پاسخ به يك پرسش عاشورايي
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

  (27/12/84)
اربعين، نگاه به مبدا است، مبدايي به نام عاشورا. مکتبي که براي همه و براي هميشه گفتني بسيار دارد، هرچند کم گفته باشيم ما و من مي‌خواهم سخني که چهل روز، مرا در گلو مانده است را در آستانه اربعين بازگويم سخني که با کلام يک واعظ آغاز شد او نيز به سوءال آغاز کرد سخنش را در اين‌باره که چرا امام حسين خطاب به يارانشان مي‌فرمودند من باوفاتر از شما سراغ ندارم؟ اما به وقت جواب مي‌گفت درمانده‌ام، سخنش که به پايان آمد، به گفتگو نشستيم در اين باره و من گفتم، عاشورا، کتاب زندگي است و فهم من شايد به اندازه يک کلمه از اين کتاب هم نباشد، اما اين را آموخته‌ام که فهمم را به محک نقد بگذارم و حرفم را به سکوت برگزار نکنم، آن زمان گفتم، به زعم من براي فهم چرايي اين فرمود و امام حسين(ع) بايد با تعمق به ماجراها نگريست، او گفته بود که چطور ياران امام حسين از ياران پيامبر در بدر و احد و...برترند و يا از ياران علي(ع) در صفين و جمل و نهروان؟ و من در مقام جواب گفتم ياران پيامبر و امام علي هرگز در معرض انتخاب شهادت به طور صد در صد نبودند و توجه دادم به اينکه «در بدر»‌اصلا به قصد«جنگ» بيرون نيامده بودند، اما جنگ هم که پيش آمد، اميد زنده ماندن اگر بيش از شهادت نبود لااقل همان اندازه بود و در ساير جنگ‌ها کفه زندگي بر مرگ مي‌چربيد، تازه اين در صورتي است که نخواهيم به «ناصران» ماورايي سپاه پيامبر در بدر، نگاه کنيم اما در کربلا، ياران امام حسين، آگاهانه و صد در صد شهادت را انتخاب کرده بودند و خوب مي‌دانستند در اين «معرکه» هرکس بماند، جان بدر نمي‌برد. اما آنها ايستادند تا هم «وفا» را معنايي«تام» و کمال باشند و هم «مفسر»‌اين حقيقت که «شهادت»، ثمره «انتخاب است و ديگر اينکه» رسم عرب نبود تن به تن بود، اما در کربلا، سپاه باطل اين رسم را که جوانمردانه مي‌نمود، شکست و ياران امام، در رزم تن به تن معمولا غالب بودند و مقاتل نيز به اوج شجاعت و دلاوري ياران امام شهادت داده‌اند و بسيار شنيده‌ايم که دشمن، اينان را در جنگي ناجوانمردانه بر زمين مي‌افکند در محاصر تيغ‌هاي آخته و نکته ديگري هم که گفتم اين بود که در کربلا، همه به«حقانيت حسين»‌ايمان داشتند و نشانه‌اش هم اينکه سپاه اوليه کوفه پشت سر امام نماز خواندند، اما کفار قريش پيامبر را قبول نداشتند، چنانکه در ماجراي صلح حديبيه، وقتي پيامبر فرمودند، محمد رسول‌الله نماينده کفار قريش گفت: اگر تو را پيامبر خدا مي‌دانستيم با تو نمي‌جنگيديم، آنها هم که با امام علي وارد جنگ شدند، اعتقادي به حقانيت امام نداشتند و حتي همانها که فزونخواهي به پيمان‌شکني‌شان کشاند، در جمل ديگر حاضر نبودند پشت سر امام علي نماز بخوانند، تکليف قاسطين شام و مارقين نهروان هم که روشن است، اما کوفيان امام را به حقانيت مي‌شناختند و تيغ بر روي ايشان مي‌کشيدند و باز اين مقوله، ماجراي کربلا را «منحصر به فرد» مي‌کند. درس ديگر کربلا «وفاي به عهد»‌است که امام حسين به زيبايي، به عهد خود با خداوند وفا مي‌کند و خداوند هم نيز، و نتيجه اين عهد دوسويه، پيروزي صد در صد امام حسين(ع) بود و اصلا مگر خداوند شکست مي‌خورد که حجت بالغه او شکست بخورد؟ خداوند غالب است، حجت او هم غالب و نشان اين غلبه استيلاي نورحسين بر تاريکي و ظلمت يزيد است و نشان ديگرش اينکه هيچ حادثه‌اي، در عالم مثل عاشورا، «تراز عشق» و عبوديت نيست و هيچ ماجرايي اينگونه انسان را متحول نمي‌کند و در لحظه، لحظه زندگي انسان جريان نمي‌يابد. حقيقت است که حسين، ثارالله است و رگ‌هاي عبوديت را تا هميشه، در تک و تا نگه مي‌دارد. آري، حسين چنين شاني را دارد و گريه بر او، نه «گفتن»‌به «شيطان »است و از همين رو است که عزيز است و عزت‌آفرين. تدٌبر در زندگي و شهادت امام انسان را از شيطان جدا مي‌کند که شيطان هيچگاه با عشق حسين و با فهم حسين در يک دل جمع نمي‌شود. هنر حسين نيز راندن شيطان از قلب‌ها و پاک کردن دل‌ها است تا خداوند در آن بنشيند. (ص۱۲)