اين تابوت خالي نيست!
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

 
...و دانه هاي گندم مي ميرند/ و فردا زمين پر از سنبله مي شود/...
اين ترجمه ژيلا كريمي از شعر محمود درويش كه گويا خود نيز در »خانه دل«آتش افروخته دارد، مرا به ياد 450 شهيدي انداخت كه در سالروز شهادت حضرت فاطمه (س) چونان پرچم هاي افتخار بر شانه كشيديم تا شانه هامان ، دست هامان و پاهامان هم متبرك شود و هم قوت بگيرد و به بركت لحظه هاي تماشا، چشمانمان چشمه نور گردد ومارا چراغي باشد براي رفتن به جنگ سياهي. چه شهيدان، هركدام چراغي هستند كه از خورشيد مي آيند و تكليف محتوم شب سياه را صبح، مي نويسند و فرصت را براي بيداري فراهم مي كنند. به باور بعضي ها شهدا را دفن كرديم »و ...نقطه پايان!« حال آن كه من همه ايمانم را در ميان مي گذارم تا بگويم »و...نقطه، سر خط!« بله وقتي گندمي را در زمين دفن مي كنند صدها برابر مي رويد، مگر كم از دانه گندمي هستيم ما كه به خاكمان بسپارند و ما هزار در هزار ، »تكثير نشويم«اصلا وقتي يك صاعقه مي تواند، باران هاي نطفه بسته در بطن ابرها را به »تظاهرات «وا دارد آيا صاعقه بزرگ شهادت كه شعبه اي از »صيحه بيدار باش« مي تواند باشد نخواهد توانست باران را به زمين و زمان هديه كند و ما را با فهم شهادت به ابديت پيوند دهد

من مي گويم همين شهدايي كه به صورت سمبليك تا آسمان بدرقه كرديم فردا، فردايي كه چندان هم دور نيست مثل سنبله، مثل گل، مثل درخت قد خواهند كشيد و آن وقت من و مايي كه با دفن شهدا، مرگ شهدا را پذيرفتيم و »ولا تحسبن الذين قتلوا ...« را ايمان نياورديم و هرچه خواستيم كرديم چه جوابي خواهيم داشت براي شان مايي كه رابطه زمين و آسمان را قطع كرديم و چنان گرفتار »زمين «شديم كه »زمان« را هم از ياد برديم و »آسمان « را هم چه جوابي داريم براي شهدا ويژه خواري كرديم، حق و ناحق كرديم، خود را ، خويشاوند خود را، هم حزبي خود را، اصلا بت خودپرستي را بر ديگران به ناحق ترجيح داديم و »ايمان« را در قلب و عمل«كشتيم« و در لفظ بدان پايبند مانديم و از آن پرچمي بر عليه ديگران ساختيم، چه پاسخي داريم آنها »قصيده مهرباني«بودند و »غزل محبت« و مثنوي حق خواهي و حق خواني و حق كرداردي، ما حالا چه جايي ايستاده ايم با خود راحت باشيم در تل زينبيه ايستاديم به تماشاي شهادت، حسينيان عصر، اما كاري»زينبي« نكرديم پس چه توقعي داريم كه »يزيدي« نباشيم با خودمان كه مي توانيم صادق باشيم يا براي خودمان هم »بازي در مي آوريم« ...بگذريم كه در شهر اگر كس است، يك حرف بس است!

محمود درويش از برآمدن دوباره گندم دفن شده در خاك گفت و من ، اما به صداي بلند مي گويم، اين تابوت هايي كه  بر دوش  كشيديم و قاب هايي كه سردست مي گرفتيم ، پرچم هاي عزت و افتخار ماست. اين تابوت هاي خالي، اين قاب هاي ساكت لبريز از همه درياها، كرامت دارد و خدا را نشانمان مي دهد و حق را فرياد مي كند. اين »تابوت هاي خالي، اين قاب هاي ساكت اجازه نمي دهد در برابر دشمن، دلمان خالي شود. اين تابوت هاي خالي خانه دل را و خانه ميهن را از شيطان خالي مي كند مطمئن باشيد!
من اين تابوت هاي خالي را، پر از پيام و خالي از خلل و اين قاب هاي ساكت را مثل گلدسته هاي اذان گويا ديدم و ومطمئنم همين تابوت هاي خالي ، خيال ما را در برابر دشمن راحت مي كند، چنان كه قاب ها، قبله را نشانمان مي دهد. اين حجم خالي را نگاه خدا پر مي كند و اين سكوت را هم گويا و...پدر و مادر شهدا اين را خوب درك مي كنند، چنان  كه حضور خدا را در خالي حضور فرزند به شهادت رسيده خود تجربه  كرده اند كه وعده حق، تخلف ناپذير است و او خود جانشين شهيد در خانواده اوست و تابوت هاي خالي را هم حتما پر مي كند و قاب هاي ساكت را به اذان وا مي دارد....