شايد به اندازه يک کبوتر
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

  غريبه نيستم، هرچند غريب باشم. گستره مهرباني شما هم آقا، آشنا و غريبه هم نمي‌شناسد، چه رسد به غريب. سهم من از اين همه مهرباني شايد به اندازه پياله‌هاي آبي باشد که در سقاخانه شما دست به دست مي‌شود، سهم من شايد به اندازه «کبوتراني» باشد که هر روز «پنج وعده نماز» عشق را شاهدند و فاصله صبح تا شب و شب تا صبح را به ترنمي از نگاه شما سر مي‌کنند. آقاي من، اي نامتان «راز عشق»، اي عشقتان «راز بودن». کم از آهو، نگاهم نخواهيد فرمود و به اندازه کبوتر مجال پروازم خواهيد بخشيد تا بتوانم بي‌هيچ خجالتي، با چشماني که از «شرمساري»، «سرشار» است، نماز تماشايتان را «قدقامت» بخوانم و با همين زبان که حياي يک زخمي شوريده حال در آن است شما را «آقاي من» بخوانم. پس بگذاريد بگويم آقاي من که نام شما بزرگم مي‌کند و ياد شما معرفتم مي‌بخشد.
بگذار هرکس هرچه مي‌خواهد بگويد. من جز نام شما نخواهم گفت و جز شعر شما را نخواهم سرود. اصلا مهم نيست که من که هستم، مهم اين است که شما نور مطلقيد و خورشيد -اگر قابل باشد- شرابه‌اي از نگاه شما. و خورشيد هم آنقدر نگاهش را به عدالت قسمت مي‌کند که خشت‌هاي خام هم به اندازه آينه‌ها از خورشيد، سهم مي‌برند و من همان خشت خام هستم، محتاج پيري ره يافته که گوهر عشق شما را در من کشف کند و دستم را بگيرد و تا «معرفت» نام شما، «رفعتم» بخشد. من «خاکم»، اما مطمئنم، «نگاه» شما روزي «کيميا» خواهد کرد مرا، که از شما جز اين نشايد.

آقاي من، آقاي من، آقاي من، اي آنکه نامت طراوتم مي‌بخشد و يادت قيامت عشق را در جانم برپا مي‌کند. من سجاده‌ام را جايي پهن مي‌کنم که دو قبله در امتداد نمازم باشد و خوب مي‌دانم که پشت به دريا، هيچ نماز باراني مستجاب نمي‌شود پس نمازم را زماني مي‌خوانم که درياي کرم وجود شما در مسير قبله‌ام باشد. من هر روز چندين بار به شما سلام مي‌دهم و همه دلخوشي‌ام در اين شهر غريب همين است سلام به آقايي که غريب‌الغرباست...