سرمايه‌هاي مديريتي را به تاراج ندهيم
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

 «هم بودنشان و هم رفتنشان را باور نمي‌کنيم»، قوم عجيبي هستيم ما. وقتي هستند، نمي‌بينيمشان، وجودشان را احساس نمي‌کنيم و گاه حتي«رو» در رويشان ترش مي‌کنيم. اما وقتي دست تقدير، قدر آنها را جور ديگري رقم مي‌زند رفتنشان و نبودنشان را هم باور نمي‌کنيم، باور نمي‌کنيد، نحوه تعامل ما را با بزرگان دگرباره به خاطرآوريد: «بهشتي» راتابود، دنيا را بر او تنگ مي‌کرديم و چون رفت، هنوز رفتنش را باورنداريم و درآرزو، کشور را پر از او مي‌خواهيم تا افکار آمريکا، نقش برآب شود، معامله ما با «رجايي» و «باهنر» هم از همين دست بود، تا«بودند»، «نبودند» وقتي که نيستند، هستند. افسوس انگار قصه ما ماجراي همان ضرب‌المثل است وقتي زنده‌ام احوالم نمي‌پرسي. چون به فکر من مي‌افتي که مرده‌ام، شايد هم شبيه ضرب‌المثل ديگر است از يک جهت تا توانستم، ندانستم، چه سود چونکه دانستم، توانستن نبود، رابطه ما با بزرگان، رابطه ما با جواني است. تا هست، نمي‌دانيم و چون مي‌دانيم نيست، اما يک سوءال «آيا نمي‌شود آنها را در زندگي شناخت و قدر دانست. والا وقتي از دست بشدند، گفتن از آنها جز به عذاب دچار کردن مردم، چندان بهره‌اي ندارد، به همين احمد کاظمي، «قهرمان ملي» ما در اين روزها، توجه کنيم». چرا حالا گفته مي‌شود که او که بود و چه کرد؟ درست مثل حاج داوود کريمي، مثل صياد شيرازي، ستاري ومثل خيلي‌هاي ديگر از چهره‌هاي نظامي، علمي، فرهنگي و... اگر قرار بر«شناخت» آنهاست که بايد درزندگي باشد تا بتوان دست به دامان آنها شد و «راز بزرگي» بازپرسيد. والا وقتي که رفتند، با افسوس و حسرت به جاي پايشان خيره ماندن که ما را به رستگاري نمي‌رساند. اگر آن روز، پسر، چراغ را پشت سر گرفت تا پدر را پند دهد که کار نيک که از پي او فرستند، چراغ پشت سر را مانند است که چندان نور نمي‌دهد تا او راه از بيراهه بازشناسد. امروز هم معرفي کاظمي‌ها و سليماني‌ها، چراغ‌هايي است که از وجود آنها، از پي آنها روشن کرده‌ايم. حال آنکه مي‌شد و مي‌شود، اين گنجينه‌هاي اسرار و مردي و مردانگي را در«حيات» فراروي نسل پژوهشگر گشود و سندهاي افتخار و پرچم‌هاي عزت را مي‌شود زودتر افراشت تا همه بتوانند از آنها کسب فيض کنند والا...-تجليل پس از شهادت، افسوس افزاست تا درس‌آموز، بياييد تا معلم‌ها، زنده‌اند از آنها درس بگيريم- اما يک نکته مهم ديگر، ما که به توان ودرصد سلامت ناوگان حمل ونقل هوايي‌مان واقف هستيم، چگونه حاضر مي‌شويم هيئت دولت، در يک پرواز از اين شهر به آن شهر بروند؟ آيا باز هم - خدا نکرده- شنونده خبرهاي تلخ باشيم؟ چرا پند نمي‌گيريم از رويدادهاي تلخ؟ به نظر بايد قانوني مصوب شود که پرواز دسته‌جمعي، هيئت دولت، مقامات ارشد، فرماندهان ارشد و مديران کليدي را ممنوع کند. گيريم براي رساندن چنين جمع‌هايي به مقصد مجبور باشيم، چند پرواز انجام دهيم. اين از هر نظر به نفع کشور است تاخداي نکرده در حادثه‌اي، آنها را از دست بدهيم. همه مي‌دانيم براي تربيت يک مدير يا يک وزير يا يک فرمانده ارشد، کشور هزينه‌هاي گزافي مي‌پردازد که هزينه کردن براي سلامتي آنها اصلا" در برابر آن به حساب نمي‌آيد. پس چنين سرمايه‌هايي را در معرض تاراج حوادث قرار ندهيم.