مادر و آن پيراهن آبی آسمانی!
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ تیر ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

 (04/04/85)
هنوز«آخرين» پيراهنش را در صندوقچه گذاشته است، مادر. چنانکه خاطراتش را در صندوقچه دل. هر روز، دور از چشم همه، آن پيراهن را مي‌آورد، مي‌بويد، به چشم مي‌کشد و با آن همه خاطرات پسرش را مرور مي‌کند. از لحظه تولد، تا شيرين‌کاري‌هاي کودکي تا نوجواني، آخر او هنوز به سن جواني نرسيده بود که رفت، هر چند من بر اين باور مومنم که آنها که رفتند، همه«پير راه» بودند و لو در شناسنامه‌ها چيز ديگري نوشته باشند. اصلا" کسي جرأت مي‌کند بگويد«علي‌اصغر» يا عبدا...ابن‌حسن يا قاسم‌ابن حسن کوچکتر از حبيب بودند يا حبيب پيرتر از آنها؟ اصلا" مهم نيست کي به دنيا آمدند. مهم اين است که سر«قرار» به هم رسيدند. علي‌اصغر، علي‌اکبر، عباس، قاسم، حبيب و حسين عليه‌السلام و همه با هم رفتند. مهم اين بود. حالا مادر داشت خاطرات فرزندش را به ياد مي‌آورد تا وقتي که او سر قرار حسين رفت و گويا، هنوز راهي به آسمان باز بود از کربلايي که دوباره شکل گرفته بود و حسينيان را به آغوش مي‌کشيد... * مادر، آن پيراهن آبي آسماني را هر روز برمي‌دارد، با آن خاطره مي‌گويد و من هر وقت به ديدارش مي‌روم، به چهره‌اش که نگاه مي‌کنم، مطمئن مي‌شوم، باز باران آمده است، باز آن پيراهن آبي آسماني و باز باران و... * مادر، آن پيراهن آبي آسماني را بيرون آورده است. ديگر ابايي هم ندارد که ما هم ببينيم، بدون آنکه آن را بشويد، اتو مي‌زندش. مي‌گويد قرار است، پسرم برگردد. خوب نيست پيراهن آبي آسماني‌اش مرتب نباشد. آخر او«آبي آسماني» را خيلي دوست داشت. شايد هم به همين خاطر بود که راهي«آسمان» شد در «سفري آبي» از آب راههاي مجنون... مادر، انگار دوباره قدراست کرده است. انگار دوران فراق به سر آمده است. مي‌داند مادر که پسرش، همچنانکه گفته بود، آخرين نفر خواهد بود که از جبهه برمي‌گردد و حالا قرار است، هشتم تير برگردد. در سالروز شهادت حضرت فاطمه(س) و مادر مي‌خواهد خود، شانه به شانه پسرش، از مقابل چشمان مردم بگذرد. هشتم تير، برويم، شايد بتوانيم مادر و پسر را دوشادوش ببينيم.