مديران را در محل خدمت، ساکن کنيم
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

*يکم- مشهد- روز- خارجي- خيابان- چند جوان، با صداي بلند مي‌خندند. آنقدر که قهقهه‌هاشان گاه رعب‌آور هم مي‌شود. يک «دکه تلفن» عمومي آنجا نصب شده است... زن‌ها مي‌خواهند تماس بگيرند اما گوشي را که بر مي‌دارند، احساس مي‌کنند «تيرنگاه» برجانشان مي‌نشيند. مي‌خواهند صحبت کنند، باز «گوش‌هاي نامحرم» را نزديک خود و آماده شنيدن صدا مي‌بينند. صدايي که از آنسوي خط هم مي‌آيد در صداي جوان‌ها گم مي‌شود...زنها بعضي «تماس نگرفته» مي‌روند و آنکه تماس برقرار کرده است نيز در ميان مکالمه گوشي را مي‌گذارد... يکي از کسبه محل مي‌گويد اين کار هر روز و هر ساعت جوان‌هاست. سرچهارراه مي‌نشينند... مسخره مي‌کنند، حرف‌هاي ناپالوده مي‌زنند و تير نگاه و زخم زبانشان... بگذريم...
*دوم- روز- خارجي- خيابان: ... صداي فحش بلند مي‌شود، بازهم رعب‌آور مي‌شود، رعب‌آورتر، ... و کار به زد و خورد مي‌کشد، و... يک دعواي دسته‌جمعي،... انگار سقف آسمان روي محل آوار مي‌شود. اضطراب در چهره همه موج مي‌زند، کودکان، چادر مادر خود را چنگ مي‌زنند... مردها سعي مي‌کنند زن‌ها و کودکان را راهي خانه‌هاشان کنند و...
*سوم- روز- داخلي- يک مغازه: پيرمرد که از سيمايش معلوم است از تدبير، بي‌بهره نيست، مي‌گويد: هر وقت زنگ مي‌زنيم، به 110، خداخيرشان بدهد، خيلي زود مي‌آيند. آمدن آنها مساوي مي‌شود با رفتن غوغاگران، اما پليس که نمي‌تواند هميشه اينجا بماند، وقتي مي‌روند، باز رفتگان با همان عادت گذشته باز مي‌آيند، او معتقد بود بايد ما، «خودمان» از حالت «انفعال» خارج شويم و «فعال» با ماجراها برخورد کنيم. اولا از جايگاه خانواده، چون به‌هرحال اين افراد عضو خانواده يکي از ماها هستند و کنترلي که خانواده مي‌تواند داشته باشد، از ديگر نيروها بر نمي‌آيد. دوم به عنوان اهل محل که همه همديگر را مي‌شناسيم و به خير و شر هم نيز آگاهيم و بهتر از هرکسي مي‌توانيم با رفتار اخلاقي و منطقي، جلوي اين رويدادها را بگيريم و سوم به عنوان دوست. هم «دوست افراد» و هم «دوست محله» مي‌توانيم بر رفتار هم نظارت کنيم و به هم تذکر دهيم و همديگر را به راه صواب هدايت کنيم...

او حرف‌هاي خوبي مي‌زد، من اما، ياد يک مقوله ديگر افتادم» بحث مديران پروازي، تعجب نکنيد، مديران پروازي، همانجا هم گفتم، وقتي مديران ارشد براي مشکل مديران پروازي و ساکن کردن مديران در حوزه خدمتشان برنامه مي‌نويسند و براي اجرايي شدن آن تلاش مي‌کنند. آيا بهتر نيست، در شهر هم، افراد در حوزه مسئوليت خود ساکن شوند» مثلا" کلانتر و پرسنل هر کلانتري در همان محل ماموريت خود ساکن باشند و معلمان و صاحبان ساير مسئوليت‌ها و خدمات نيز هم. اين را هم به تاکيد گفتم، به هرحال، حضور اين افراد، در اين مناطق از منظرهاي متفاوتي قابل توجه و موثر است از جمله، مديران را نسبت به سرنوشت و آنچه در حوزه سکونتشان روي مي‌دهد حساس‌تر مي‌کند و به فکر چاره وا مي‌دارد و به «کنش‌گري» براي «پيرايش» ناصواب‌ها باز مي‌دارد و مثال زدم که به رغم اينکه «محل کار» براي افردا جنبه حياتي دارد و افراد نگران‌ آن هستند اما «ده‌درصد» آنچه براي بهبود «منزل» خود تلاش مي‌کنند براي محل کار نمي‌کوشند. با دشمن در فاصله دوردست به گونه‌اي مي‌جنگند اما در نزديک خانه جور ديگر و در کار هم همين طور است. انگيزه‌اي که محل سکونت به افراد مي‌دهد، ديگر مولفه‌اي نمي‌دهد. پس اضافه کردم حضور افراد با فرهنگ از پليس تا کارمند و معلم، در بردارند. فرهنگ هم هست و اين خود «پادزهري» است که بسياري از «سموم رفتاري» و «زهرهاي کرداري» را از ميان مي‌برد. بگذريم از اينکه نحوه رفتار آنها، بسياري را به سمت خود جذب مي‌کند. تازه آنها که جذب آنها نشوند لااقل از ارتکاب کارهاي نازيبا در حضور آنها شرم مي‌کنند...
*... و به هرحال همچنانکه محلات و مناطق نيازمند توزيع عادلانه امکانات هستند، محتاج توزيع عادلانه فرهنگ و مديريت هم مي‌باشند و همچنانکه بايد مديران پروازي را در حوزه ماموريت ساکن کرد، مديران منطقه هم اگر در حوزه خدمت خود ساکن باشند، به صواب نزديکتر است.