پياده مي‌آمد مرد با يک پا
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:


ايستاده بودم به نماز تماشا، قدقامتش را هم به هزار زبان شنيدم اما نامکرر، اما تازه، اما شگفت، انگار سخن عشق بود که از هر زبان شنيدني است، نه، اصلا" عشق بود. «عشق» بود که مي‌آمد و الا آن «پير» که جاي يک «پاي قطع شده‌اش» را دو عصا پر مي‌کردند، چگونه مي‌توانست بيايد؟ يا آن پيرزن که راه خانه‌اش را تا نزديک‌ترين مسجد محل هم به زور مي‌پيمايد و چند بار مي‌نشيند، عشق بود که مي‌آمد و در بارش عشق بود که آنها به صحرا شده بودند ... و ... به صحرا شدند عشق باريده بود،
* مکان 35 کيلومتر مانده به مشهدالرضا، «باغچه»، «گلستان» شده بود و کاروان‌هاي پياده، با پاي عشق مي‌آمدند تا به حضور «سلطان عشق» برسند آنکه« آهوانه‌ترين نگاه‌ها» را، زيباتر اجابت مي‌کند،
«پير» بودند و «جوان»، «جوان» بودند و «پير» و حتي کودکاني که در آغوش مادر مي‌آمدند تا اولين «ياعلي» زندگي را در مشهدالرضا بگويند، در آستان مقدس حضرت علي‌بن‌موسي‌الرضا (ع)، و بايستند آنگونه که شايسته يک عاشق باشد،
* آنها مي‌آمدند به پاي عشق، اما عشق در آنجا، جلوه‌اي ديگر هم داشت» چشمه‌هايي که طلايه‌دار باران بودند، آناني که افتخار ميزباني از ميهمانان امام رضا را داشتند، و هم آنهايي که خودروهاي خود را به «حاشيه جاده» مي‌کشاندند تا به «متن تماشا» کشيده شوند، کم هم نبودند اينها که عشق را روايتي نو بودند و در ميانشان کودکاني که به اصرار ازوالدين خود مي‌خواستند، اجازه دهند تا آنها هم اين مسير را هم قدم و هم نفس با عشق، پياده بپيمايند، اما ...
* خدا قبول کند از همه، از همه آناني که هر کدام به نوعي، جلوه‌اي از عشق بودند ... (ص۶)