۸۰۰هزار تومان!
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

   (07/02/85)
اينجا چراغي روشن است، نه اينجا روز است و خورشيد نور مي افشاند. و آدمها باده، باده، از نوري مي‌نوشند و براي روزهاي مباد- که مباد که بيايد- کوزه، کوزه از روشني پر مي‌کنند تا مباد، تاريکي، کوچه‌هاي مباد مردم را فرا بگيرد مردمي که خويشاوند روشني اند و همسايه ديوار به ديوار خورشيد والا بگذريم خيلي وقت‌ها، قصه هايم را غصه خوانده‌ايد حق هم همين بود، آن ماجر اهاي تلخ، آن واژه‌هاي گريان جزغصه نبود اما اين بار بگذاريد از زيبايي‌ها بگويم و ... يکي بود، يکي نبود، زير گنبد کبود، شهري بود به اسم مشهد و صاحب کاري که هشتصد هزارتومان خود را که در قالب 4 قطعه چک 200 هزارتومان بود، گم کرده بود. خون خونش را مي‌خورد به همه شک داشت، حتي با چشمانش آخر هم همين چشم‌هاي مشکوک را چرخاند به روي دو نفر از کارگرانش که اخراج، کلمه‌هايش، اما بالاتر از اخراج معنا مي‌داد، توهين با طعم تند افترا و ... اما بشنويد از آن سو که مردي، از همسايگان خورشيد، وقتي به خانه رفت، ديد برادرش ، صندلي‌هايي که او خواسته بود، به خانه‌اش آورده است اما وقتي آن‌ها را وارسي کرد، ديد چهارقطعه چک پول 200 هزارتوماني کلا" به مبلغ 82 هزارتومان لاي صندلي است، مرد که کارگر قسمت خدمات فني شرکت برق مشهد بود و از قضا دستانش هم خالي، اما چشمانش پر، بي لحظه‌اي ترديد به سراغ برادرش رفت و باز پرسيد که صندلي‌ها را از کجا گرفته‌اي؟ آدرس را که شنيد، همان دم راهي آن مغازه شد که شما صندلي‌ها را از کجا آورده‌اي او سرانجام آدرس کارگاه را پيدا کرد و با همه پول‌ها، به سرغ صاحب کارگاه رفت، بله، همان آقايي که پول‌ها را گم کرده بود، صاحب کارگاه وقتي شرح ماجرا را شنيد نتوانست با همان چشم‌ها در آينه به خود نگاه کند. چشم‌هايش به او دروغ گفته بود ند و دو کارگرش را که مثل دو چشم صادق و دو دست توانمند بودند را از او گرفته بودند، همان دم با نيز مرد: يک قرار گذاشت، قرار شام در يک رستوران، به تاکيد هم از او خواست، بيايد و با خانواده‌اش هم بيايد... شب که شد، مرد با خانواده‌اش رفت، به رستوراني که صاحب کارگاه منتظرش بود، دو خانواده نشستند به گفتن، اما چشمان صاحب کارگاه به چند صندلي خالي دوخته شده بود و به در، و زبانش، به دعا سماع مي‌کرد که خدا کند بيايند و دقايقي گذشت: دو خانواده ديگر هم آمدند و اين جمع به چهارخانواده رسيد، خانواده‌هاي اخير، همان دو کارگر اخراجي بودند با خانواده‌هايشان و صاحب کار، اين جشن کوچک را به پاس باز يافتن اعتماد خود و يافتن دوستي چون خير مرد و دعوت به کار دو کارگر شريف خود برپا کرده بود. * صبح روز بعد، خير مرد نيکوکار راهي محل کار خود شد. دو کارگر هم در کنار صاحب کار خود در کارگاه را باز کردند. يک روز خوب ديگر آغاز شده بود،