کاش کبوتر باشيم
ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

  
گفت: زبان کبوتر مي‌داني؟
گفتم: ... اما کبوتران زبان مرا مي‌فهمند
گفت: چگونه؟
گفتم: اين را از نگاهشان فهميده‌ام هنگامي که در حرم، چشم در چشم مي‌شويم و خوب مي‌فهمم، نگاه آنها از نگاه همه کبوترهاي عالم قشنگ‌تر است.
گفت: مي‌تواني با آنها همکلام شوي؟
گفتم: آنجا که «زبان» از گفت باز بماند، «نگاه» آغاز مي‌شود،
گفت: پس نگاه کن،
گفتم: چشم،
... و چشم گرداندم، چشم گرداندم در چشم کبوتر و چشم گرداند کبوتر در چشم من،
او نگاه کرد، من نگاه کردم، او تماشا کرد، من تماشا کردم، يادم هست گفته بود، ترجمان اين کشاکش چشم و ابرو را بياور و من امروز آمده‌ام با ترجمه‌اي از شعر نگاه يک کبوتر
آدم‌ها را دوست دارم
نازشان را بيشتر
نيازشان را بيشتر
... و نمازشان، زيباترين خاطره‌اي است که در ياد مي‌شود
من لحظه‌هايم را
قصه‌هايم را
با زيارتنامه‌خواني‌آنها مي‌نويسم
حرف اول، نگاه و...
«در خانه اگر کس است، يک حرف بس است»
در خانه، «بزرگي» هست
مهرباني هست
عشق هست
رنگ هست
آفتاب هست
شيدايي هست
... و آقا، که راز همه اين قشنگي‌هاست
آسمان حرم
از هفت آسمان بزرگتر است
اين را زماني مي‌توان فهميد
که در آسمان حرم پرواز کرده باشي...
راست مي‌گفت کبوتر،
من نديدم کبوتري از آسمان حرم دور شود
من نديدم بپرد آنسوتر،
آسمان هست
کبوتر هست
... و کمي «آهوتر»،
گفت: کاش کبوتر باشيم،
من گفتم:
... و کبوتر هستيم،