تا بگويند، مي‌شود تفنگ هم نجيب باشد و پشت چهره زمخت جنگ‌افزارها هم مي‌شود قلب‌هايي از جنس گل يافت. اما آنها خود، مثل گل پرپر شدند، قبل از آنکه بتوانند، شهادت دهند نجابت رزم‌آوران ايراني را. اما ايران امروز شهادت مي‌دهد نجابت خبرنگارانش را.
* چابهار منتظر بود، تا با قاصدهاي شکفتن، بهار را در پاييز تجربه کند. اما... پاييز، در واپسين ماه خود خون‌ريز شد براي جامعه رسانه‌اي ايران...  شمع روشن کند به ياد گل های پرپر...