يوسف می آيد!
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

 (10/04/85)
»يوسف« را برادرانش برده بودند، اما نه به »بهانه بازي«، نه به نام گردش بلكه »يعقوب« خود رضايت نامه اش را امضا كرده بود. خود رخت رزم بر تنش پوشانده بود، خود آينه گرفته بود مقابلش و قرآن بر سرش. كاسه آب را هم خود او پشت سر »يوسف« ريخت به نيت روشنايي وآمدن. اما »يوسف« اما يعقوب، هر دو مي دانستند، اين سفر روشنايي دارد، اما معلوم نيست بازگشتي هم داشته باشد. »چشم يعقوب« تا آخرين لحظه، يوسف را، و همه پسرانش تا راآخرين نقطه بدرقه كرد. يوسف را برادرانش برده بودند، اما نه به بهانه بازي و نه به دشت، بلكه به قصد جهاد با دشمني كه »كيشي كافري« داشت، به جبهه، آوردگاهي كه شبيه ترين نقطه به »كربلا« بود. آنجا هم برادران قصد جان يوسف نكردند، حتي او را به چاه نينداختند. بلكه همه برادران براي حفظ جان هم جان مي دادند مخصوصا براي »يوسف« در هنگامه نبرد، پس از رزمي جانانه، يوسف نه در چاه، كه »درجا«، بر زمين افتاد نه، از زمين قد كشيد تا دل آسمان، آنقدر كه خورشيد از تماشاي چهره خونينش شرمنده شد. برادران يوسف اما نديدند ديگر هم هر چه گشتنداز يوسف خبري نيافتند. پس بازگشتند. با پيراهن از جنس خاطرات يوسف، »خاطراتي«كه پيش از هر چيز »خدا« را به »خاطر« مي آورد و از آن پس يعقوب با آن خاطرات دلش را به قرار آورد. چشمانش اما هنوز به »در بود كه روزي يوسف«، خود باز گردد... و حالا پس از سالها دوباره،« بوي پيراهن يوسف« از »مصر جبهه ها« به »كنعان شهر« رسيد و يعقوب، چشمان باراني اش را به راه دوخت. به راهي كه يوسف، تمام قد از آن گذشت چشمان غمدار يعقوب، شفا يافت، برادران يوسف هم دركنار يعقوب به تماشاي »عزيز مصر شهادت« قامت بستند. صداي ذراتي كاروان در شهر پيچيد و كاروان يوسف ها آمدند و در روز شهادت حضرت فاطمه (س) شهادت را معنايي نو بخشيدند و ادامه راه را به ما سپردند، راستي چه مي كنيم ما...