لحظه ديدار پدر
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ تیر ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

  (06/04/85)
«‌تويي که نمي‌شناختمت»، نه، ‌«تويي که نديدمت»، درست تر است. آخر مگر مي‌شود، آدم پدر خودش رانشناسد؟ نه ، نمي‌شود. اما مي‌شود او را نديده باشد. هرگز نديده باشد مثل من که تو را هرگز نديدم. هرچند هميشه يک جوان، حتي جوانتر از خود من، از خوابم مي‌گذرد، شبيه مردمي که در قاب عکس به من لبخند مي‌زند، مادر مي‌گويد عکس «‌بابا»ست، من اما به چهره مادر که نگاه مي‌کنم که ‌«کوهي شکسته‌»را مي‌ماند، برايم سخت است بپذيرم آن ماه نو آرام گرفته در قاب عکس، همسر همين مادر باشد و پدر من، مادر مي‌گفت، روزگاري داشتيم با پدرت، او هنوز دست‌نوشته‌هاي تو را دارد، هرچند کاغذها به زردي ‌گراييده است اما «مادر»‌هر وقت آنها را دوباره خواني و هزارباره خواني مي‌کند جوان مي‌شود. انگار اگر چه کاغذها رنگ پاييز دارند اما واژه‌ها خود بهارند سرشار از زندگي، زلال مثل چشمه، زلال و جاري مثل مظهر قنات. لطيف مثل گل و... تو هم شاعري بودي براي خودت اي‌«تويي که هرگز نديدمت،» تو هم عاشق بودي براي خودت اي‌لبخند مهربان» نشسته در قاب عکس، مادر مي‌گويد: پدرت درجنگ « يلي» بود براي خودش. شير لشکر بود. من اما، وقتي نوشته‌هايت را مي‌خوانم مي‌گويم، او « شير عشق»هم بود... ما در هر وقت مي‌خواهد براي خوبي‌ها مثالي ذکر کند، اسم تو، روي لبانش سبز مي‌شود. هر وقت مي‌خواهد از زيبايي‌ها بگويد، ياد تو همه وجودش را لبريز مي‌کند. وجود مرا هم. مني که هرگز تو را نديده‌ام، اما خوب مي‌توانم تو را در ذهن تصوير کنم، جواني 21 ساله، ميانه بالا با لب‌هايي که انگار هيچ وقت از خنده، خالي نيست اما در چهره‌ات يک جبروت مردانه هم به چشم مي‌خورد که ملکوت رابه خاطر مي‌آورد. هماني که مادر هر روز از آن برايم مي‌گويد که هرگز اجازه نمي‌دادي کسي در حضور تو «‌گناه» کند. فورا" به يادش مي‌آوردي «‌عالم محضر خداست» و اين محضر را گناه نشايد. مادر مي‌گفت تو با همه مهربان بودي و با همه جوانيت مرد مورد اعتماد محل. مي‌گفت، گره از کار خيلي‌ها باز کردي و دست خيلي‌هارا گرفتي و تا بلنداي يا علي، ياريشان کردي. مي‌گفت... و حالا مي‌گويد: «‌پسر تو»‌هم بايد «‌مثل تو» باشد» الگوي خوبي‌ها و ترجمه نيکي‌ها و اين کار مرا سخت مي‌کند، اما اين سختي، شيرين است، شيرين، به شيريني خبري که برايمان آوردند،8 تير، همزمان با سالروز شهادت حضرت زهرا، تو خواهي آمد، و من تو را خواهم ديد، حتي براي يک لحظه، من براي آن لحظه، جان مي‌دهم، پدر، اي تويي که هرگز نديدمت،  (ص-۲)