اگر ساکن تهران هستيد!
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

 (23/02/85)
شلوغي از جنس ديگر، وقتي به تجمع افراد مقابل غرفه‌ها نگاه مي‌کنم به ذهنم مي‌آيد، شلوغي از نوع ديگر، سال‌هاي پيش وقتي به غرفه‌ها نگاه مي‌کردي، جماعت، در هم فشرده همه تلاششان را براي طرح و دفاع از نظراتشان به کار مي‌گرفتند و گاه در اين ميان صداها همچنان بلند مي‌شد که به اصطلاح صدا به صدا نمي‌رسيد و در اين رهگذار هرچه روزنامه سياسي‌تر بود، درجه تب افراد آن جمع هم بالاتر مي‌رفت. يادش به خير از چپ چپ تا راست راست. حرف‌ها از جنس سياست بود و هيجان اما.... شلوغي از نوع ديگر بود و از شلوغي سالهاي پيش اصلا" خبري نبود و از آن مباحثه گران قهار جز سايه‌اي نمانده بود. حالا، ؟؟؟ جمعيت آرام و آرام، جلوي غرفه‌هايي صف مي‌کشند که روزگار دور هم نه اهل دعوا بودند و نه اهل مرافعه، حالا حرف‌ها هم از نوع ديگر است، عقلانيت، پرهيز از افراط و تفريط، اين را مي‌شود در دست نوشته‌هاي مردم يافت که در صفحات دفاتر جلوي غرفه‌ها مي‌نوشتند و هشدار مي‌دادند که باز نه به افراط راه بريد و نه در تفريط اسير بمانيد، بگذريم.... امسال غرفه روزنامه خراسان حال و هواي ديگري دارد، دکوراسيون تازه، صحنه‌آرايي شکيل و چيدمان تازه، نگاهها را به خويش جلب مي‌کند و باز مردم هستند که با نگاه مهربان خود مارا مفتخر مي‌کنند. نگاهشان که به کلمه خراسان مي‌افتد بعضي‌هاشان ناگهان ياد امام رضا (ع) مي‌افتند و لب‌هاشان را به ذکر السلام‌عليک ياابالحسن‌ياعلي‌ابن‌موسي‌الرضا معطر مي‌کنند، بعضي‌ها هم اين واژه‌هاي سبز را بر صفحه سفيد دفتر مي‌نگارند. بعضي‌ها هم وقتي مي‌آيند سراغ قديمي‌ها را مي‌گيرند و از گذشته‌هاي دور سخن مي‌گويند انگار آنها حتي بيش از ما «‌خراسان»‌را مي‌شناسند، درست مثل اهل مشهد آنها خراسان را از خود مي‌دانند و ما هم 57 سال است که به اين مفتخريم. مردم مي‌خواهند، خراسان همچنان خراسان بماند و صداي مردم باشد. * به گپ و گفت با مردم مشغوليم که يک چهره آشنا مي‌آيد و آب طلب مي‌کند و مي‌گويد به نيت آب سقاخانه آقا مي‌نوشم والسلام عليک يا اباالحسن... وباز سراغ کبوترهاي آقا را مي‌گيرد و پيشنهاد مي‌کند براي سال آينده چند کبوتري بياوريم... او «‌واحدي» گزارشگر پرتلاش صبح به خير ايران است، که با يحيوي، ديگر مجري تلويزيون کنار هم مي‌نشينند در غرفه خراسان. * روز خوبي است امروز براي دوستان خبرنگار من که هر لحظه وزيري، و وکيلي مي‌آيند و مي‌روند و کارشناسان ومديراني ميهمان غرفه‌ها مي‌شوند و در اين رهگذار حجت الاسلام علي عسکري نماينده مردم مشهد، دکتر دهقان، نماينده چناران و طرقبه، هم در غرفه خراسان، با پرسش‌هاي خبرنگاران ما مواجه مي‌شوند که گويي، پرسش‌هاي مردم را دوباره‌خواني مي‌کنند... نمايشگاه مطبوعات روز 20 ارديبهشت يک ميهمان ويژه هم دارد» « سيدمحمد خاتمي» که اگرچه ديگر رئيس جمهور نيست اما استقبالي که از او مي‌شود اگر بيشتر از دوران رياست‌جمهوريش نباشد، کمتر هم نيست. تازه خيلي‌ها با او مهربان‌تر هم شده‌اند... اولين روز حضور در نمايشگاه براي من به آخر مي‌رسد درحالي که به يک آغاز ديگر مي‌ انديشم. شب مي‌نشينم تا گزارش اولين روز رابنويسم اما مگر بحث‌هاي سياسي عليرضاحيدري، دبيرگروه ادب و هنر و محمد امين، مسئول روابط عمومي روزنامه مي‌گذارد کلمات را در ذهن کنار هم بچينم تا روي کاغذ بنويسم. تذکرهاي کوتاه مجتبي نوريان، سرپرست ويژه‌نامه خراسان جنوبي هم افاقه نمي‌کند. و من با کمال تاسف شاهد واژه‌هايي هستم که مثل حلقه‌هاي از هم‌گسيخته يک زنجير، نه ببخشيد، مثل قطره‌هاي باران بر زمين مي‌ريزند اما... شما هم آشفتگي اين گزارش را به حساب اين دو نفر بگذاريد. من هم اگر روزي زورم به آنها رسيد، به حسابشان خواهم رسيد، اما گمان نمي‌کنم آن روز برسد، روز بيست و يکم ارديبهشت را با شور و حال بيشتري آغاز مي‌کنيم و مراجعه‌کنندگان را از نگاه مي‌گذرانم که هر کدام نماينده يک نسل و حتي يک تيپ هستند از تيپ‌هايي که چند ده‌تايي از آنها در يک نسل به چشم مي‌خورد با پوشش‌ها و آرايش‌ها و حتي گويش‌هاي متفاوت، راستي يادم رفت، که ديروز مايلي‌کهن هم آمده بود، همان مايلي‌کهني که روزگاري مربي تيم ملي فوتبال ايران بوده و کنارش گذاشتند. يادتان که نرفته است؟ مايلي‌کهن، اما، «‌قرمزتر» از هميشه معتقد بود اگر مهره‌هايي که قرار است براي آري‌هان در پرسپوليس بخرند در اختيار هر مربي وطني که باشد، بهتر نتيجه مي‌گيرند،... ببخشيد، اين فراموشي را هم به حساب من نگذاريد، بنويسيد پاي حيدري و امين، اما روز 21، چهره رنجور متحير امين‌پور، شاعر متعهد انقلاب و دفاع مقدس ما را به پيشواز مي‌خواند و او را براي چند دقيقه‌اي ميزبان مي‌شويم اما از او چيزي نمي‌نويسم» پس از او چند تن از هنرمندان مي‌آيند، مي‌روند، از نمايندگان هم حجت‌الاسلام رستمي، نماينده قوچان مي‌آيد و اساتيد رشته‌هاي متعدد هم اما بي‌شک، ميهمان مشهور اين روز نمايشگاه کسي نيست جز حجت‌الاسلام والمسلمين‌مهدي کروبي، پير دير سياست يا همان شيخ اصلاحات، که با ته لهجه شيرين لري، صريح و صادق به همه سوالات جواب مي‌دهد و در غرفه خراسان اينقدر افراد براي عکس گرفتن با اوهجوم مي‌آورند که خود ما گم مي‌شويم، او از برخورد با شبکه‌اي که مي‌خواست «‌صبا» باشد و هيچ صبحي را نديد، گله‌مند است و براي آمدن در انتخابات خبرگان، آماده است تا با همه توان بيايد.. به يادگار در کاغذهاي ابر و باد خطي به رسم يادگار و ماندگار مي‌نويسد و مي‌رود. در اين روز، خود ما هم به پرسش‌هاي خبرنگاران جوانتر پاسخ مي‌دهيم، پس خود وقتي يک خبرنگار جوان، درمورد خبرها و نوشته‌هاي مانور شده و مرزسانسور يا به قول خودمان مميزي و دروازه‌باني خبر، مي‌پرسد، مي‌مانم چه بگويم که سانسور نشود، بگذريم وقت که در اين روز پايان مي‌رسد هم غلامي 30-20 بار دبه آب را پر مي‌کند و باز خلق‌ا... مي‌نوشند و هم حصاري که در نوع خود يک «غلامي يکم» است هم کربلايي که به همراه حاتمي به صورت مشترک براي جلب ميهمانان به غرفه بايد مدال بگيرد، پلک‌هايش روي هم مي‌افتد و هم کارت دوربين حسين حاتمي پر شده است و آقاي کورش شجاعي، مدير مسئول پرتلاش هم از بس به پرسش‌هاي خبرنگاران و مراجعه‌کنندگان پاسخ داده و يا با ميهمانان همکلام شده است هم از نفس افتاده است. ضيايي‌پرور، همچنان حميد‌خان است و پر حرارت به سوالات جواب مي‌دهد اما فاطمه قنبري هنوز سرحال است، درست مثل اکرم محمدي که هر دو چند ساعتي بعد از ما به غرفه آمده‌اند. مجتبي نوريان عکس مي‌گيرد و قندهاري، مسئول پشتيباني غرفه، مثل يک نوار ضبط شده، يکنواخت، وقتي روزنامه را به مردم مي‌دهد، تکرار مي‌کند « اگر ساکن تهران هستيد مي‌توانيد باپر کردن فرم، دو ماه از اشتراک رايگان روزنامه خراسان استفاده کنيد، او اين جمله رااز بس تکرار کرده است، مي‌گويد: ديشب وقتي زنگ خانه خود را به صدا درآورده است وقتي خانمش گفته کيه؟ فکر کرده يک مراجعه کننده غرفه است که مي‌گويد چيه؟ و او ناخودآگاه مي‌گويد: اگر ساکن تهران هستيد مي‌توانيد به مدت 2 ماه... * راستي اگرچه پنجشنبه شب را، امين به کرج رفت و در سوئيت روزنامه، حيدري و نوريان بودند اما براي آنکه گزارش به سرنوشت شب پيش دچار نشود، من هم راهي خانه پسرخاله‌ام شدم که روزگاري معاون دانشگاه شهيد ستاري بود و کتابش درمورد علم مديريت به چاپ دوم رسيده است اما او هنوز حق‌التاليف اوليه خود را دريافت نکرده است، تازه مي‌خواهد درباره وصيت کتاب بنويسد، الان ساعت 50/1دقيقه بامداد است نمي‌دانم خواهم توانست ساعتي بخوابم يا پنجشنبه را با چشماني باز با جمعه‌گره خواهم زد... جمعه‌اي که براي من شخصا" صبحش عزيز و غروبش حزن‌انگيز است. اما درنمايشگاه مي‌گويند آخرين روز، يعني قيامت،... اگر عمري بود و برزخي نشديم، فردا هم برايتان از جمعه، آخرين روز، خواهم نوشت. فعلا" اگر ساکن تهران هستيد مي‌توانيد....  (ص۱۰)