آفتاب‌نشين
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

نه هوس «نان» و نه شوق «نام»، هيچکدام مرا در مشهد پايبند نکرده است. نه «نامي» دارم و نه آنقدرها گرسنه نانم،» بل «زخمي آسيمه سري»‌هستم «کافرکيش» که هر جا روم، اگر «ابراهيم» هم مرا براند از سفره‌اش، «خداي ابراهيم» هست که «نانم» دهد و از «نامم» نپرسد و از «ايمانم هم». اما يک چيز هست، در اين شهر، که پايبندم کرده است و آفتاب‌نشين اين ديار شده‌ام. در روستاي ما، آفتاب‌نشين کي بود که آب وملک نداشت اما به هر دليل در ديار ماندگار مي شد و از آنجا که سايه درخت و ملکي نداشت و کاري هم. در «آفتاب» مي‌نشست و مردم «آفتاب نشينش»‌مي‌خواندند و من امروز آفتاب‌نشين روستاي فطرت هستم در حريمي که «حرم‌باني» مهربان دارد. بگذار هر که مي‌خواهد به دنبال نام و نان به سايه‌هاي دور، دلخوش کند. من گريزان از هرچه سايه، آفتاب‌نشين آقايي هستم که نگاهش را به عدالت قسمت مي‌کند...
هر کس هر جا مي‌خواهد برود. بگذار گروهي را بوي «بهشت»، از خود بي‌خود کند، من اما صادقانه مي‌گويم، «بهشت»‌را همان جايي مي‌دانم که نام شما، آقاي من، هر لحظه آنجا تکرار شود. من بوي شبستانهاي شما را با هيچ «رايحه‌اي » عوض نمي‌کنم و در حريم شما، آرزوي بهشت را کفران نعمت مي‌دانم من «فقيد جان» داده‌ام تا بهشت را به «نقد» بستانم و بهشت ديگري نمي‌تواند نگاهم را از اين ديار بگيرد. من حالا، مي‌توانم نقشه مشهد را پهن کنم و بهشت را به هر کس که بهره‌اي از بصيرت دارد نشان دهم. من مي‌توانم، ترنم کوثر را در سقاخانه صحن انقلاب به آناني که به مقلب‌القلوب و الابصار ايمان دارند، بچشانم...
من، آفتاب‌نشين هستم که نه هوس «نان»‌و نه شوق «نام» نمي‌تواند مرا به کوچ بخواند. به همه هم گفته‌ام من از همان روز نخستين، نمازم را تمام خوانده‌ام و گليم نداشته‌ام را پهن کرده‌ام و هر روز، جار مي‌زنم، من، نه نامي دارم و نه گرسنه نانم،آفتاب‌نشين خورشيد هفت آسمانم...