هرآنچه ديده نبيند، دل کند ياد
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

 هر روز به گلدسته‌هايت چشم مي‌دوزم که ستون آسمانند بر زمين و به گنبد طلايت که آبروي آفتاب و مهتاب است و حرمت که حريم همه عاشقان است. که نه به پا که به سر مي‌آيند و تماشايشان ناب‌ترين خاطره آدمي است چنانکه چشم دوختن به حرمت و من عاشق اين تماشايم و مگرنه اينکه گفته‌اند «هرآنچه ديده بيند، دل کند ياد» پس به «تماشايت» نماز را قامت مي‌بندم اي راز قبولي نماز. تا «دلش هزار هزار بار «ياد» شما کند و نه حاجت به «خنجر» که نياز به «حنجر» باشد نه براي نديدن که براي فرياد کردن عاشقي و سرمه‌اي که چشمان را به تماشا، بيناتر کند و دل را از همه قيدها آزادتر کند و در قيد نگاه شما اندازد و از هرآنچه رنگ تعلق پذيرد آزاد کند.
*آقاي من، نام شما، زيباترين کلمه‌اي است که مي‌شناسم آنقدر دوست دارم که جز نام شما را بر زبان نياورم. دوست دارم همه کلمه‌ها «رضا» باشد، رضا... رضا... رضا يا علي‌بن‌موسي‌الرضا،
*آقاي من، به کلمه‌ها که مي‌نگرم مي‌بينم آنها زيبايي از شما گرفته‌اند، و درهر کدام، جلوه‌اي از شماست، که اگر نبود، اصلا" کلمه‌اي نبود، اين همه زيبايي‌ فوران کرده در کلمات، از اين روست که از شما مي‌گويند، شمايي که حجت بالغه خداونديد،

*آقاي من، گاه آرزو مي‌کنم، کاش همه واژه‌هاي عالم در اختيارم بود تا در شرح شما، «شعر» مي‌کردم. کاش مي‌توانستم، زيباترين واژه‌ها را که هرکدام اقيانوسي از معنايند را در اختيار گيرم و جلوه‌اي از شما را بسرايم. دريغ از واژه‌هاي محدود و فرصت معدود اما آب دريا را اگر نتوان کشيد
هم به قدر تشنگي بايد چشيد
و من، به کوتاهي قامت خود و دست خويش نمي‌نگرم که نمي‌تواند خرمايي از آن نخل بلند برگيرد. بل به بزرگي نخل مي‌نگرم که عالمي را بزرگي مي‌بخشد. به خوردي «مور» گونه خود نگاه نمي‌کنم، و «ران ملخ»، بل به برکت و بزرگي «بسم‌الله» مي‌نگرم که سليمان را و لشکرش را بر سفره موري مي‌نشاند پس بسم‌الله‌الرحمن الرحيم.

*آقاي من! با همه وجود، بارها گفته‌ام که با نام تو بزرگ مي‌شوم آنقدر که دنيا با همه بزرگي‌اش در نظرم کوچک مي‌نمايد.

*آقاي من، اي راز بزرگي. اي سرالاسرار عاشقي، اي امام شوريدگي و دلدادگي، اي آنکه آرامش دل‌ها و قرار جان‌ها. وامدار لحظه‌هاي حضور در حرمت مي‌باشد مرا در حريمت بپذير. بگذار همانجايي نفس بکشم که شما به زندگي نفس مي‌دهيد و من کاش مي‌توانستم، لحظه‌اي از لحظات شما را نقاشي کنم. کاش... گاهي دلم مي‌خواهد فراخوان بدهم براي همه تا هرکس واژه‌اي ناب و نجيب يافت بياورد تا در کنار هم بچينيم، شايد بتوانيم، شرابه‌اي از انوار شما را نقش کنيم. شايد...

*آقاي من! اين براي چندمين بار است که کلام در شرح شما به پايان مي‌رسد، حال آنکه با همه ايمانم شهادت مي‌دهم شما پايان نداريد و عشق به شما هم پاياني نمي‌شناسد،