رفاقت‌هاي کثيف
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

 چه به روز ما آمده است، ما که به مهرباني و نوع دوستي «شهره شهر» بوديم اما حالا شهر از شنيدن «خبرهاي تلخ» خبرهايي از جنس جنايت بر خويش مي‌لرزد؟ آمار شش ماهه قتل در مشهد به 50 نفر رسيد، مبارک است، مبارک، فکر مي‌کنم بايد به جاي اينکه بنشينيم و از اين خبرها بدهيم يا حتي «خبر کشف» بايد بنشينيم و از «کشف حجاب» عفت و مهرباني زارزار گريه کنيم. جاي گريه هم دارد و البته خنده، از نوعي که وقتي کار آدمي از گريه مي‌گذرد به آن مي‌خنديم، پس بخنديم، خبرها را بخوانيم و بخنديم،
چه به روز ما آمده است؟ ما که شهره شهر بوديم به عشق ورزيدن و ديده نيالوده بوديم به بد ديدن. چه شد که چنين شهره شهر شديم به بد کردن، به مرگ انديشيدن آنهم از نوعي که اين روزها خوانديم و يا از زبان اين و آن شنيديم؟
يک فردآگاه- با مقام آگاه اشتباه نشود- مي‌گفت، قاتلي که چهارعضو يک خانواده را قتل و عام کرده است، مي‌خواسته «رفاقت» را در حق پسر بزرگ همان خانواده تمام کند،‌تعجب نکنيد، بعضي‌ها رفيقند حتي تا جهنم، اين هم از نوع «نوبر» رفاقت است که من اسم آن را مي‌گذارم «رفاقت کثيف»، چه کثيف‌تر از آن متصور نيست حتي از هيچ دشمني، ما در آموزه هاي ديني بر تعاون و همراهي در نيکي و پرهيزگاري امر شده‌ايم، همان آيه‌اي که يک زماني آرم و نشان تعاوني‌ها هم بود»«تعاونوا علي‌البر و التقوي» که همکاري و همراهي و به تعبيري رفاقت را در کارهاي نيک تشويق فرموده بود، اما ادامه همان آيه ما را از رفاقت‌هاي بد و همکاري با پلشتان و در توليد پلشتي برحذر داشته بود با «...ولاتعاونوا علي‌الاثم و العدوان» بر گناه و دشمني گردهم نياييد و حالا چه گناهي بالاتر از قتل؟ که باز در قرآن مي‌خوانيم، هر کس انساني را بکشد انگار همه انسانها را کشته است چه بر اساس گفته سعدي، عليه الرحمه
... بني‌آدم اعضاي يک پيکرند

که در‌آفرينش ز يک گوهرند...
و چه دشمني بالاتر از رفاقتي چنين؟ همکار ما مي‌گفت قاتل اين خانواده در فهمي غلط از رفاقت. فکر مي‌کرد در عالم رفاقت تا آخر مردانگي رفته است، چنانکه در کنار «پسر گناهکار» خانواده که در جايگاه «آمد» هم بايد باشد، با غرور مي‌گفت «ما نوکر آقا فلان هستيم»،
چه به روز ما آمده است؟ به راستي چه به روز ما‌آمده است که پسر، همه زحمت‌هايي که پدر و مادر را که برايش مي‌کشند- از لحظه تولد تا روزگار بزرگي- از ياد مي‌برد و به عشق و علاقه برادر و خواهري که او را تکيه‌گاه خويش مي‌دانند، چنين با زخم‌هاي مکرر در مکرر پاسخ مي‌دهد؟
چه به روز ما آمده است که در زندگي چنين تباه‌انديش مي‌شويم و چنان شقاوت کردار؟
آيا توان به دست آوردن «مهارت زندگي» را نداريم؟ پس اين همه موسسات مشاوره‌اي براي چيست؟ آيا نبايد توحيد گران فرهنگي، به سمتي بروند که زمان تصميم‌گيري اينقدر کوتاه نباشد؟ آيا اگر اين دو جوان، براي اتخاذ
تصميم زمان بيشتري صرف مي‌کردند، هنوز

يک خانواده زنده نبودند؟ براستي وظيفه هدايت آحاد جامعه به سمت خردورزي، شور و مشورت و در نهايت رسيدن به مهارت زندگي برعهده کيست؟ آيا ما- همه- به اندازه خود در بازوان خويش احساس سنگيني نمي‌کنيم؟ آيا از آينه خجالت نمي‌کشيم؟ آيا پند مي‌گيريم از اين تجربه تلخ؟ آيا اهل نظر و عالمان روان‌شناس، شخصيت‌شناس، جامعه شناسي و... اين زحمت را به خود مي‌دهند که لااقل بيايند و اين دو جوان را به عنوان يک کيس مطالعاتي، بازخواني کنند و به سهم خود از بازتوليد اين فرآيند شوم در شکل ديگر و قالبي ديگر جلوگيري کنند؟
آيا با اجراي حکم، هرچه باشد، اين پرونده بسته مي‌شود؟ به نظر من، هر حادثه‌اي از اين دست که باز مي‌شود و در «روند قضايي» بسته مي‌شود براي هر کدام از ما پرونده‌اي باز مي‌شود که چه کرده‌ايم و چه مي‌کنيم، هرچه مسئوليت ما بزرگتر، اين پرونده هم قطورتر،
چه به روز ما آمده است، مايي که در ادعا 12 ماه سالمان مهر است اما، اين وضعيت ماست. پس چه شده است، مشورت و راهنمايي ريش‌سفيدها، نقش آفريني بزرگترها و کنش‌گري آناني که مردم از آنها حرف شنوي دارند؟ آيا رد پاي جابه جايي گروه‌هاي مرجع را در اين ماجراها نمي‌بينم؟ آيا اين هشدارهاي خونين ما را هوشيار خواهد کرد؟ آيا...و آيا... و آيا...