اين زن چه کار بايد بکند؟
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

- يکي بود... يکي نبود... نه. اين شروع اصلا مناسب نيست،، اينجوري «قصه» مي‌گويند براي خواب کردن مردم ،حال آنکه من مي‌خواهم «غصه» بگويم تا برخواب مردم شلاق بزنم...
-يک... دو... سه... آزمايش مي‌کنم هفته نيکوکاري آغاز شد... نه، اين هم براي شروع مناسب نيست، اصلا کار از آزمون و خطا گذشته است...
- اصلا مي‌خواهم ماجرا را از آخر شروع کنم، اين همه از اول گفتيم، چيزي حاصل نشد، بگذاريد از آخر شروع کنيم... همکارم از جا بر مي‌خيزد... رويش را به پنجره مي‌کند... باخود مي‌گويم، رويت را بر مي‌گرداني، تا اشک‌هايت را نبينم، با لرزش شانه‌هايت چه مي‌کني؟ شانه‌هاي من.... شانه‌هاي تو... شانه‌هاي ما که بايد به جاي شانه‌هاي مسئولان بلرزد، چقدر دلم براي مولا علي(ع) تنگ مي‌شود...
- «هيچ کسي صداي ما را نمي‌شنود... هيچ کس»، اين را زني مي‌گويد که پس از چند بار تماس به دفتر روزنامه آمده است. او مي‌گويد: به جرم فقر، شخصيت ما از بين مي‌رود... و «قصه‌اش» را، ببخشيد، «غصه‌اش» را در قالب «کلمات خيس» شده از اشک اينگونه بيان مي‌کند: دو بچه دارم، اين همه دارايي من است از شوهري که با مرگ خود مرا تنها گذاشت. شوهري که سلامتي خودم را با اهداي کليه به او از دست دادم اما باز هم نتوانستم او را نگه دارم. حالا من مانده‌ام و دو فرزند و... يک دنيا غصه،‌او مي‌گويد: خياطي بلدم، آرايشگري بلدم... تزريقات بلدم... اما راه‌اندازي هر کدام از اين کارها، پول مي‌خواهد و همه درآمد من، 35 هزار تومان است که هر دو ماه، کميته امداد امام (ره) به ما مي‌دهد. و اين همه پولي است که بدست ما مي‌رسد و 7-6 ماه است که پول اجاره‌مان هم عقب افتاده و من هم به هر دري مي‌زنم کار پيدا نمي‌کنم... به هر دري مي‌زنم بسته است، بسته،

- زناني مثل من بايد چکار کنند تا بتوانند سالم زندگي کنند در خيابانهايي که گرگ کم نيست؟ راست مي‌گفت زناني مثل او بايد چکار کنند؟ چه کار تا سالم زندگي کنند؟ اين را با صداي بلند از همه مي‌پرسم اما اميدوارم يک نفر هم- لااقل- جواب بدهد،
- دست‌هاي زن از بس رخت شسته، مثل رخت‌ها چروک شده است، بچه‌هايش کفش به پا ندارند... ياد سالهاي پيش مي‌افتم که در چنين روزهايي مردم غيرتمند ما، کرامت و سلامت نيازمندان را علي‌وار حفظ مي‌کردند...
- زن يک «قصه» ببخشيد، يک «غصه» ديگر هم تعريف کرد... دخترکش که بايد کلاس پنجم درس مي‌خواند، چون قولنامه‌اي نداشته‌اند که به مدرسه ارائه کنند، ثبت نام نشده است. تعجب نکنيد، او ثبت نام نشد، اما بعضي بزرگسالان هستند که چندين بار با سواد شده‌اند و هنوز معلم‌هاي نهضت براي با سواد کردن مردم تلاش مي‌کنند،
- زن، دست‌هايش مي‌لرزد، قامت بلندش هم، صدايش هم... و من ياد شيرزنان کرمانشاهي- همشهري‌هايش- مي‌افتم که در دفاع از ايران چه حماسه‌ها که خلق نمي کردند، راستي او هم کرمانشاهي است که 10 سال است آفتاب نشين امام هشتم شده است ... او نمي‌تواند صحبت کند، مادر پيرش لب به سخن مي‌گشايد و از روزگار خود مي‌گويد که با 60 سال سن بايد خودش، کارگر خانه مردم باشد و شوهر بيمارش کمک راننده. ... بگذاريد روزگار آنها را ننويسم... خسته شده‌ام...

*‌زن وقتي مي‌خواست برود دوشادوش مادرش دوباره پرسيد» زناني مثل من که شوهر ندارند، بيمار هستند و بي‌يار و ياورند، چه بايد بکنند؟ چطور بايد زندگي کنند؟ ... من، حالا، اين را از مسئولان مي‌پرسم» چکار بايد بکند آن زن؟
*‌راستي، مادر مي‌گفت ما فقط تا عيد مي‌توانيم در زيرزمين خانه‌اي که در آن کار مي‌کنم، سکونت داشته باشيم، فقط تا عيد، حالا «سال» را در کدام خيابان بايد «نو» کنيم، نمي‌دانم،
* رويش را از من مي‌گيرد به سمت پنجره تا اشک‌هايش را نبينم. اما با خود مي‌گويم با لرزش شانه‌هايت چه مي‌کني؟