37 تخلف در 12 دقيقه
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

تا خودمان را تغيير ندهيم، هيچ چيز را نمي‌توانيم عوض کنيم. اين را يک دانشگاهي بازنشسته مي‌گفت و تاکيد داشت وقتي خودمان به «حق» قانع نيستيم و بريدن از حق ديگران را زرنگي مي‌دانيم، روزهاي نابساماني پيش‌رو خواهيم داشت. او يک مثال ملموس مي‌زد و مي‌گفت: سر يک چهارراه مشهد، ظرف مدت کوتاهي، فکر مي‌کنم حدود 12 دقيقه، سي و هفت نفر از چراغ قرمز عبور کردند. يادم هست قبلا راهنمايي و رانندگي شعاري داشت به اين مضمون که با عبور از چراغ زرد، زندگي سبز خود و ديگران را به خطر نيندازيد. شايد اين و شايد شبيه به اين، به هرحال وقتي سي و هفت خودرو از چراغ قرمز رد مي‌شوند مي‌توان نتيجه گرفت که 148 نفر در معرض خطر قرار مي‌گيرند، به ازاي هر خودرو 4 نفر، خب، 148 خانوار به هزار مشکل برمي‌خورند و پيامدهاي ناخوشايندي پيش مي آيد که گاه قلم از نوشتن آن ناتوان مي‌ماند، او خيلي حرف‌ها در اين رابطه داشت. حق هم با او بود، او به عنوان يک شهروند وظيفه‌شناس، عذاب مي‌کشيد از آنچه مي‌ديد. اما با آنها که اين چنين حريم قانون را زير پا مي‌گذارند هيچگاه برخورد داشته‌ايد؟ من چند نمونه را ديده‌ام، موقعي که چراغ را رد مي کنند گاه خنده‌اي به لب مي‌آورند و مي‌گويند: کي حوصله داره پشت چراغ بايسته، آدم زرنگ کسي است که چراغ را هم «دودره» کنه، اما وقتي با پليس مواجه مي‌شوند و «قبض جريمه» کلي عجز و لابه مي‌کنند که چراغ را نديدم... بيمار داشتم... فقيرم...ندارم و... خب ،در اين حالت اگر افسر به يک «تذکر» بسنده کند، باز گل از گلشن مي‌شکفد و خنده‌اي تحويل مسافران مي‌دهد و مي‌گويد: خوب سياهش کردم، اما وقتي افسر، اعمال قانون مي‌کند، به زمين و زمان ناسزا مي‌گويد و هزار غر و پس‌غر که باز کيسه‌شان خالي شده، يک جوري بايد از خلق‌الله بگيرند و... اما همين افراد، وقتي صحبت به اصلاح امور مي‌رسد همه يک پا «مهندس اصلاحات» مي شوند و براي عالم و آدم نسخه مي‌پيچند و حتي مي‌خواهند دنيا را عوض کنند، اين ماجرا، قصه آن کشيش را به ياد مي‌آورد که در بستر مرگ گفته بود در جواني «شوري» در سر داشتم و مي‌خواستم «دنيا» را «عوض» کنم. به ميان سالي که رسيدم ديدم دنيا را نمي‌شود عوض کرد. گفتم لااقل «کشور» خودم را عوض کنم. چند سالي در اين «تکاپو» گذشت، ديدم اين هم نشدني است، گفتم «شهرم» را تغيير مي‌دهم و چندي هم در اين هوا گذشت و به پيري رسيدم، ديدم نمي‌شود، باز گفتم لااقل «خانواده‌ام» را عوض مي‌کنم اما امروز که در بستر مرگ افتاده‌ام، ديدم باز هم کاري نکرده‌ام و امروز به اين نتيجه رسيده‌ام که اي کاش خودم را عوض مي‌کردم که اگر اين، مي‌شد شايد مي‌توانستم کار بزرگتري هم انجام دهم... راست مي‌گفت او ،بزرگي مي‌گفت: همه مي‌خواهند، دنيا را عوض کنند اما کسي به فکر عوض کردن خود نيست، حال آنکه اگر ما خود، به حق خود و حق ديگران احترام بگذاريم خيلي از مسائل، حل مي‌شود، قبل از آنکه به مشکل تبديل شود، راستي ايستادن پشت چراغ قرمز براي چند ثانيه و احترام به شخصيت شهروندي خويش و ديگران بهتر از عبور عجولانه و پرخطر و قانون‌شکنانه نيست؟ آيا نبايد به فکر عوض کردن خود باشيم، ما که خواهان تغيير جهان هستيم؟