غيرت مقدس و باند 100 متري مشهد
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

   (23/02/85)
نشسته‌ام توي «غرفه خراسان» در نمايشگاه مطبوعات تهران، که يک مخاطب آشنا به نوشته‌هاي پيشين، مي‌آيد و دسته گلي به من مي‌دهد که روي آن نوشته شده است: تقديم به روزنامه‌نگار شجاع و ...خجالت مي‌کشم، آخر «ترس» در من چنان قامت کشيده است که جرأت نمي‌کنم از کنارش بگذرم، به آينه درونم نگاه مي‌کنم «محرم علي خان»‌را مي‌بينم که همه وجودم را دارد پر مي‌کند، اما هنوز سمت قبله وجودم خالي است. ياد دوران «جنگ » مي‌افتم و مرداني که از «شجاعت»‌سرشار بودند و همه وجودشان «خرمشهر غيرت» بود. ياد آنهايي مي‌افتم که مرگ را انتخاب مي‌کردند، تا ناموس ملت به دست بيگانه نيفتد ياد بچه‌هاي خرمشهر مي‌افتم ، که چند روز ديگر ياد روز آزادسازي آن است و ياد «مرداني»‌که «مي‌مردند » تا زنان و دختران بتوانند خود را از دام دشمن وارهانند. به گل‌هاي سرخ رسته بر سر شاخه‌ها سير نگاه مي‌کنم که زنگ تلفن به صدا در مي‌آيد. آن سوي خط«واله» است همکار ما در روابط عمومي روزنامه خراسان در مشهد مقدس. او مي‌گويد: اگر هنوز از «کيمياي غيرت» بچه‌هاي خرمشهر برايت مانده است، بسم‌ا...، او اضافه مي‌کند از وقتي «سجادپور» خبراعترافات باند 100 متري را چاپ کرده است ظرف سه چهار ساعت حداقل 110 نفر با روابط عمومي تماس گرفتند و مي‌خواستند بر و بچه‌هاي «تحريريه خراسان» کاري بکنند. اين سواي تماس‌هايي است که با مدير و سردبير و تحريريه برقرار مي‌شود. *من حرفي نمي‌زنم، اصلا مگر من محلي از اعراب دارم که چيزي بگويم؟ اما ذره، ذره مانده‌هاي آن «غيرت مقدس» را جمع مي‌کنم تا از زبان مردم فرياد برآورم، که اين «بي‌شرمي»‌را در اين شهر «نقطه پاياني» بايد که اگر به «اخلاق »نشايد، به «قانون و تيغ قضا»‌ببايد، والاخشت بر خشت بند نيايد، *حالا مي‌گويم اگر تجاوز به عنف، سرقت به عنف وايجاد رعب و وحشت و ناامني وبي‌ناموسي، مصداق فساد في‌الارض نباشد، بايد معناي مفسدفي‌الارض را دوباره نوشت. اين چه معنا دارد که «لکه‌هاي ننگي» چنين وقيح به خود اجازه دهند هر غلطي دلشان مي‌خواهد انجام دهند و امنيت و ناموس شهري را به بازي بگيرند؟ راستي مقصر اين وضع کيست؟ چرا چهره‌هاي اين جنايت پيشه‌گان را کامل چاپ نمي‌کنيد تا مردم آنها را بشناسند چرا اين دزدان آبرو را رسوا نمي‌کنيد؟... مرد آنقدر متاثر است که نمي‌توانيم بگوييم، چون پرونده در مراحل اوليه تحقيقات است نمي‌توانيم. بايد او را دلداري بدهيم مثل خيلي‌هاي ديگر خدا، اما، به ما دلداري بدهد، *آيا قوه قضاييه آستانه تحمل مردم را مي‌داند؟ آستانه تحمل مردان قضا و قانون تا کجاست، چرا بايد هر روز شاهد خبرهايي چنين هولناک باشيم. آيا کسي به فکر وجدان زخم خورده بشري هست؟ آيا کسي مي‌انديشد که بر سر امنيت و روان مردم چه مي‌آيد پس کي«تازيانه قانون» ، قانون‌ستيزان را «رام» مي‌کند؟ *بعضي از افراد مي‌گويند همه جا امن و امان است. اينها يا معناي امنيت و در امان بودن را نمي‌فهمند و يا خود را به بي‌خبري مي‌زنند که چشم بسته و گوش ناشنوا نه مجالي براي ديدن مي‌گذارد و نه توان شنيدن دارد، *....و مردي با همه غيرت مي‌گريد و مي‌گويد: در هنگامه‌اي که زن شوهردار و مادر طفل بيمار از دست جماعتي بي‌عار امنيت نداشته باشد اگر مردي«مرد» او را ملامت نکنيد بلکه در روزنامه‌تان به خط درشت بنويسيد او جان بر سر غيرت باخت. *.....و حرف آخر» روح گفته‌هاي همه اين بود» عدالت را اجرا کنيد. اين بي‌شرمي را تيغ حدود به شرم مي‌آورد. فسادکننده در زمين را هم نه رحمت شايد و نه عطوفت بايد. بل تيغي مي‌خواهد از جنس ذوالفقار.... *بر من خواهيد بخشيد اگر مي‌گويم تيغ و داغ و درفش، آخرين مرحله است. اما قبل از آنکه حرف آخر را، اول بزنيم، از خود، از متوليان جامعه و از مسئولان بپرسيم. چرا هوا چنين ناجوانمردانه «سرد»‌و رنگ مردم و گلها در بهار چنين«زرد »‌است؟ پس آن همه ادعا و دستگاه هاي عريض و طويل فرهنگي و فرهنگ‌سازي ، چه کرده‌اند و متوليان پيشگيري از جرم کجايند.... راستي شما از آنها سراغي داريد؟ بله، اين مجرمان بايد به اشد مجازات برسند، در اين ترديدي نيست ، اما آيا با کشتن بيمار، بيماري هم از ميان خواهد رفت؟ يا براي بيمار شدن ديگران بايد بيماري را از بيخ و بن درآورد. باز به ياد مي‌آورم سعيد حنايي را، کرکس سياه را، باند عقرب را، حسن اورنگي را و خفاش شب را، بيجه را و...آيا با کشتن اين بيماران، بيماري از ريشه بدرآمده يا اين شجره خبيثه، همچنان ميوه‌هاي تلخ مي‌دهد؟ به گمان من در کنار اجراي قاطع حدود که حداقل باعث تشفي دل مردم مي‌شود بايد به فکر چاره اساسي کار بود، اما قاطع، اما علمي، اما عملي، اما علوي،  (ص۱۳)