شرح يک حس قشنگ
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

حال و هواي خوشي داشت جوان. مي‌گفت وقتي مي‌خواستيم از خراسان جنوبي به سمت جمکران حرکت کنيم، شور و حالي داشتيم با چند جوان همرکاب، نيت‌هايي مي‌کرديم و مي‌خواستيم نتيجه‌اش را به چشم ببينيم.
اول گفتيم، غربت مولا برايمان ترجمه شود و ديديم به رغم دعوت‌ها و اعلام‌ها، در آخرين دعاي ندبه‌اي که خوانديم تعداد افراد حاضر چندان با عدد انگشتان دست‌ها تفاوتي نداشت،... بعد راهمان را از دل کوير انتخاب کرديم که بسياري از نامهرباني‌اش مي‌گويند و ما آن روز باز مهرباني کوير را شاهد بوديم. گفتيم آيا ابري مي‌آيد که هم سايه سرمان باشد وهم بر زمين عطش‌زده ببارد تا فرصت لختي آسودن باشد؟
زماني نگذشته بود که ابر آمد، باران آمد و کوير مهربانتر از پيش شد، آنقدر که توانستيم در آغوشش بخوابيم، بله ميان روز هم مي‌شود در کوير خوابيد اگر دل بيدار باشد، جالب بود مساجد بين راه اکثرا" به نام آقا بود، ولي‌عصر، امام زمان، حضرت مهدي و... باز يک حس قشنگ که گويا آقا مهمانان آسيمه‌سر و آبله پاي خويش را مي‌پذيرد، جالب اينکه ما بدون اينکه به جايي خبر بدهيم حرکت کاروان دوچرخه‌سواري خود را، هر جا مي‌رفتيم، از قبل منتظر ما بودند و باز آن حس قشنگ. کارها خود به خود درست مي‌شد و مشکلات حل و گره‌ها باز و باز آن حس قشنگ» مي‌دانستيم کارها را چه کسي حل مي‌کند،...
نيت کرديم در«قم»، سرگردان شويم و باز اين نيت به عمل در آمد، هر جا رفتيم، کسي پذيرايمان نشد. نهادها به دليل عدم هماهنگي راهمان نمي‌دادند و مساجد يا پر بودند و يا... به هر دليلي«سرگرداني» و «سرگشتگي» که آرزويمان بود در قم همراه ما شد و باز آن حس قشنگ،
در جمکران، اما، همه سرگرداني‌ها به پايان آمد و بي‌قراري‌ها به قرار و بازگويي، کسي که نمي‌ديديمش اما حضورش از همه روشن‌تر بود، کارها را درست مي‌کرد و باز آن حس قشنگ. حس قشنگي که در باز آمدن از آن سفر نوراني، سوغات سفرمان شده است و لحظه به لحظه در جانمان زيباتر مي‌شود. حس اينکه يک نفر که خيلي مهربان است، هميشه مراقب ماست. مراقب کشور ماست...