آخرين کاروان شهيد
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ تیر ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

   (01/04/85)
* «آخرين کاروان» پيکر جاويدالاثرها مي‌آيد، آخرين کاروان، و اين يعني ديگر شهيدي از کوچه‌هاي شهر عبور نخواهد کرد، تلخ است اين به تلخي حقيقت ، اين آخرين فرصت است، آخرين فرصت، آن را از دست ندهيم و اگر هنوز شانه به زير تابوت شهيدي نداده‌ايم، فرصت را از دست ندهيم. آخر شانه‌ها را مي‌شود در زير تابوت شهيد، قوتي صد چندان بخشيد. * «آخرين کاروان شهيد» مي‌آيد و آخرين «اذان» را در گوش شهر مي‌خوانند و مي‌روند، اما آيا «مساجد ايمانمان»، پر از نمازگزار خواهد شد، در پي اذاني که خوانده مي‌شود؟ صف خواهيم بست، آيا؟ نماز اقامه خواهيم کرد آيا؟ نمازي از جنس «تنهي عن‌الفحشاء والمنکر»: نمازي که ما را از پلشتي‌ها و منکرات باز دارد و شايسته نگاه يک شهيد کند؟ نمازي که ناز باشد و نازمان کند؟ * آخرين کاروان شهيد مي‌آيد و مپرس چند نفرند اين قبيله که فرقي هم نمي‌کند، يک تن هم که باشند، به حرمت «قبله»، همه «قبيله» بايد به استقبالشان برويم، به استقبال مرداني که راز استقبال به قبله، در قامت سرخشان است. * آخرين کاروان شهيد مي‌آيد و من زخم خورده مانده‌ام که از اين پس چگونه بايد دل را به قرار آورد؟ چگونه بايد بانگ برداشت و در گوش شهر، اذان خواند؟ هميشه مي‌گفتم در باز آمدن هر از گاه شهيدان يک «رازي» نهفته است، رازي به وسعت «بيدار باش انسانيت». به عظمت برخاستن دوباره به حکمت غبارروبي دل‌ها. به معرفت ديدار دو دوست و... حالا آخرين کاروان شهيد مي‌آيد و من نمي‌دانم اين «آخرين» را چگونه مي‌شود تاب آورد، وقتي هنوز «آخرين محبت خدا، ما را به ظهور خويش ننواخته است؟ باور کنيد سخت است، در عصر غيبت، نشستن در کوچه‌هايي که ديگر قرار نيست از آن شهيدي را بر سرشانه راهي آسمان کنند... *‌آخرين کاروان شهيدان مي‌آيد و اين آخرين فرصت است براي ديدار، براي تماشا، براي فخرفروشي به آسمان، براي... بگذريم... اين آخرين فرصت را از دست ندهيم. قرارمان، 8 تير، سالروز شهادت حضرت فاطمه، سلام‌ا... عليها... (ص-۶)