آيا به تکليف خود عمل کرديم؟
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

 * گفتي برو، رفتم پدر، بي‌آنکه به بازگشت فکر کنم، بي‌آنکه قصد آمدن داشته باشم.
وقتي فرمان رفتن دادي، لحظه‌اي- خدا شاهد است لحظه‌اي- ترديد نکردم. مگر مي‌شود کسي براي رفتن ترديد کند؟ با يقين رفتم، با يقين براي پاسداري از زندگي، جنگيدم و در همين وادي بود که «‌عرفات»‌نرفته، «‌عارف» شدم و بايد اين عرفان، شکوفه‌اي پرشکوه مي‌داد و چنين شد، به «مني» نرفته، از «‌ما» و «مني» گذشتم و شهيد شدم پدر، شهيد، و باز با خود مي‌گفتم و هنوز هم مي‌گويم آيا به تکليف خود عمل کردم؟ آيا تو از من راضي هستي؟ هنوز هر وقت يک نفر پايش به شلمچه مي‌رسد از خود مي‌پرسم آن سوال را...
* گفتي برو، رفتم پدر، بي‌لحظه‌اي ترديد، با يقين کامل، رفتم، شلمچه، خرمشهر، مجنون... آري «‌مجنون»، شاهد« جنون عشقم» شد و من چنان جان بر سر عشق گذاشتم که به قول خلف صالحت« هر روز شهيد» مي‌شوم. هر روز نمازم رامثل عباس، بايک دنيا احساس به امامت حسين‌(ع) مي‌خوانم در قامت يک جانباز، اما هر روز از خود مي‌پرسم آيا به تکليفم عمل کردم؟
* گفتي برو، رفتم پدر، بدون لحظه‌اي ترديد، با يقين کامل، روي ارتفاعات«‌گوجار»‌بود که زخم در بدن، به چنگ دشمن افتادم. او مي خواست به اسارتم بگيرد، با خود گفتم مگر شاگرد «روح‌ا...»‌هم به اسارت روح‌هاي شيطاني مي‌رود؟ ديدم نه، من آزاد بودم، آزاد وآزاد، اگرچه آنها در حصارم افکنده بودند و شکنجه‌ام مي‌کردند، زير شکنجه باز از خود مي‌پرسيدم آيا به تکليفم عمل کردم؟
* گفتي برو، رفتم پدر، بدون لحظه‌اي ترديد، با يقين کامل با همان يقين جنگيدم. با همان يقين به سوي «‌برزيگران خشونت»‌و مرگ، گلوله شليک کردم. تا آخرين فشنگ، آخرين نفس، آخرين لحظه، آري آخرين لحظه جنگ و باز از خود پرسيدم آيا به تکليفم عمل کردم؟
* از آن روز،18 سال مي‌گذرد، تهران و اصفهان و مشهد، حتي خرمشهر وآبادان هم رنگ ديگر دارد و حال ديگر، من، اما، غريبانه، ايستاده‌ام، هرچند غريبه نيستم، مثل گلدسته و هر لحظه‌ام اذان و نماز است و با همين دست‌هاي زخمي‌ام، مي‌خواهم دوباره کعبه را نشان دهم، مي‌خواهم با همين دست‌هاي زخمي چشم‌هارا باز کنم، مي‌خواهم با همين حنجره زخم خورده «‌حي الي العشق» سردهم، مي‌خواهم ...مي‌خواهم از فصل سرد بگويم که در غفلت ما دارد بهار را هم قرباني مي‌کند، مي‌خواهم...اما... آيا به تکليفم عمل کردم؟
* مي‌داني پدر، احساس مي‌کنم، دررفتن و بازآمدن، هم حکمتي است شايد خدا مي‌خواهد وظيفه سنگين ابلاغ پيام جهت دو مجاهدان را روي شانه‌هاي لرزان ما بگذارد، انگار قرار است، در طول تاريخ، قرعه فال را هميشه به نام «‌من ديوانه» بزنند، اما... آيا خواهم توانست به تکليفم عمل کنم؟
پدر، خميني بزرگ، مهربان‌ترين، امروز، ايران، همه ايران، از شرق تا غرب واز شمال تا جنوبش، يک جور ديگر است. فکر مي‌کنم بايد گلدسته‌ها را با گلاب ناب شستشو داد و باز اذان خواند
همان‌گونه که تو تعليممان کردي... و... به تکليف خود عمل کنيم،